به بهانه تبریک تولد آبجیِ کوچک خانه ( دل درد گرفته ای )

میگویند اردیبهشت گل ها، گل میدهند، قبل ترش باید بلندشوی بروی بیلچه را برداری بیاوری بیفتی به جان گلدان ها و بعدش منتظر بنشینی تا اردیبهشت بیاید و گل بدهد، شاید یک بار که مادرِ خانه مشغول آشپزی بود، و صبح بود و برنج را گذاشته بود و قُل قُل میکرد و خودش رفته بود پای تلفن، باید بلند میشدم میرفتم همان بیلچه گِلی گلدان ها را برمیداشتم و شروع میکردم به زیر و رو کردن برنج، کارم که تمام میشد صدایش را در نمیاوردم و منتظر میشستم تا اریبهشت بیاید، خدا را چه دیدید شاید سر اردیبهشت گل میدادیم !
ولی نشد، شاید چون قدِ من به آن گاز بی قواره مان نرسید که نشد، شاید آغلام بیلچه را ته انباری که تاریک بود گذاشته بود که دستم نرسید، خلاصه سر اردیبهشت منتظر گُل دادن نشستم، شده بودم مثل درختی که ریشه اش خشک است و آبش نداده ان، از درون عطش را حس میکردم، قبلش مدام تکرار میکردم اردیبهشت پشت در باید بماند، اردیبهشت پشت در باید بماند، هنوز ما نکاشته ایم گلی که سر اردیبهشت گل بدهیم، ولی سر اردیبهشت بود که صبحش رفته بودم مدرسه، سر ظهر برای اولین بار بابای خانه آمد دنبالم، سوار شدم مرا برد یک محله ای، از آن قدیمی ها که نفس کشیدنش بوی گوسفند میدهد، بعد رفت یک گوسفند بغل کرد و گذاشت صندوق عقب، تمام طول راه به بع بع کنان گوسفند گوش میدادم و به اینکه در خیابان کسی ما را نبیند با این صدای بع بع !
بیمارستان را دوست ندارم، بیمارستان ها نمیگذارند بچه ها بالا بروند، دم در سالن انتظار، همیشه یک آقای بداخلاق نشسته که حتی زیر چادر مادربزرگ ها هم نمیشود قایم شد و بالا رفت، بیمارستان را دوست ندارم، همیشه باید تنها سر صندلی بد بوی بیمارستان بنشینم تا همه از بالا بیایند، بیشتر دلم میخواست پیش گوسفندِ پشت ماشین میشستم و صدای بع بع او را میشنیدم تا صدای مزخرف تلویزیون سالن انتظار را، بالاخره آمدن، ولی بی خبر، ولی به در پوچ خورده، قرار شد مرا با گوسفند ببرن خانه، گوسفند را ببندن به درخت حیاط و مرا هم ببندن شاید به در خانه، وسط حیاط خانه مشغول ور رفتن با گوسفند بد بو بودم که صدای در آمد، همه آمدن، آقای چاقو به دستی آمد، گوسفند را کشت، خونش زمین که ریخت مادر خانه از رویش رد شد، بغلش چیزی بود، شبیه گل یا یک دسته گل، بعد که صدای جیغ جیغش در آمد مطمئن شدم که گل است، الان که بیشتر فکر میکنم میگویم شاید بزرگتر ها خودشان بیلچه گِلی را برداشته بودن و سراغ قابلمه رفته بودن و برنج را زیر و رو کرده بودن که سر اردیبهشت خانه ما گل داد ...

+ به سراغ من اگر می آیید برگردید کسی خانه نیست، یعنی هست، در را بسته نشسته پشت در، مشغول خودکشی بخشی از خود میباشد، آن بخش که مدام در گوشش میخواند: لعنتی الان فصل بدبختی نیست، الان فصل فکر کردن به زندگی فردایت است.

+ یه چند روز باید بشینم پشت موتور، تو این هوا، باید مخمو در معرض وزش شدید باد قرار بدم کمی باد بخوره شاید با هول روشن شد.  گاهی فکر میکنم کاش اینجا هم یه ختم عمه یجیب وبلاگ میشد گذاشت واسه حل مشکلات وبلاگ نویسا برای بانو عسل خیلی دعا کنید خیلی بعنی خیلی بیشتر از خیلی ! (دنیای خاکستری)    و یک دنیا خوشحالم برای قصه گویی که نوشته هایش شکل عروسی بخودش گرفته ! (دوباره بهار)

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/٢/٢ساعت ٥:٠٠ ‎ق.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم