راست میگفت، راه که طولانی باشد، خسته میشوی، از پا می افتی، بدنت مچاله میشود از خستگی، چشم هایت حتی کوفته میشود، نای حرف زدن برایت نمیگذارد خستگی، بر میگردی پشت سرت را میبینی، تمام راهی را که آمده ای، تمام عمرت را که راه آمده ای میبینی، حالا رسیده ای به یک در، خسته ای، از پا افتاده ای، میرسی به یک در، قرار است کسی پشت در منتظرت باشد، که تا تو زنگ نزده در را باز کند به آغوشت بکشاندت، و تمام خستگی راه را ...
میرسی به همان قرار همیشگی، همان جایی که در ندارد، ولی من باید پشت درش بایستم و در بزنم، صدای پا می آید، نه صدای پای کسی که راه برود، میدود و می آید، میخواهد بیاید حالم را بپرسد، آن هم از پشت در، من هم از همان پشت در جوابش را بدهم، انقدر حالم را نپرس، من به این سادگی ها، از پشت در، بدون تو و دستهایت و آغوشت خوب نمیشوم، میخواهد بپرسد خسته ام؟، نمیشود که به چشم هایش دروغ گفت، میبیند خستگی راهم را، مجبور میشوی سرت را پایین بیندازی، نگاهش تا عمق وجودت راه برود، باز هیچ چیز نگویی، سرت را پایین بیندازی، میخواهد بگوید، ببین خسته، کنار دستت، کنار سکوتت، کنار خسته گی و کلافه گیت، آرامم، آرام !
بعضی صداها نوای زندگی ان، یعنی زندگی ان شکل صدا بخودشان گرفته ان، مثلأ صدای صدا کردن اسمت از پشت در، به گوشت میرسد، مستقیم میرود در مغزت، از آنجا شروع میشود، می آید پایین تر، میرسد به لبهایت، لبهایت شکل لبخند به خودشان میگیرد، دوباره صدای زندگی میپرسد، این لبخند چیست، دوباره به صدای صدا کردن اسم فکر میکنم، دوباره لبخند میزنم، این بار سرم را بالا می آورم و میگویم، لبخند آرامش است آرامش !
شب شده، روشنایی شبم شده چشم هایت، حتی چشم های بسته ات، لحظات آخر است، نمیدانم چگونه تمامش کنم، نمیتوانی تمامش کنی، ساعت روی مخممان رژه میرود، هنوز من و تو پشت دریم، با عجله به خدایش میسپاردم و میرود، میروی، مرد خسته میگوید تنهام، پاهایم خسته است، راه تنهایی طولانی ست، نفسم از پا افتاده، سایه م دیگر دنبالم نیست، شب شده، روشنایی شب هایم نیست، صدای زندگی می آید سراغت، از احوالت میپرسد، از خسته گیت بخودش گله گی میکند، باز هم از پشت در، این بار دورتر، خیلی دورتر، و من فقط یک جواب بلدم بدهم، مهربان به خستگی ش می ارزید ...

+ راست میگفت فامیل دور: که با این درد اگر در بند در مانند، در مانند !

+ در را، مصداق همان در میشود خواند هم یک عدد بابائه !

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٢/۱/٢٧ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم