سیاه که میپوشم، خیالم راحت تر است، راحتم که همه رنگ درونم را میبینند، که دیگر نیازی نیست خودم را پنهان کنم و روسیاهی م را زیر لباس های رنگی خاک کنم، تا چندی پیش سیاه پوشیدن برایم خیلی راحت بود، مثل آب خوردن، به اندازه ای که بلند شوم بروم پیراهن مشکی م را بردارم و بپوشم به همین راحتی، بدون هیچ دلیل و بهانه و فلسفه بافی، اما الان نه، میدانم مهربانی هست، که شاید چشمهایش با دیدن سیاهی غم ناک شود، منی که حق ندارم چشمش را غم ناک کنم، پس به همین راحتی ها نمیتوانم بلند شوم بروم، سیاه پوش کنم خودم را، ولی خوبی مهربان این است که، میداند کی وقتش شده سیاه بپوشم و ...
فاطمیه امسال اصلأ خوب نیست، کم کم دارد شرمم میشود در خیابان راه بروم، حرف بزنم، شهری که بوی فاطمیه نگرفته جای مردن است، نمیدانم چرا دیشب هر چه با چشم گشتم وسط روضه همه جوون و نوجون های چند ساله دیدم، آدمایی که اصن هنوز نچشیدن طعم زندگی رو، طعم همسر داشتن، حتی طعم مرد یک نفر شدن رو، نمیدانم شاید باید یکبار بلند شوم بروم دست یکیشان را بگیرم بشینم صحبت کنم ببینم چی میبینیه تو روضه هایی که لمسشون نکرده، ولی میسوزه !
بگذریم. یکبار، دوبار؟ نه چندین باری شده، که آدم های مختلف، با سلیقه ها و شکل های مختلف، چه در خصوصی یا عمومی ازم پرسیدن که، چطوری این همه یکی را دوست داشتن بلدم، خب جوابی نداشتم واسه گفتنشون، تنها یه جمله ست که میگم: من بلد نیستم واسه خودم زندگی کنم، حتمأ باید کسی باشد که بخاطرش ...
ولی این جمله اصلش از کجا می آید؟ آدم ها زیادی از درون من رفته ان، قسمتهای زیادی از درونم خشک شده یا زنگ زده، عادت ها و رفتارهای زیادی از درونم کوچ کرده اند و رفته اند، و همه این ها شده که من از درون سیاه پوش شدم، وقتی تکیه میدم به مهربانی مهربان و گذشته هایم را مرور میکنم، چیزهای بر باد رفته و از دست رفته زیادی دارم که اگر بخواهم میشود یک عمر در غم از دست دانشان عزاداری کنم و خون گریه کنم، به مهربان نگفتم، شما هم نگویید، گذشته ام خودش با دستهای خودش گل های پژمرده وجودم را ...
اما تنها چیزی که از گذشته هایم برایم مانده و چسبانده ام به پیشانی و سرم را بالا میگرم و راه میرم، همین دوست داشتن کسی ست، همین که بتوانم کسی رو آنقدر دوست داشته باشم که خودش هم نتواند بفهمد، خب زیاد عجیب نیست، همه ش از اینجا شروع میشود که هوا گرفته ست، که مردی در خانه ش گم شده، که زنی در کوچه ها خاکی، که پسرک، گوشه چادر مادرش را، هم پناه خود میکند، هم پرده جلوی چشمش که غرورش نشکند، اینکه یک زن چقدر مردش را بخواهد که در تمام طول زندگی ش هیچ چیز از مردش نخواهد، اینکه یک مرد، نگاه کند به قد و بالای زنش، بخندد بخندد بخندد ... ، میدانی رفیق کجایش درد دارد؟ اینکه مرد باشی، تنها پا شی بری بالا سر مریضت که حالا دیگه نیست، که دست بزنی به بازوی کبودش، که هیچ کاری نتونی بکنی و شبانه همه زندگیتو خاک کنی و آرام و بی صدا برگردی و تا آخر عمرت، به شب که برسی پاشی بری وسط بیابون ناله بزنی و با چاه درد و دل کنی. پس بیخود نیست وقتی یکی میاد جلو، رو پیشونیش میچسبونم ناموسم، نمیتونم بغضشو ببینم، غمشو ببینم، بی حالیشو ببینم، یا تو چشماش نگرانی ببین، آره ما اینجوری بزرگ شدیم رفیق آره !

+ اینجا همون جاست که نمیتونم بفهمم، که از دیشب دارم توش میمیرم، او دو تا ملعون میان پیش حضرت امیر که میخوایم بیایم عیادت، آقا میره پیش حضرت زهرا و میگه اینا میخوان بیان، بانو فاطمه میگه نه من با ظالم ... میگن اینجا حضرت علی میگه فاطمه جان به من رو زدن، روشون زمین ننداز، بعد بی بی به مردش میگه: البیت بیتک والحرة زوجتک فافعل ما تشاء.

+ به گزارش حال و احوال پرس، یکی از بدترین وقت های زنده بودن همین الان است، که مهربان نیست.

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/۱/٢٤ساعت ٤:۳٠ ‎ق.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم