همان جای همیشگی منتظر میماند تا بیاید، انتظار کشیدن را دوست دارم، اینکه هر ماشینی از کنارت رد شود، دلت آب شود که آمد، اینکه دلت میخواهد همه اطرافت را ببینی که از دور رد نگاهش را، قد و بالایش را، دید بزنی و نگذاری او نگاهش زودتر به تو برسد. همیشه من باید اول شوم، در دیدن، در سلام کردن، در ... ! می آید، میخندد و می آید، خنده ش زودتر از خودش به من میرسد، سلام میدهد، دست میدهد، حتی میپرد بالا روبوسی میکند و آنقدر شلوغ کاری میکند، که چشم هایم گمش کردن خودش را، و خودش زودتر رسید و سلام داد، حالا تا من بیایم خودم را جمع و جور کنم و اثرات روبوسی خنده های مهربانش را پاک کنم، جا ماندم ازش. میفهمی جاماندم چه کنم؟
آقا فیلم نبینین، آقا سینما نرین، آقا با هم نشینین فیلم ببینین، آقا جان بلند نشین با اونی که دوستش دارید برید حوض نقاشی رو ببینید، خب چه کاریه؟ دارید زندگیتون میکنید، میرید، میاید، چرا میخواید دستی دستی خودتون بدبخت کنین، این آقای کارگردان عزیز، وقتی میشینه یه گوشه و فیلمشو میسازه، یکی باید اونجا باشه که بره در گوشش بگه هی فلانی اول فیلمت بنویس دیدن این فیلم برای فلان ممنوع میباشد، خب دو دیوانه، دو عاشق، دو مهربان، به نظرتون وقتی بخورن تنگ دل هم چه صحنه هایی درست میکنن؟ در یک جمله بگویم اگر دستتان کوتاه است از دامن یار، اگر دیدن نگاه چشمهایش، برایتان جیره بندی شده است و شده اید شکل قحطی زده ها، دیدن این فیلم، آن هم دوتایی، یعنی کش دادن مرگ، یه چیزی مثل اینکه رگ دستتو بزنی و با چشمات بشینی زل بزنی به دستت و خونی که داره ذره ذره تموم میشه. پس اگر رگ دیوانگی در وجودتان هست و میخواهید رسمأ خودتان را بکشید و آب شوید در وجود دیگری، بلند شوید دوتایی بروید ببینید مازیار میری چگونه دفترِ نقاشیِ حوضش را رنگ کرده !
یک ملودرام ایرانی، دو زوجی که عقب مانده ذهنی یا کودک ذهنی میباشند، زیر یک سقف، با پسر بچه ای که مادرش گفت: دکتر گفته خدا یهویی اینو به ما داد، صحنه هایی از کار کردن دو عاشق پیش هم، و دل خوشی ها و خنده هایشان، و بعد یک خانه کوچک و ساده و اجاره ای، که هیچ وقت صاحب خانه ش را قرار نیست ببینی، پسر بچه ای که حالا بزرگ شده و بیرون خانه پدر مادرهای سالم را میبیند و آرام آرام دلش نمیخواهد دو عقب مانده پدر مادرش باشند، داستان جالبی ست با یک ایده جالب، که هم دوست داشتن دو نفر را به هم نشان میدهد، هم غیرت مرد را، هم عشق پدر و مادر به فرزند را، و حتی ترحیم (تحریم) این روزهای و بدبختی مردم را، فقط یک کارگردان چقدر باید هنرمند باشد که با چیزهای کوچک هم بتواند چشمت را خیس کند؟ مثلأ رنگ لاک ناخون، مثلأ دکمه های رنگی رنگی یا یک دفتر نقاشی ساده، یا مهم تر از همه با یک بوسه، یک بوسه ساده که لحظه ای میلیون ها بار در دنیا اتفاق میفتد، حتی اگر از پشت شیشه پنجره باشد، میتواند آنقدر دلت را بسوزاند که آن سرش ناپیدا.
دست آخر فیلم تمام میشود، بلند میشوی می آیی بیرون، مهربان رو میکند به تو میگوید: امروز را باید یک جا بنویسم که هیچ وقت یادم نرود، بعد من بگویم ته نوشته ت نقطه بگذار و بگذار من بمیرم همان جا.
بگذریم، یک وقت هست میشینی تو ماشین، هوا گرمه، شیشه رو میدی پایین، سرتو میبری بیرون باد بخوره به سرت، حال و هوات عوض شه، که میبینی همه چیز واستاده، آره عشقی کار از کار گذشته، ساعت دیگه جلو نمیره، یه صحنه ای هی مدام واست تکرار میشه، یه صدایی هی مدام تو گوشت یه سئوال ازت میپرسه، بارها باید یه صحنه ای از جلوت رد شه، انگار یکی زده رو تکرار، خب اگر صحنه ی بدی باشد، تلخ باشد، سرد باشد، در همان چند ثانیه ی اول پیرت میکند، آنقدر پیر که باید بلند شوی بروی جلوی آیینه تیغ را برداری ریش های سفیدت را با دست های لرزانت بزنی و صورت را صاف و صوف کنی، ولی نه، صحنه تکراری ما شیرین است، رویایی تر از این حرف هاست، هنوز پشت پنجره در خودت گمشده ای که صدای نفس هایش صدایت میکند، مجبوری رها کنی، چشمت را ببندی و سرت را بیاوری داخل، رو کنی به او که نشسته حالا کنارت، و هیچ چیز، هیچ چیز نگاهش را از تو نمیگیرد، و تکه ای از خودت را بدهی دستش و بیایی خانه، آن هم تنها، آدمی که تنها باشد، اگر روز هم باشد چشم هایش شب است ...

+ بعد از دیدن فیلم حوض نقاشی به این نتیجه میرسید که جشنواره امسال حیثیت خودش را زیر سئوال برده است.

+ این پست حرف ندارد ! (یکی باید باشد)        در راستای تمجید از اثر مازیار میری این هم بخوانید ! (هر روز صبح، یک قاشق مربا خوری)

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/۱/٢۱ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم