آن ته مه های ذهن و وهم و خیال، یک چیزهایی دوست داشتنی و شیرینی هست، که از اول کودکیمان بوده، هر چقدر قد کشیدیم با ما قد کشیده و بزرگ شده، من سیبیل در آوردم، او هم سیبیل در آورد و بزرگ شد، درسته اسمش دخترونه ست، ولی چه کنم مال من است درون ته ذهن و وهم من چال شده، دوست دارد سیبیل داشته باشد و بزرگ باشد هر چقدرم که شما اسمش را بگذارید رویا ...
این رویای سیبیلو و خشن ما که از اول کودکیمان بیخ ریشمان چسبیده بود، از همان موقع که دراز میکشیدم جلوی تلویزیون و پاهایم را تکان تکان میدادم و کارتون ترسناک چاق و لاغر را میدیدم، در مخ ما هی راه میرفت و صدایم میکرد که من چقدر آن موقع دوست داشتم یک ژیان داشتم که درونش پر باشد اسلحه، که البته ژیانش بود، کمی رویایمان بهمان می چسبید ولی اصل قصه لنگش در هوا بود و دست نیافتنی، این رویاهای شیرینی از همان اول هم دست نیافتنی بودن و به نظرم خدا قسمتش را در مخ انسان گذاشت، فقط برای امتحان کردن قدرت تخیل آدمیزاد، که هر کس چه و چقدر میخواهد.
اما دست از سر رویا که برداریم، میرسیم به آرزو بانو، بانوی خوش قد و بالا که او هم پا به پای خودمان از اول آمده، بی وفایی نکرده، کم نیاورده، در جا نزده و به جز مواردی حتی اذیت هم نکرده، ولی راستش را بخواهید من فکر میکنم اشتباهی رخ داده است، اینکه من بنشینم یه گوشه ای و دست بانوی آرزوهایم را بگیرم و این ور و آون ور ببرم و ببینم چه خبر است و کمی باهاش بازی کنم، برایم شده رویا، یعنی میشود رویای آرزو بازی ! حالا رویا که دست نیافتنی بود، پس میشود که این هم ...
ای بابا، اینا واسه من نه میشه نون، نه میشه آب، ببین آرزوی رویایی من، زیباتر از آنی که رهایت کنم، اگر خسته ای از من، یک تمبر بخر، از این دو زاری ها، پستم کن به یک آدرس غلط، برگشت بخورم روی دستت، بمانم لعنتی. میدونی از خدا که پنهان نیست، ولی این را دوست دارم که تو باشی، در یک خانه جنگلی، خیلی دورتر از این حرف ها که دست کسی بهمان برسد، آنقدر راحت و آسوده، نفس بکشیم که ذهنم باز شود، من بی سواد بتوانم بنشینم سه عدد فیلم نامه بنویسم، یکی بشود مردی که دیوانه دخترکی پولدار شده و برای دیدنش میرود راننده تاکسی یا سرویس شود که شاید هرزگاهی یکبار معشوقه ش ... ، یکی بشود دخترکی که می آید دست جنازه ای را میگیرد نفس میدهد و دوباره زنده ش میکند، و یکی هم دلم میخواهد آنقدر ذهنم باز و آسوده و بدون دغدغه باشد که بتوانم یک چیزی مثل قلب یخی بنویسم، که قصه ش چند عنصر داشته باشد، و همه اینها بهم ربط داشته باشند، و قدم قدم ربطشان را به خورد بیننده بدهم. راستی یادم رفت در تمام اینها یکی باید باشد که چایی داغ بیاورد و دستم را بگیرد، هرزگاهی که دلم گرفت سازش را بردار و برایم بنوازد، میفهمی بانو؟ وقتی که دلم گرفت، راست میگفت، نامم را که از دهان تو شنیدم، شعر شدم، عشق شدم، حالا بارهاست این دهان و آن دهان میچرخم لعنتی ... !

.: این پست به احترام مهربان کمی تعییر کرد :.

+ در یک رب مانده بخوانید ! (دکترای استخوان شناسی)

+ باید یکبار دست مهربان را بگیرم ببرم زاینده رود به شرطی که آبش باز باشد ! (دیگر به تنهایی لم نمیدهم)    من هنوز زمستانم، سردم، فرقش این است خودم دارم کم کم آب میشوم ! (زمستان یعنی سردم است، مرا در آغوش بگیر)   میگفت زن که تمام شود شروع میکند به کوتاه کردن موهایش، ناخون هایش ! (زنی که تمام شده است)   کمی هم تعطیلات عید مرفهین بی درد :)  !  (عید امسال)

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/۱/۱۸ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم