گاهی آدم بین یکی از کامنتها یا پستهای یکی از این وبلاگها پناه میگیره، قفل میشه، میخنده، گاهی هم یک کامنت میشود باعث پوزخندش، که پوزخندی بزنی و یک آه افسوس ناک بکشی برای کامنت دهنده و راهت را بکشی و بروی و بگذاری خودش را زیر حرف ها و خاله بازی هایش در پلاس و فیس... و تویت... و فرن... و ... چال کند و عرعر کند !
بیخیال، تموم شدن تعطیلات واسه خیلیا یه خورده درد داره و باعث تلخیشون میشه، ولی واسه امثال من یعنی تازه شروع تعطیلی، یعنی شب تا صبح بیدار و اول صبح بخوابی با خیال راحت که هیشکی نیست مزاحمت بشه و برسی به زندگی خودت، واژه هایی مثل 13 به در، عید، ولنتاین، تعطیلات عید و میان ترم و ... برای آدم های تنها معنای خوبی ندارد، بخوای بهترم نگاه کنی یه سری حرفا حکم مرگ این آدماست، مثلأ بری به یکی که تنهاست بگی امروز چه بارون خوبی میاد، جون میده واسه پیاده روی، بعدِ گفتن این جمله خوب نگاه کن به چشم های طرف مقابلت، مردن را در چشم هایش میببینی !
این روزا جمع های شلوغ بدتر تنهام میکنه، بیشتر احساس تنهایی میکنم، حال بیرون رفتن و 13 را به در کردن نداشتم، ولی میدانستم اگر به مهربان بگم مخالفت میکنه و ... پس نگفتم و گذاشتم بر عهده زمان که ببینم چه میشود، قرار بود نروم، در دلم این قرار را گذاشته بودم، در عالم خواب دیدن بودم که حس کردم کسی رو شکمم بالا و پایین میپرد، زهرا بود، دخترک شیطون خاله، نشسته بود روی دل اینجانب که هی بهنام پاشو منو ببر بیرون، حالا ساعت چند؟ 8 صبح ! ما هم چیزی نگفتیم و راضی شدیم به رفتن، و زهرا از اول صبح تا آخر ماجرا دست مرا ول نکردن هم قصه ای شد که بماند، رفتن همانا و شلوغی ما را هُل دادن به سوی مردن و احساس از خودت بدت آمدن همانا !
احساس از خود بد آمدن میدانی یعنی چه؟ اول باید بهار شود، لحظه به لحظه ش جان بدهد برای عاشقی، بعد بهار آدم را به یک عدد توی لعنتی معتاد کند، بعد درست همان وقت که باید باشی که دستت را بندازی دور گردنم و من قد بکشم و بزرگ شوم و مَردت شوم، تو نباشی، یعنی بخاطر من و جد و آبادم نباشی، همین نبودن میشود همان حس که آدم برود جلوی آیینه بگوید از تو بدم میاید جنازه، آن وقت لباس هایی که بوی دود میدهد را میپوشی و بی هدف میزنی بیرون، بعد باید بروی یک جای شلوغ پیدا کنی و شروع کنی به پیاده روی، شب سیزده به در وقت خوبی برای پیاده رفتن آن هم تنها نیست، نروید !
از لابه لای شلوغی ها آدم های تنها میبینید، پسرکی که نشسته روی یک صندلی، به اندازه یک نفر آن طرف صندلی جا گذاشته میبینید، دخترک تنها روی زمین نشسته و خیره شده به گوشه ای میبینید، یک خانواده میبینید نشسته ان روی زیلو دور هم، جوانشان آن گوشه کز کرده میبینید، سر کوچه ی شلوغی پیرمردی عصا به دست، روی صندلی کهنه ش خوابش برده میبینید، میشود دید این جاهای شلوغ آدم های تنها، تنها میرن، تنها میان، هیچی نمیخورن، دست هیشکی رو نمیگیرن، موقع خستگی به هیشکی تکیه نمیدن، حتی وقتش که شود لوس شوند و نازکنند، برای هیچ کس ناز نمیکنند، حتی دخترکی که مویش بیرون زده کسی نیست با دستش موهایش را زیر روسریش کند، یا پسرکی که چشمش هی هیزی میکند کسی نیست چنگولش بگیرد و چشم غره ای برود ... آخ !
دیشب یک جایی سرم پایین بود چند قدم رفتم بالا، دوباره برگشتم پایین هی مدام تکرار کردم و منتظر بودم که حسین آقا بیاید، ناغافل چشمم خورد به دختر و پسرکی که از جمع جدا شدن، چند قدم این طرف تر آمدن، دست همدیگر را گرفتن، زل زدن بهم، دخترک خندید، پسرک خندید، دخترک دستش را گذاشت روی شانه مردانه پسرک، پسرک سرش را تا کرد روی دست های دخترک، چشم هایش را بست و چیزی گفت که دخترک هم چشم هایش را بست، از این جا معلوم بود دخترک لاک زده، لاک پوست پیازی، از آن پیازها که اشک آدم را در میاورد، که اشک ما را هم ... این خوب است که مهربان هنوز هم هست، قول داده ام وقتی قرار شد بیاید، سرم را بگذارم زمین به رسم سرخپوستان، گوشم را بگذارم و گوش بدهم صدای پای آمدنش را ...

+ به راستی که این کلاه قرمزی و پسرخاله ست که نوروز را زنده نگه داشته است. (منبع دارد)

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/۱/۱٤ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم