چشام باز نمیشد، نه باز شد دلم نخواست بازش کنم، دنیام تیره و تاره، نه روز واسم معنی میده و نه شب، ساعت 6 صبح شده بود، من بیدار شده بودم، اینکه چرا انقدر من صبح زود بیدار میشم چند روزه نمیدونم، کلافه م میکنه، از صبح زود باید زندگی کرد، رفت اومد، این اصلا خوب نیست، نمیدانم چه شده که عادت کرده ام به صبح زود بیدار شدن و از همان اول صبح کلافه باشم، کلافه گی که به سراغم می آید نمیدانم چه کنم، کارهای عجیب و غریب به سرم میزند، ناخودآگاه به سرم زده از گردن به بالا همه چیز را با تیغ بتراشم، حس میکنم کله م باد کرده، باید هوا بخوره، صورتم، چشمم، سرم، همه جاهایی که جای خالی دستانی را حس میکند، میخواهم بتراشم.
آره من وصلم به درد، بعضیا رو وقتی بکاری تو باغچه ازشون گل و بلبل و میوه های رنگی رشد میکنه، آره منو بکاری تو باغچه درد میزنه بیرون، درخت درد. زخمام از جای جای بدنم داره میزنه بیرون، وقتی زخم مخم سر باز میکنه، چرک و خون ازش میاد بیرون، تمام فضای مخم، حتی فکر و خیالاتمم پر میشه از این چرک و خون، کلافه گی که به سراغم بیاد نمیدونم باید کجا رو گاز بگیرم، درد دارم، درد نبودن، یه بار گفت آقا جان ! درد داره کسی رو داشته باشی ولی تنها باشی، ولی دستت بهش نرسه، درد داره ... این روزا باید بیهوش شم، دلم میخواد بیهوش شم، چند روز تو بیهوشی به سر ببرم، چشامو باز کنم، بالا سرم باشی بگی آقاجان اینجا نه بیمارستانه نه هیچ جای دیگه، اینجا آغوش خودمه ! خنده م رفته، حوصله م رفته، بده انتظاری که نمیدونی اصلأ باید منتظر باشی یا نه، یه وقت هست قراره خبری برسه بعد میشینی منتظر یه چیز خاص، ولی الان نمیدونم حتی کی باید منتظر باشم کی قراره خبر بیاد اصن باید منتظر چی باشم ...
مرا جا گذاشته ای، گوش کن صدای پای رفتن می آید، شاید حق با پدرت باشد، شاید من زیادی گنده ش کرده ام، نه راست میگوید پدرت، شاید من حق ندارم بیش از این تو را درد بدهم، عذاب بدهم، الان وسط اتاقت نشسته ای چمدانت را باز کرده ای، یک پیراهن تنهاییت فقط درونش جا گرفته، نگاهش میکنی، یاد من میفتی، من باید بروم سرم را بگذارم زمین بمیرم، که نیستم که تنهایی که تو هنوز پیراهن تنهایی میپوشی بر تنت، شاید حق با من نیست بانو.
بانوی قصه هیچ چیز نمیگوید، ولی همه حرف های عاشقی را او فقط میزند، بانوی قصه میدانی عید شده؟ بیا کمی جلوتر بیا ببین هیچ جای من عید نیست؟ نه اتاقم نه خیالم نه حتی این گوشه دنیای مجازیم، هنوز بوی عید بخود نگرفته است، همان صبح کلافه گی و بی حوصلگی باز شب شده، نیستی، عید نیست، بهار نیست، سال نو نیست، عید من دخترک شیطون و مهربانی ست که روسریش چند رنگ دارد و در جیب مانتویش پر کرده گلبرگ های سرخ و صدای پایش با صدای باران که بپیچید درون لاله گوشم، بوی خاک نم خورده میدهد تنم.
دوس دارم وقتی بزرگ شدم، یعنی خیلی بزرگ شدم شغلم این باشد دستم را بگیری زیر باران پیاده روهای شهر را متر کنیم و تو هی بگویی کلاهت را بگذار و من هی دلم بخواهد مخم خیس شود و تو به زور خودت کلاهم را بکشی روی سرمو به روزهای جوانیمان بخندیم. راستی یادم رفت هر روز بزرگ که نه تمام میشویم.

+ دیشب در خواب عکس مرد سن بالایی را میدیدم که در دود سیگارش غرق شده بود و درون ماشینش مچاله شده بود و با زور مسافر کشی روزش را شب میکرد و آخر شب خودش را خسته و له شده میرساند گوشه خانه تاریکش. شمعی را جلوی قاب عکسی روشن میکرد و سرش را تکیه میداد به طاقچه و همان جا خوابش میبرد. قاب عکس آشنا بود مهربان بانوی قصه ام، قاب عکس آشنا بود ...

+ در یک رب مانده بخوانید ! (خانه خالی)

+ این حرف بانوی اسفند را باید با آب طلا نوشت ! (آره جونم)     در عصر یک جمعه چشمانت خیس میشود ! (یکشنبه های قدیمی)     احساس لطیف بانو سایه ! (7saye)   هدیه ای بارانی از سوی بانو سعیده ! (باز باران)    تولد بانو رها و نازدانه حکیم بانو از همین جا تبریک مارا بپذیرید ! (ثبت است بر جریده عالم) (هدیه خدا)

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٢/۱/٩ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم