مراسم دید و بازدید و عید و عید بازی های اول سال که باشد، در خانه مادر بزرگه باز همه چهارتا خاله و دایی ها و تمام بچه های قد ونیم قدشان جمع میشوند و باز هم میشود از پشت در، سرو صدای چند نسل مختلف را بشنوی و بدانی که یا اینجا باز خبری شده یا سر آمده زمستان ...
الان چند سالی میشود که عید دیدنی برای ما معنای خاصی ندارد، یا همه دم عید میروند سفر و این طرف آن طرف تر و فقط ما میمانیم و هیچ جا نمیرویم، یا حال حوصله دیدن فک و فامیلی که سال به سال همدیگر را نمیبینم را نداریم، ما برای خودمان رسم و رسومات خودمان را داریم با همین شلوغ بازی های بچه گانه و تا صبح نشستن حرف زدن و ...
هنوز هم دلم نمیخواهد قاطی حرف ها و بحث های آدم بزرگا گم شوم، پس باز من میمانم و یه مشت بچه خورده ای که با یک شکلات آن چنان کارهایی میکنن که ... ! اول بسم الله زهرا دختر خاله شیطون و جیغ جیغوی خانه می آید جلوی همه با صدای بلند میگوید: بهنام تو اگه شوهر من بشی منو با چی میزنی؟ همه سر و صداها قطع میشه دوباره تکرار میکنه، بهنام من اگه زن تو بشم منو با چی میزنی؟ من همینجوری زل زدم به چشم های شیطون دخترخاله جان و در مخم دنبال جواب میگردم، کی گفته شوهرا زناشون میزنن؟ عه اذیت نکن دیگه بگو با چی منو میزنی؟ ببینم زهرا مگه بابات مامانتو میزنه؟ نه ! خب پس کی گفته مردا باید زناشون بزنن؟ میپره رو کلمو شیش هفتا میزنه و فرار میکنه.
فکرکنم مجبورم شروع کنم، یه گوشه میشینم یکی یکی نقشه های شوم تو مخم سر و صدا میکنن و منتظرم تا یه فرصت خوب، اول از همه میروم سر وقت مهدی، بزرگترین نوه بین این قد و نیم قدها، همه دور هم نشسته ان، بابای ساده مهدی آن گوشه شروع کرده به نماز خواندن، مهدی برای نقشه شوم حاضر میشود، آرام آرام میرود پشت بابای در حال نمازش و زیر شلواری بابا را ... (سانسور شد) حالا تمام خاله ها و عروس ها و همه بیست سی نفر نشسته وسط جمع خشکشان زده از داماد نماز خوان بی شلوار و ناگهان صدای منفجر شدن جمع می آید، این بابای ساده مهدی هم آنقدر دلش پاک و ساده هست که برای باطل نشدن نمازش دولا نمیشود و ... بگذریم این شد قصه ای و بماند برای بعد.
بعضی وقتا بخودم میبالم که چه راحت با یک بچه ارتباط برقرار میکنم و در عرض چند ثانیه چنان در مخ و اعمال و رفتارش نفوذ میکنم که همه مات مبهوت میماند، مثلأ شما فکر کنید تمام ننه باباهای این ورجک ها ساعت ها میشینن بچه را تربیت میکنن که وقتی رفتیم خونه مادر جون شلوغ نکنین و از همه مهمتر باید گوهر را مادر جون و از این الفاظ سوسولی صدا کنن، شما فرض کن بزرگترین نوه، یاهمین داش بهی خرس گنده در عرض چند ثانیه کاری میکند که یکباره تمامشان بجای مادر جون و این الفاظ گوهر صدایش میکنند و هر هر میخندن و به راحتی آب خوردن ساعت ها تربیت بچه ها را با لگد خراب میکنم و ...
باز هم بگذریم آخر شب بعد شام خوردن و شیطنت های این بچه خورده ها، زهرا و مهدی دست به دست هم می آیند سر وقت من و شروع میکنن که کف دستت را بده میخواهیم برایت فال بگیریم، کف دستمو میدم به زهرا و شروع میکنه: داداش میری زن میگیری، بعد بچه دار میشی، بعد میری یه ماشین میخری، بعد زنت نشسته رو بالکن داره لاک میزنه به ناخوناش، بعد تو برمیداری میبریش واسش رژ لب قرمزه که من خیلی دوس دارم میخری !
بعد دوتایی فرار میکنن به سمت اتاق بنده، بعد چند دیقه مرموز مرموز میاد بیرون و میشینه پیشم خیلی ساکت، میگم هی دختر مشکوکی چی کردی؟ میگه هیچی، میگم برو بگو چه دسه گلی به آب دادی، میگه رفتیم پشت در لباسات که آویزون بودن پاره کردیم و من با دهن گازشون میگرفتم و اینا ! میگم دروغ نگو، گفت نه بخدا ! کم کم باورم شد و گفتم میدونی چقدر کثیف بود اونا؟ باهاشون اینجا نشستم اونجا نشستم هر چی گفتم مهم نبود واسش، یهو گفتم بیچاره باهاش نشسته بودم وسط دشویی ! اینو که شنید سریع پرید بالا که نه دروغ گفتم، گفتم قسم خوردیا، گفت خب خدا خوبه الان بهش میگم قسممو پس بده، خدایا قسممو بده !

+ اگر جایی ابهام داشت، برای ابهام زدایی به (اینجا) مراجعه کنید.

+ بعد از 5 ماه فراموشی تنهایی و جایی به اسم (رفیق) اصلأ فکرشم نمیکردم با وجود مهربان بانو برم توش و آپش کنم.

+ مهربان راس ساعت 01:39 دیقه امشب آمد، باید سرم را بگذارم زیر بالش، هوا که خوب تاریک شد، نفس ها که دیگر در نیامدن، بلند شوم بروم بالا سرش بگویم ببین بامرام، ببین چه کرده ای با من، چشم های خوابالویش را باز کند، بمالد بگوید چی؟ بگویم هیچی، همین چشم هایت بیچاره م کرده ست.

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/۱/۱٢ساعت ٦:٠٠ ‎ق.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم