چشمانتان را ببندید، صحنه های دلخراشی در راه است. در گوشم احساس سنگینی کردم، انگاری چیزی درونش جا مانده، مثل تکه دستمالی، گوگل میگوید شاید جرم پر شده، من میداینم یک حرف قلبمه گیر کرده، باید دست بکار شوم، اینجوری نصف صورتم سنگین تر از آن نصف دیگر است، بلند میشوم میروم دستشویی، شلنگ آب را بر میدارم تا آنجایی که رد شود، ردش میکنم در گوشم، شیر آب را باز میکنم، آب را با تمام فشارش به درون گوشم هدایت میکنم، احساس خنکی میکنم، کمی سوزش، انگار خالی شده باشد، آب را میبندم، می آیم همین جا، از نصف صورتم به ان طرف شُر شُر آب میچکد روی فرش، هنوز صدای چک چک آب را روی فرش نمیشنوم، تو هنوز نیامدی من هنوز تنهام، باز بلند میشوم میروم، این بار کله ی شلنگ چیزی میچسبانم، قطر خروجی آب باریک تر شده، فشارش بیشتر، اینبار بیشتر در گوشم رد میشود، آب را باز میکنم، احساس سبکی میکنم، لمس آب را با پرده گوشم حس میکنم، خوشحال از خالی شدن گوشم می آیم همینجا، باز تو نیامدی، به امتحانش می ارزید !
حالا راستش را بگویم؟ درون گوشم زخم شده، درد میکند، اولین صبح بهار که بیدار شدم نصف صورتم فلج شده بود، دهانم نمیتوانست باز شود کسی را صدا کند، گوشم درد میکرد، نصف صورتم درد میکرد، درد به فکم رسیده بود، ریشه دندان هایم هم درد میکرد، گوشم از تو میسوخت، فکر کن از درون مخت چیزی بسوزد، گوشم هم میسوخت هم درد میکرد، سرم درد میکرد، باید بلند میشدم میرفتم سردرد میگرفتم، مریض میشدم، تب میکردم، بعد تو زنگ میزدی میگفتم حالم خوب نیست، نگرانم میشدی، با دلهره میگفتی چه کنم؟ میگفتم خب بیا مراقبم باش، اگر گوشم درد بگیرد، سرم درد بگیرد مریض شوم شاید بیایی، حالا هم مریض شدم و چند روزی ست سمت چپ صورتم فلج است، هم تو نیامدی، آخر تو به من میگفتی همیشه خدای مواظبت هستم، ببین عشقی به امتحانش می ارزید !

+ سطح دیوانگی هایم از اینها هم فراتر است، از حال ما اگر پرسیده باشید با کمال احترام جوابش بی ادبی ست، ممنونم از همه که حالمو نمیپرسن تا منو تو چالش بین ادب و بی ادبی نندازن، الان دقیقأ 79 ساعته از مهربان بانو خبری نیست، نه صدا نه تصویر و نه هیچ چیز دیگر، خیلی دارم سعی میکنم که چیزی ننویسم و خفه باشم، تموم این ساعت ها و لحظه های نبودنش کارم شده آه کشیدن، دیشب تو آیینه دیدم دارم میشم شکل یه آه بزرگ، کم کم دارم میترسم ...

+ بعد از چهار ماه دوری از قافله سالار بالاخره تونستم برم توش و با مادر عید به روزش کنم.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٢/۱/٦ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم