تولد را بخش کنیم: تَ  وَ  لُد ،  همیشه خدا تولد سه بخش داشته از اول ابتدایی که خانوم روحانی معلم قد کوتاهمان با زور در مخمان میکرد تا همین حالا که 21 اسفند سال 91 است، تولد سه بخش داشته و دارد. حتی حالا که بیست سال از این داش بهی پنج ساله گوشه وبلاگ میگذرد هم تولد برای من سه بخش دارد:
بخش اول: ساعت هشت شده، من هنوز خانه م، پشت این سیستم لعنتی و مخم را رد کرده ام درون این ادیتور پرشین بلاگ، چیزی حدود هفت یا هشت بار حسین آقا عباسی قشنگه زنگ میزند و داد و بیداد که کجایی و مردم را علاف خودت کرده ای و این حرف ها، بالاخره حاضر میشوم دست از سر اینجا بردارم، بلند میوشم حاضر میشوم و میروم، یک رب بعد پشت در خانه بهمن عاشق پیشه ایستاده ایم و از باران شب تولدم لذت میبریم، مهربان بانو فیلش یاد هندوستان می افتد، زنگ میزند، در گوشم میگوید خوش باید بگذارنید آقا و این حرف ها، مرا به خدا میسپارد و قطع میکند، میرویم تو، مِشت حسین آقا بابا بزرگه بهمن از دسشویی وسط حیاط بیرون می آید، چند دیقه ای باید همان گوشه خشک شده بایستیم تا برود برسد به دری که همه ش سه متر فاصله دارد، میرویم طبقه بالا سرِ مشت حسین آقانان، بهمن شام کباب گرفته و برنج را خودش گذاشته، خوردیم و خندیدم و کلی اظهار نظرهای کارشناسانانه در هوا معلق کردیم، راز عاکادمی مسخره گوگوش و خواننده با حجابی که آمده بشکند قبح یک سری چیزها را کشف کردیم و رفتیم به سراغ کیک و قسمت های مسخره ش، آخرش هم بهمن عاشق پیشه باید بلند شود برود پشت سازش و با دلی بازی شده و کله ای در رویای تنهایی رها شده راهی خانه مان کند.
بخش دوم: ساعت نُه و نیم، گوشی زنگ میزند مهربان بانو هی داد و فریاد که بلند شوید دیرتان نشود و این حرف ها، سرش را گرم میکنم که بیدارم، گول میخورد، دوباره میخوابم، ساعت ده و نیم از خواب میپرم، دیر شده، یکی دو تا لباس هایم را میپوشم و میفتم در جاده ای که قرار نیست حالاحالاها تمام شود، ساعت یک و نیم، میرسم، مهربان بانو هم میرسد، یک رستوران خوب، یک ناهار خوب، هم ناهارش خوب است هم آنکه جلویت نشسته، ساعت چهار جلوی شیرینی فروشی، قرار است من تو نروم، ولی میروم، میروم که فضولی کنم، یک عدد کیکی که پنج نفره ست، قرار بوده مثل موهای خودم فری فری باشد، و بود، نیم ساعت بعد یک قهوه خانه سنتی با یک تخت فرش شده، یک سینی قوری و چایی نباتی جلویمان، کیک هست، شمع هست ولی کبریت نه، ولی چاقو و چنگال از پیش آماده شده نه، تقصیر خودش نیست، بار اولش بوده که قرار بوده برای یک نفر، خودِ خودش به تنهایی تولد برپا کند و تا ابد فیس به دلش بدهد که توانسته برای آنکه میخواهد تولد بگیرد و به هیچ کس هم مربوط نمیشود. حتی کبریت هم نمیتواند روشن کند، مدام میشکند، دلش میخواهد موقع فوت کردن شمع ها جیغ بزند دست بزند شلوغ کاری کند، نشد، نتوانست، همینگونه یک تولد دو نفره با هزار هزار نتوانستن و نشدن تمام شد و داغ خیلی چیزها را بر دل جفتمان گذاشت، یک سال که سهل است، ده سال و صد سال هم که بگذرد داغ است، تازه میماند، میبینی باران گرفته، شب شده، من باید بروم تو باید بروی، تو برو خودم داد میزنم سر این دنیای لعنتی که بی وفا هیچ چیز مثل تجربه اول نمیشود. همه این ها را بیخیال تولد بازی یک هدیه بیشتر نمیخواهد، آن هم آغوش است، تولد بی هدیه مثل ...
بخش سوم: ساعت یازده شب، تمام تنم درد میکند، یکی پای چپم را از بالای زانو گذاشته زیر تریلی و رد شده انگار، درون چشم هایم جوشکاری میکنند، قرمز شده، سرخ شده، میسوزد، کم کم باید منتظر بمانم تا آب شود، مادر خانه و خواهر خانه سفره رنگی جلویم چیده اند، دو جور غذا، دو جور ترشی، دو جور ... یکی دو لقمه لابه لای نفسم میگذارم و ردشان میکنم پایین، باید بیدار بمانم، باید سر حال بمانم، حتی آغلام هم یم آید، خودش که نه، ولی پیامکش میرسد، کیک هم خودشان پخته اند، دستپخت خانگی ست، از دور کیک را میبینم، جلویم که میگذارند دیگر نمیبینم، کور شده ام؟ چشمانم پشت رو شده اند و باید برشان گردانم؟ شاید هم برق رفته، صبح که بیدار میشوم خودم را همان جا میبینم که گوشی در دست و چشم به کیک دوخته شده خواب برده است.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۱/۱٢/٢٢ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم