استعفا داده م، امروز دقیقأ چهار روز است که از شغل اول حال بهم زن دوست داشتنی خودم استعفا داده ام و خانه نشین شده ام، شکل مردهای زن و بچه دار بیکاری که گوشه خانه نشسته اند و کلافه اند و موهایشان را شانه نمیکنند شده ام، صبح ها تا لنگ ظهر بخوابم و شب ها از سر بیکاری و علافی تا دیر وقت بیدار بمانم، خوب نبود، دوست داشتم مثلأ اولین باری که قرار است استعفا بدهم یا کارم را از دست بدهم خیلی اکشن تر از این باشد که صبح خیلی معمولی یک یکشنبه معمولی بروم سر کار و مثل همه ی روزها همه کارهای معمولی را انجام بدهم و یک دفعه سه دیقه مانده به تمام شدن ساعت کاری یک کاغذ بردارم و بنویسم به نام خدا اینجانب فلانی فرزند فلانی از امروز دیگر مایل به همکاری با شما نیستم و استعفای خود را کتبأ تقدیم حضورتان میکنم و زیرش امضا بزنم و مدام با خودم کلنجار بروم که اثر انگشت هم بزنم یا نه تا ساعت اداری تمام بشود و بدوم بروم استعفایم را با دو عدد کلید بگذارم روی میز رئیسی که نیست و به معاونش بگویم خدانگهدار و بیایم بنشینم گوشه خانه و بشوم مرد خانه بیکار و بی عار و بی درد، دیدید؟ چقدر معمولی بود، مثلأ دوست داشتم دو ساعت قبل از پایان ساعت کاری صدای آژیر پلیس و آمبولانس بیاید و مثلا در یکی از اتاق ها جنازه ای را ببرند و مدام مامورها بیایند از من سئوال بپرسند و من بگویم نمیدانم خودش مرد خودش خودش را کشت یا خودش کاری کرد که بکشمش، بعد جنازه را ببرند و آن جا را پلمپ کنند، حالا فرقی نمیکند که قاتل من باشم یا کس دیگری فقط همین که بدانم از فردا دیگر سر کاری وجود ندارد که بروم خیلی اکشن تر و بهتر بود. حالا انگار سایه م یک روز یکشنبه معمولی رفته سرکار و زودتر از من استعفایش را داده و آمده اینجا گوشه ی دیوار نشسته است و به شب نگاه میکند ...
بهرحال استعفا داده ام و نشسته ام گوشه خانه، کسی منجوق دوزی یا میله بافتنی ندارد بدهد به ما قرض ؟

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٢/٩/٢٢ساعت ۳:٠٠ ‎ق.ظ نظرات ()

ساعت را نگاه میکنم چند دقیقه به پنج است، دیر شده، دیرمان شده، باید یک چمدان لباس جمع کنیم قد دور روز برای دو نفر، دو تازه عروس و داماد، دیر شده نه ماشین شسته ام نه حموم رفته ام، تازه باید برای شام هم تهران رسیده باشیم، میشینم با عقل خودم حساب میکنم ساعت شش که بزنیم به جاده نه تهران نیم ساعت هم تا خانه خاله اول نه و نیم میرسیم، ولی همیشه همین نیست که حساب کنیم، مثلأ از خانه که میزنی بیرون نگاهت به اسمان می افتد به غرشش، به برف هایی که توی چشمت میرود، زمین سفید شده، بخار نفس ت را با چشم میبینی، حساب کتابت میریزد بهم، دیگر ساعت برایت مهم نیست، میخواهی هم لذت برف را ببری هم برسی.
طهران، جان میدهد برای منتظر بودن، جان میدهد برای تنهایی، بروی گوشه مترو یک صندلی تنها پیدا کنی بنشینی به انتظار، از بین تمام شلوغی ها بگردی بدنبال یک جفت کفش که قرار است بیاید، هی ساعت را نگاه کنی، هی سرت پایین باشد، طهران، آمدیم تنها بودی، رفتیم باز هم تنهاییم، اول ورودی شهر مهربان گفت مقصد فلکه صادقیه ست، بلدمش، خودم گفتم میبرمت، مهربان گفت خودم میبرمت، بین حرف های من و او بالاخره گم شدیم یک راه کج را اشتباه پیچیدیم، همیشه همین است، اشتباه که بروم ول میکنم همه چیز را میروم از اول شروع میکنم به آمدن، میخواستم مثلأ بگذارم بروم از اول اتوبان ساوه بیایم که نشد از همان پیچ عوارضی بهشت زهرا پیچیدم، این بار بلدم خودم بلدم، یک اوضاع بدی شده، یک واکنش های غیر عادی درون بدنمان رخ داده، سرما به یک جای بدنمان زیادی فشار آورده احساس خوی نیست، دیگر دنبال رسیدن به خانه خاله نبودیم فقط برویم برسیم به یک محل امن که راحت بشود نشست و ...
خانه اول، خاله اول، اسمش را من گذاشتم خانه ی آقای بیمه، آقای خانه بیمه ای بود برای خودش، از آن گنده منده ها، شام کنار دستش نشسته م، از آن طرف هی مرغ میگذاشت جلویم، از این طرف هی میگو میکردن در حلق بشقابم، یک جایی آخر سفره بود خودشان خنده شان گرفت بشقاب من از سینی های وسط هم بیشتر مخلفات داشت، یک ساعتی بیشتر کنارمان نبود آقای بیمه، کلاس داشت رشت، آمدن بردنش که صبح به کلاسش برسد، ما ماندیم و خانه و خاله و خستگی راه و خواب ...
چشم که باز کردم صبح شده بود، کمی دیر شده بود، آقای قلدر درد پایش صدایش را در آورده بود ساز رفتن میزد، ما هم که تازه بیدار شده ایم برای صبحانه، قرار شد آقای قلدر برود خانه برادرش دراز بکشد کمی حالش خوب شود تا ما هم بخوریم و حاضر شویم و برویم برای قسمت دوم، خانه دوم، خاله دوم، تمام طول راه تا برسیم به خانه شان برف بود و برف، واحد بیست درش که باز شد کلی آدم این طرف و آن طرف میشد، زن و مرد، انگار همه را دعوت کرده بودند، اولش که هیشکی را نمیشناسی که غریبه ای وسط آن جمعیت دلت میخواهد بروی کنار پنجره بنشینی بعد یکی یکی که نگاهت میکنند که مثلأ شاید بخواهند با نگاهشان داماد تازه را بخورند بعد پنجره را باز کنی و یکی و یکی شان را پرت کن پایین یا خودت را پرت کنی پایین و خلاص شوی، خوشم نمی آید از جاهای شلوغ، سفره ی درازی پهن بود، آنقدر جا کم بود که باید دو زانو مینشتم و مهربان از آن طرف سفره هی چشم قره برود که چهار زانو بنشین و پایت فلان و بهمان ...
خانه ی خوبی بود ولی مهمانی خوبی نبود، شلوغ بود نه فهمیدم چه خوردم نه فهمیدم چه نخوردم، فقط چند دیقه یکبار یکی رد میشد و یک چایی یا ظرف میوه ای جلویم میگذاشت، کم کم که خلوت تر شد که همه ساز رفتنشان کوک شد و رفتند چشمم به چشم های مهربانی افتاد که نگران بود که تخم چشم هایش داغ کرده بود و میجوشید، مدام زیر گوشش گفتم بودم مهربانم زندگی یعنی ندیدن، ولی چه کنم به گوشش نمیرود، میبیند، حتی گاهی زیادی هم میبیند، آنقدره دیده بود که میخواست خرخره شان را بجود، چیزی بین دو سه ساعت فکم را مخم را بکار گرفتم تا توانستم آرامش کنم، تا صدایش در نیاید و آرام گوشه ای بنشیند، خانه بعدی همین اطراف بود، یه کوچه بالاتر، پیاده میشد رفت، دستش را گرفتم بردمش زیر برف هم راه برویم هم به خانه سوم برسیم هم آرام تر شود و ...
رسیدیم، اینجا هم دست کمی از خانه قبلی نداشت، خاله سوم، مهمانی سوم، شلوغیش زیاد روی اعصاب نبود، شاید من کمی پوست کلفت شده بودم، ولی نگاه ها حرف داشت، پچ پچ داشت، فقط میخواستم تمام شود، هی آدم های جدید با تیپ های جدید می آمدند کنارم مینشستند و شروع میکردند از خودشان حرف زدن که سر صحبت را باز کنند، که مثلأ با من گرم بگیرند، که مثلأ چه، نشسته ام روی مبل، تکیه داده ام به پشتی مزخرفش، صورتم را میگیرم به هر طرف که صدا میچرخد که مثلأ گوش میدهم بعد آخر سر یه لبخند تحویلتان میدهم که دهانتان بسته شود که بروید نفر بعدی بیاید، که آه چرا امشب لعنتی تمام نمیشود، خوب نبود، اصلأ شب خوبی نبود ...
روز آخر سفر شده، هنوز هیچی از سفر برایم نمانده، تاریکم، مثل خون که درون رگ هایم کورمال کورمال میرود که فقط زنده بمانم، مهربان که یک روز تلخ است، دستم بهش بخورد میسوزم، دلیلی ندارم برای هیچی، طهران است اینجا، انگار خاصیتش همین است حال بهم زن، با تمام اتوبان های خوشگلش ولی هنوز تنهاست، بروی هفت حوض در به در بگردی دنبال یک آپاراتی که چرخت را باد بزند، که خودت را باد بکنی، که باد شده نشانت دهد، که هی صدای شکستن چیزی از درونت نیاید، اندوه ما برف ها را آب میکند؟
کاش شب بود، کاش چند روز پشت سر هم شب بود و مدام میخوابیدم در جای امن زندگی ام، کاش شب درون زندگی امن خودم بودم میگفتم میخندیدم میمردم و فردا صبح من با دیگران بلند میشدیم و صبح به خیر میگفتیم و تا شبی دوباره بمیرم و یک منی دیگر بیدار شوم، همین گونه باد شده رسیدیم دم درخانه ی آخر، خانه ی چهارم، خانهی عمو بزرگه، عمو بزرگه ی پولداری که فکر میکردم سطح قولدریش از آقای قولدر خودمان به همان اندازه ثروتش بالاتر است، آمد بعد از ما امد خانه، رویم را بوسید، رفت لباس هایش را عوض کرد، آمد دوباره رفت اتاقش این بار برایم بیژامه اورده بود که بپوشم کاری که آقای قولدر خودمان هیچ وقت باریم انجام نداد، بیژامه را عوض نکردم، من اصلأ اهل راحتی نیستم، اهل لباس عوض کردن و راحت شدن نیستم، همیشه قد خودم را میدانم، یکجا میروم زود خودمانی نمیشوم، راحت نمیشوم، مهمانم، من گاهی درون خانه خودمان هم فکر میکنم مهمانم، پاهایم را جمع تر میکنم حتی، ولی اینکه یک نفر با آن هم دب دبه کپ کپه برود برایم بیژامه بیاورد و بنشیند کنارم و با لبخند هی برایم حرف بزند از سفر فلان بگوید، از بازار فلان کشور بگوید، بعد تو برایت مهم نباشد که الان از کدام کشور حرف میزند و فقط خوش اخلاقیش گوشه ذهنت گیر کند و دیگر هیچ چیز دیگری نبینی نه خانه فلانشان، نه اشپزخانه سبز رنگ محشرشان، نه میز ناهار خوری دو سه طبقه ای که تا خرخره پر شده بود از همه چیزشان، و فقط هی راه بروی بگویی خوش اخلاق، هی بنشینی بگویی خوش اخلاق، نمیدانم شاید اگر این بار رفتم خانه شان با خودکار بروم زیر یکی از فرش هایشان بنویسم خوش اخلاق، یا بروم در دستشویی را پشت سرم ببندم و با کف روی آیینه شان بنویسم عموی پولدار و خوش اخلاق، اصلأ نمیدانم میروم ؟
ساعت را نگاه میکنم چند دقیقه به پنج است، چند دیقه به پنج دو روز بعد زا چهارشنبه شب است، دیر شده است، این بار دیرم شده است، از زندگی جامانده ام، باید زودتر همه مهمانی ها و پاگشا گرفتن هایشان را ول کنم و خودم را برسانم بالای سر زندگی ام، خدانگهدار طهران، این بار خواستم بیایم سراغت تنها فقط با مهربان می آیم نه با آقای قلدری نه با هیچ کس دیگه ای، فقط خودم و خودش و خودت، حالا حالاها با تو و خیابان ها و ایستگاه های مترو و کافه هایت کار دارم !

+ زیادی طولانی شد، و حوصله سر بر، و بدرد نخور، و در تمام زیادی بودنش هیچ چیزی برای خواندن ندارد فقط نوشتمش برای ثبت در تاریخ که بدانم پا گشا شده ایم.

+ زیادی دوست داشتم بجای دیدن همه این خانه ها، خیلی از شماها را میدیدم، خیلی از شماها که از روز اول بودید و تک تک اشک های کلمه هایمان را دیدید و خواندید و کامنت دادید، که ببینید عشق هنوز هم زنده است، حالش خوب است و نفس میکشد.

+ طهران در اینستای من ! ( خانه اول )  ( خانه دوم )  ( خانه سوم )  ( خانه چهارم )

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/٩/٢٠ساعت ۳:٠٠ ‎ق.ظ نظرات ()

از اتاق زندگیمان که بیرون می آیم فکر میکنم روز دیگری ست، هر باری که به درون اتاق میروم و در را روی تاریکی اتاق میبندم و چند دقیقه ای بالای سر خوابیده ش مینشینم و بیرون می ایم روز دیگری را شروع کرده ام، این اتاق کوچک و هرچه شروع میشود و بر سرمان می آید از همین اتاق استارت میخورد، مثلأ یکبار نشسته بودیم زنگ زدند از طرف خانواده عروس که عموی بزرگ خانه برای عروس های فامیل مهمانی گرفته، پاگشا گرفته اند، جمعه شب عموی آقای قلدر که حالا شده پدرِ خانوم خانه، دعوت کرد یک مهمانی خانوادگی، یک سالن بزرگ دورتادور مبل های تکی سلطنتی، که زن و مرد کنار هم مینشینند همه سیاه پوشیده اند، زن های شال سیاه بر سر کنار مردهایشان با کت شلواری های سیاه نشسته اند، قرار شد چراغ ها را کم کنند روضه خوان کمی روضه بخواند و بقول خودمان مهمانی خانوادگیشان بشود روضه، با طعم اشک، نمیدانم چم شده بود که نشد، که نچسبید، مگر میشود نشست روی مبل سلطنتی و در دل بگویی حسین؟
پس من نشستم کنار برادر خانوم کوچک و شیطان خودم و تمام طول مراسم گفتیم و خندیدیم بیخیال اینکه همه چپ چپ نگاهمان کنند، یا دکتر مهندس ها در دلشان چه بگویند، یا حتی ظرف شله زرده برگردد روی فرش دستبافت فلان تومانی، حتی بیخیال اینکه من و سجاد کوچک نشسته ایم بغل دست مداح با آن بلندگویش، حیف مهربان نبود ببیند یا حرص بخورد که گیر چه خل و چلی افتاده یا بخندد و ...
همه چیز از همینجا شروع شد که شب شد، برگشتیم خانه آقای قلدر برای خوابیدن، نیمه های شب صدای درد پایش می آمد، که من با همه ی حسم به آقای قلدر ولی حالا پدر خانومم هست، همان شب خودم گفتم قرار شد مهربان بماند شب ها بنشیند پای درد پاهای آقای پدر و من تنها برگردم گوشه اتاق، اتاقی که مهربان ندارد، که یتیم است، بیخیال نمیخواهم از نبودنش بگویم فقط همین که تا بعد از یک روز مرا دید هرهر خندید که یک روز هم طاقت نیاوردی بچه ... !
همان، از همان شبی که رفتم بیاورمش اسمش به گوشم خورد، گفتند عمه شام دعوتمان کرده، تا همان روز عمه برایم فقط استفاده فحش داشت که وسط شوخی حواله کنم به عمه، اما از همان شب تا امروز مدام دارم غصه میخورم که چرا عمه ندارم، که چرا کسی در زندگی ام نامش عمه نیست، که چرا یکی را ندارم در گوشی اسمش را بزنم عمه و هفته ای یکبار به من زنگ بزند و بگویم جان عمه جان، عمه مهربان پرستار است، از آن پرستارهایی که درون خانه شان هم سفید میپوشد، که اول پرستار خانه و زندگی خودش است بعد پرستار دیگران، از آن پرستارهایی که بخاطر زندگی ش، تربیت بچه هایش، کارش را، درسش را ول کرده و حالا خانه نشین شده، آنقدر خانه شان صفا داشت، آنقدر سفره معمولی شان خوشمزه بود که همه مهمان ها از سر سفره بلند شدن و من تازه داماد هنوز داشتم میخوردم، عمه خانوم هی مرغ تعارف کرد آخر طاقت نیاوردم گفتم عمه جان جایی که قرمه سبزی هست نمیشود به غذای دیگری فکر کرد و دو تا خوروشت خوری دیگر قرمه سبزی تمام کردم دیدم نمیشود شاید دل عمه خانوم بخواهد مرغ هم بخورم، دستم را دراز کردم برنج کشیدم مهربان برایم مرغ آورد مرغ هم خوردم گفتم ببینید عمه خانوم مرغ هم خوردم که بدانید چقدر خوشمزه درست کرده اید که چقدر اینجا صفا دارد که موقع رفتن خودم را کشتم بگویم عمه خانوم آنقدر خانه تان، خودتان صفا داشتید که من فقط دلم میخواهد خانه شما بیایم نه هیچ جای دیگر، نشد، نگفتم، نمیدانم روم نشد یا از چشم های مادر خانوم ترسیدم و نگفتم، ولی مانده روی دلم شاید یکبار دیگر بگویم، یا شاید یکبار نامه نوشتم که حیف است، که درون خانه تان همه چیز حیف است، که حیف است غذاها را نخورد، که حیف است ساز امیر ساکتت را نگرفت و نزد، که حیف است درون خانه تان پاییز را تماشا نکرد صدایت را نشنید، که همه چیز حیف است و برایش فرستادم و نشستم به دعا کردن که بدستش برسد و ببینید که تازه داماد خانه چقدر دوست دارد از ته دل به عمه جان بگوید عمه خانوم خیلی با صفایید عمه !
کاش یک فرصتی باشد بنشینم از آدم های جدید دور و برم بنویسم، از خوب هایشان، از بدهایشان، از سجاد کوچک خانه که برایم نامه مینویسد با خط خرچنگ قورباغه ش، با سواد اول دبستانی اش، که اولین نامه ش مینویسد عمو خواهرم را اگر اذیت کنی ...

+ از امروز تا جمعه میرویم شهر طهران، تا الان سه نفر از طایفه ی مهربان دعوتمان کرده اند هر کدامشان یک گوشه طهران، نمیدانم آخرش چه میشود.

+ از همان روز اول بودنمان و نبودنمان پا به پایمان بوده ( بانو عسل )، نگاهش همیشه خوب بوده ومهربان، همیشه خوب باشید و باشید بانو

+ کت به تنم گریه کند و تو به من میخندی، گور پدر مهمانی تو فقط بخند ...

+ شب بشوم، تو بخوابی تا صبح بالای سرت شب بمانم ؟

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/٩/۱۳ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ نظرات ()

خشک مغزی، سانحه ای ست که آب و تمام مایعات درون مخت خشک میشود، و دیگر خیس نیستی و تمام اعضای موجود در مغزت هستند خشک نشده اند از کار نیفتاده اند فقط خشک شده اند مثل همین برگ های زرد خشک شده ای که هنوز هستند ولی نیفتاده اند، این روزها حرف برای گفتن زیاد دارم، اصلأ راستش را بخواهم بگویم از صبح که بیدار میشوم تمام فکر و ذکرم شده که چگونه خودم را برسانم به ادیتور وبلاگ بنویسم از این روزها از خاطرات از احساس و حساسیت ها، ولی نمیشود، و تمام این شب ها یک کلافه گی زیر پوستی درونم موج میزند از اینکه دارم تک تک لحظات را از دست میدهم بدون نوشتنش، بدون ثبتش، برایم مهم است که ثبت کنم تمام خنده ها و اخم های این روزها را، بخودم بقبولانم که چه چیزهایی برایم مهم نبوده و حالا آمده جز لیست کارهای، بنویسم که در تمام طول عمرم یکبار هم سراغ قیمت طلا و سکه نرفتم، حتی روزهای خرید انگشتر و حلقه ی نشان هم نرفتم.
سه روز است که درگیرش شده ام که ظهر بود قرارمان این شد ناهار بخوریم کمی استراحت و ساعت چهار برویم تا طلا همان 96 تومان است یک چیزی بخریم و نکند یک وقت گران شود، ناهار را خوردیم ولی توی قسمت استراحت گیر کردیم ساعت از چهار گذشت خیلی گذشت به هفت هشت شب رسید و آن روز را از دست دادیم ماند تا شد فردا، فقط برای اینکه مطمئن شوم قیمت همان است سرک کشیدم مخم سوت کشید یک شبه شده بود 86 تومان و ... همین، تمام طول عمرم حرف زدن از طلا و سکه همین دو خط است و از خودم راضی م که بیشتر از این و حال بهم زن تر از این نیست.
بگذریم یک بیماری دیگری هم دامنم را گرفته به اسم هرز شده گی مغز، مثل همان پیچ ومهره ای که هر چه میکنی در میرود و جا نمیرود و هرز شده، مخم هرز شده رد میکند، تمام حرف ها و حدیث ها و اتفاقت را رد میکند، مثلأ چند روز پیش دلم میخواست بروم از این عکس سه در چهاری های حال بهم زن قدیمی بگیرم هی مدام به این و آن بدهم، چرا هیچکدام عکسم را توی کیف پولشان نمیگذارد؟ چرا هیچ کس کیف پول ندارد؟ عکسم را بگذارید توی کیف پولتان چهل سال بعد یک عکس سه در چهار سیاه و سفید قدیمی تا شده خیلی بدرد میخورد، به درد یک لبخند زدن، به درد اینکه بگویم یادش به خیر، بانو همین روزها یک عکس قدیمی از کودکی ام پیدا کرده زمان مهم نیست انگار چهل سال گذشته پیر شده ام !
گفتم مخم هرز شده جا نمیرود؟ الان چند روز است مدام می آیم اینجا هی سرک میکشم به کامنتها همه ش فکر میکنم یه پستی نوشتم و میام کامنتا رو جواب بدم ولی نه پستی هست نه کامنتی، ولی نوشتمشا، نمیدونم چی شده، فکر کنم تو این شلوغی مذاکرات و خشک مغزیم گم شده و نتونستن تایپش کن در هر صورت شما کامنتشو بدین قول میدم بعدأ یادم اومد چی نشوتم بشینم بنویسمش !

+ کاش مرد بهتری بودم، میمردم برایت و تو میماندی با خاطرات یک مرد مرده بهتر ...

+ این ظریفمون بود جناب نتانیاهو، کلفتمون ندیدی حالا !

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٢/٩/٥ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم