همان شب، همان شب که بلد شدم چه جوری نمیرم خوابم برد، خوابم برد روی مرز مردن و نمردن، حساب فردا با بقی روزهایم فرق میکند، فردا میشوم مرد، میشوم داماد، فردا قرار است همه چیز تمام بشود، قرار است دوری و تنهایی را بگذارم زیر و پا و بشوم مرد خانه، چشم هایم را بستم با ترس اینکه نکند دیگر چشمی باز نشود و بمانم پشت دری که یک عمر دنبالش دویدم، خوابم برد، مثلأ صبح بشود همه به جای مهمانی بروند پزشک قانونی بنویسند علت مرگ عروسی ست، یا مثلأ از ذوق رسیدن به مهربانش، میشود هنوز هم میشود، دیر نشده، هنوز هم هر شب میشود بمیرم و پزشک قانونی علت مرگم را مهربان بانو اعلام کند، شب بدی بود، از آن شب های که جان کندن میخواست تا تمام شود، شده بودم مثل پسرک بیچاره ای که انقدر دویده که کفش هایش خسته شده، دولا شده کفش هایش را در آورده زده زیر بغلش پای بدون کفش دویده، آنقدر دویده تا رسیده به همان در، همان دری که قرار است باز شود و مهربان پشتش باشد، با کفش های پاره ی زیر بغلش خسته و جامانده پشت در نشسته نکند پشت در دیوار باشد ؟ نکند در باز نشود ؟
فردا شد، چشم باز کردم شلخته بودم، به هر کجایم که نگاه میکردی شکل دامادها نبود، بگویم مثل مرغ گیج شده بودم ؟ دوباره خوابیدم چشم بستم تا دوباره باز کنم، چشم باز نکرده بودم که با چشم های عسلی ش در گوشم فریاد میزد دست هایم را نمیگیری ؟ شلوغ شده بود، جلوی رویم یک آیینه ای بود که گذاشته بودند تا سفیدی چادرش را ببینم، تا یادم نرود سفید بخت شود دخترک، صداها ساکت شد یک نفر از دور داد زد عروس رفته گل بچینه، دوباره همهمه شد، بار دوم از لابه لای جمعیت زهرای چند ساله ی ما با همان شیطنت بچگی ش داد زد: عروس رفته بهنام بچینه، بار سوم شد دیگر نفهمیدم چه شد، نفهمیدم با اجازه بزرگترها یعنی چه، نفهمیدم چرا مهربان از بزرگترهایی که روزگارمان را سیاه کردند چرا اجازه گرفت، ولی اجازه گرفت و ...
سیب، گل قرمز، قرآن، آیینه، شمع های خاموش، یک ظرف آب، نون سنگگ، سجاده نمازی که جهیزیه سی سال پیش مادر خانه بوده، آیینه، آیینه، آیینه، میدانی چه حسی دارد کسی که عاشقش شدی فقط از آیینه حق داری زیر چشمی نگاهش کنی؟ آن هم فقط چادرش را، آن هم فقط سفیدی چادرش را، میدانی میشود همان جا جلوی همه ی آدم ها چشم هایت را ببندی و تصویر چهره ی مهربانی که در تمام روزهای تنهایی پشتت بوده و تنهایت نگذاشته ببینی و بدون هیچ حرفی بلند بگویی بله، میدانی آن شب در آن شلوغی حرف ها و تبریک ها دلت دنبال یک جمله بگردد که آرامت کند که مادربزرگ مهربان، همان پیرزنی که اولین کسی بود که روسریش را برداشت تا به همه نشان دهد این پسرک محرم ما شده سرش را‌ گذاشت روی سرم و دم گوشم همان جمله ای را گفت که یک عمر منتظرش بودم، میدانی من فقط میخواستم در آن شلوغی یک نفر بیاید بگوید امانتی ست، امانتدار خوبی باش پسر، میدانی مادربزرگت چقدر آرامم کرد مهربان ؟
تمام شد، هم آن شب تمام شد هم تمام درد و رنج های دوری، روزش را گذاشتم عید قربان تا هر سال سالگردش قربانیش شوم، تا او بیاید و اسمعیل زندگیم شود، تمام شد، با من کنار آمد، آمد همینجا کنارم، یک روز که خواب بود مینشینم بالای سرش نقاشیش را همینجا میکشم، تمام شد، حالا این روزها نشسته ام منتظرم باران بیاید دستش را بگیرم ببرم بیرون قدم بزنیم هی برود پشت سرم کلاه بکشد روی سرم سردم نشود، تمام شد، از امروز ساعت به ظهر که برسد کسی زنگ میزند که کجایی مرد خانه ام زودتر بیا ناهار حاضر است و ...

+ به زودی در این مکان ها بخوانید !  ( عروس شده ام )    ( خواهر شوهر شده ام )

+ مثلأ اینجای اینستاگرام هم ببینید ثبت خاطراتی که هرگز اتفاق نمی افتد !

+ اول از همه ی اینها رسم ادب بود بروم بالا، خیلی بالا آنقدر بالا که دست خدا را بگیرم ببوسم اما دلم نگذاشت، حالا دو تایی مینشینیم گوشه خانه تا سلطان خوبی ها دعوتمان کند برویم وسط صحن ش همان بغل کنار حوض آب سجده شکرش را بجا بگذاریم.

+ شرمنده نگاه محبت آمیز تک تک شما رفقای مجازیمان با قلب های واقعیتان هستیم !    ( حسین آقا )  ( آقای کیوسک )  ( مه راز )  ( هفت آسمان باش برای پرنده بودنم )  ( من، بی تو )  ( با ثریا، تا ثریا )  ( بانو نگار )  ( تلخ همچون چای سرد )  ( یک رب مانده )  ( ابر باد )  ( بانوی دی ماه )  ( چشمهایش )

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/٧/٢۸ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ نظرات ()

فکرشو کن الان که میخوام بخوابم صبح پاشم ببینم همه چیز تموم شده دیگه بیدار نشم بعد بیان اعلامیه مو بزنن رو دیوار بگن تموم شد ...

آدم باید بلد باشه چه جوری یه شب مونده به تموم شدن همه چیز نمیره و زنده بمونه

خب؟

بلد شدی ؟

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/٧/٢٤ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ نظرات ()

صبح شده، پاییز آن روی سردش را دارد نشان میدهد، هوا سرد است، امروز انقدر سرد شده که هر نیم ساعت یک بار باید بروم زیر افتاب بایستم شاید کمی هوای بدنم تغییر کند، دیشب جلسه بود، تا ساعت دو، یک جلسه ی خانوادگی درون خانه مان، خانه مان را دوست دارم، سقفش بلند است، از پنجره هایش همیشه نور میتابد، خانه مان از آن خانه هایی ست که تابستان ها آنقدر گرم میشود که با هیچ کولری خنک نمیشود و زمستان ها انقدر سرد میشود که سه تا بخاری هم جواب سردی هوا را نمیدهد، همه یک گوشه اتاق یا چسبیده ایم به بخاری یا هرکداممان چپیده ایم زیر یک پتو، این خانه مان را دوست دارم با تمام نمهایی که دیوارش داده، با تمام ترک هایی که برداشته، دیشب درون این خانه یک جلسه ای بود از آن جلسه ها که هزاربار مثلش را دیده ام، جایی کسی خالی بود، جلسه از این قرار بود مثلأ قرار است چند روز دیگر خبری باشد، یک مهمانی چیزی بعد همه خاله ها و دایی ها جمع میشوند که تقسیم کار کنند که هم فکری کنند، مثلأ یخ را از خانه فلانی بیاوریم، نان هم فلان کس برود نانوایی صف بایستد و بگیرد و بیاورد، کیک چه کنیم شیرینی چه کنیم، تا آنجا که مربای هویج سر سفره هم از کجا بگیریم و نگیریم حرف شده و بحث شده و بسته شد، روال این جلسه ها از این قرار است یا‌ آخرش دو نفر پرشان بهم گیر میکند و به دعوا ختم میشود یا آنقدر مسخره بازی و خنده راه میندازیم که دیشب هر جایی که باید بخندی میخندی و زیر لب به خودت میگویی چقدر جایش خالی ست.
جایش خالی ست، یک نفر، یک نفر با چشم های عسلی جایش درون این خانه که سقف ش بلند است که دیوار هایش نم داده که هنوز زیر پای مهمان هایش سرامیک نیست و همان فرش های بیست سال پیش است خالی ست، یک نفر که مال این خانه ها نیست و جلوی در خانه شان مثل ادارات دولتی دستگاه واکس زن به کفش ها دارد و درون آشپزخانه شان از آن آب سردکن هایی که فقط بانک های فلان دارد دارند جایش اینجا خالی ست، دیشب قرار شد چنتا بشقاب از فلان خاله بگیریم، چنتا قاشق از آن یکی، چقدر خوب است که پنج تا خواهر چند ساله وقتی میروند لیوان بخرند برای خانه هایشان مثل هم میخرند و الان که یک مهمانی در راه است تمام لیوان هایشان مثل هم است برای شربت و چایی و اب و سر سفره هیچ مشکلی نداریم، تازه از همین دیشب قرار شد روز مهمانی دو نفر بروند دربست درون حموم بنشینند و هی از بیرون ظرف بدهند آن ها بشورند و بدهند بیرون که یک وقت ظرف کم نیاوریم و ابرومان نرود، گفتم از آبرو دیشب بحث شد که سرسفره اگر سالاد نباشد آبرویمان میرود و ما دو نفر بودیم که گیر داده بودیم سالاد درست کردن اضافی ست و اصلأ احتیاج نیست و آبرویی که قرار است با کاهو و خیار و گوجه بیاید همان بهتر که نیاید و آخر سر هم تصویبش کردیم که سالاد را حذف کنیم برود پی کاره ش.
این خانه مان با این سقف های بلندش چقدر خوب است که یخچالش کوچک است و نه میشود یک کیک دو طبقه درونش نگه داشت نه میشود سی چهل تا ظرف ژله درونش گذاشت که آن روز سرسفره ژله هم باشد، گفتم کیک آنقدر درون ذهنمان یخچال های خانه هایمان را گشتیم ببینیم یک کیک دو طبقه درون کدامشان جا میشود که کیک را زودتر بیاوریم و بگذاریم در یخچال که‌ آب نشود، حتی سراغ یخچال همسایه هامان هم رفتیم ولی خدا را شکر هیچ کدام از یخچال ها آنقدر بزرگ نبود که بشود کیک را زودتر گرفت و همان شب دو نفر را مامور کردیم که ساعت فلان بروند شیرینی فروشی و کیکی که هنوز سفارش نداده ایم بگیرند و بیاورند، جایش خالی ست، هنوز هم جایش خالی ست آنجا که دایی بزرگه یاده عروسی یکی از رفقایش افتاد، همان عروسی که ساقدوش بودند که آخر شب ساقدوش ها خودشان میروند بالای پشت بام قبل از اینکه دادماد برود بالا خودشان سیب ها را میندازند پایین و داماد هنوز پایین است و مات مبهوت از سیب هایی که دیگر روی بام نیست، جایش خالی ست، همیشه خدا وسط زندگیم کسی با چشم های عسلی جایش خالی ست.

+ این روزها اگر نیستم بگذارید بحساب اینکه شده ام مرد کاری، از آن مردهایی که صبح تا ظهر میرود یک جا سرکار، ظهر نشده خودش را میرسانند یک جای دیگر ناهار بخورند و همان جا سرکار، از آن مردهای دو شغله !

+ دنبال شغل سومم، خودم میگویم شب ها هم خوب است بروم آژانس، حسین آقا هم پیشنهاد داده بروم ترمینال هر شب یک سرویس با اتوبوس ها بروم تهران و شاگرد شوفر باشم، از آن شاگر شوفرهایی که با پارچ قرمز رنگ درون اتوبوس میچرخد به مسافرها آب میدهد ...

+ یک روز بیدار میشوم از خواب کناره م نشسته ای، میشود، لعنتی میشود ...

+ در یک رب مانده بخوانید ! ( دفترچه )     دخترچادریا میشود کمکش کنید ؟ ( مه راز )

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/٧/٢٠ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ نظرات ()

آقای قلدر به دامادش گفته است که باید خودش را نشان دهد، نظرش را جلب کند و از این حرف ها، ولی دامادش هیچ علاقه ای به این کار نداشت، یک روز آقای قلدر زنگ میزند به دامادش که فلان روز بیاید با هم دسته جمعی برویم نصفه جهان، آقای داماد با ذوق و شوق و با کله خودش را میرساند چند کیلو شیرینی و شیرینی جات میخرد و میرود خانه شان مینشیند تا‌ آقای قلدر از راه برسد و راه بیفتند، آقای قلدر می آید خوابش می آید قرار میشود راه بیفتند سوئیچ را بدهند به اقای داماد و راه بیفتند بروند، راه میفتند میروند، در طول راه که چیزی بین سه الی چهار ساعت طول میکشد هیچ حرفی زده نمیشود، هیچ صدایی در نمی آید، انگار سه تا بدن نشسته اند بروند برسند به جایی، مدام در طول راه آقای داماد خودش را به این ور و آن ور میزند که حرف بزند که سر حرف را باز کند، ولی نمیشود، آقای قلدر خیلی پوست کلفت تر از این حرف هاست که آریالای داماد بتواند به حرفش بیاورد، البته ناگفته نماند آقای داماد هم علاقه ای زیاد به حرف در آوردن و حرف زدن ندارد و برایش آنقدرها هم مهم نیست که حرف بزند یا نزند، خلاصه با تمام این ها میروند میرسند به یک جایی چند کیلومتر مانده به نصف جهان یک عروسی برپاست، یک عروسی تصنعی، یک عروسی که بود و نبودش فرقی نمیکرد، شام میخورن و بعد از سلام و احوال پرسی دوباره باز چهار نفر یا نه، سه نفر و نصفی برمیگردند تو ماشین و راه میفتند که برگردند، این بار خود اقای قلدر مینشیند پشت فرمان، گازش را میگیرد به سمت خانه، آنقدر بد و وحشیانه گازش را میگیرد که آقای داماد ترجیح میدهد چشمانش را ببندد بخوابد تا وقتی بیدار شد یا مرده باشد یا رسیده باشند، یک ساعت نگذشته داماد چشمش را باز میکند یک جا ایستاده اند آقای قلدر باز خوابش برده پارک کرده کنار، بیدارش میکند خودش میرود پشت فرمان مینشیند و گازش را میگیرد، اقای قلدر میخوابد وقتی میرسند در خانه شان شب شده، خیلی شب شده، همه پیاده میشوند همان دم در خانه آقای قلدر با آقای داماد خدافظی میکند، همان شب به خدای بزرگ میسپاردش، و آن شب تمام میشود.
صبح آن شب میشود و من حالم خوب نیست، چشمانم باز نمیشود، یک ناخنی دارم همان که سازم را میزند، بلند است، تیز است، ناخنم را رد میکنم جاهای مختلفی از بدنم فشار میدهم که بسوزد که دردم بیاید که خنج بیفتد و بسوزد که خوابم نبرد، که برسانم خودم را به خانه، فردای آن شب یک جمله ای به گوشت میرسانند تمام بدنت میلرزد، حرف از عاشقی و بلد نبودن است، چند روز بعد از آن شب صاحب تمام این قصه ها پیدایش میشود، ناهار قرمه سبزی داریم، همه دور هم قرمه سبزی میخوریم، حرف میزنیم، از همه چیز حرف میزنیم، از رنگ لباس، از زحمت های مهمانی، از خوشمزگی و بد مزگی غذا، عصر میشود نزدیک به شش عصر میرویم شیرینی میخریم به دیدار کسی برویم، آنجا هم آن کس با تمام دب دبه و کپ کپه ش می آید کنارمان مینشیند حرف میزند تعریف میکند جک میگوید پند و نصیحت و اندرزمان میکنند و راهیمان میکند، تا دم در دنبالمان می آید، مسئول دفتر و مسئول مالی و همه هنگ کرده اند که مدیر فلانشان تا دم در کسی را بدرقه کرده تا راهیشان کند به خدا بسپاردشان، یاد آن شب می افتم، آن شبی که آقای قلدر داماد را دم در خانه شان راهی کرد، آقای داماد دوست من است، آقای قلدر هم دوست من است، آقای مدیر با دب دبه و کپ کپه هم دوست من است، همه شان را میشناسم، دلم برای قرمه سبزی تنگ میشود، میشود قرمه سبزی را صبحانه هم خورد و یاد آن روز افتاد.
ساعت هشت شب است، تلفن را قطع کرد قرار شد فردای ساعت هشت شب آقای قلدر و دخترش بیایند خانه آقای داماد، تا فردا هزار رنگ عوض کرد، فردا شد آنها رسیدند، خیلی دیر رسیدند، بعد از تعارف و ناهار آقای قلدر خوابش گرفت، تعارفش کردند برود بخوابد، همه ی چشم ها به سمت در بسته شده ای بود که ببیند آقای قلدر میگذارد آقای داماد با خانوم عاشق بروند بازار چیزی بخرند، نگران بودند، بالاخره شد، رفتند برای گرفتن وقت، رفتن برای خیابان گردی، رفتن هی از این بازار به آن بازار بچرخند و بخندند، اگر شما کسی را در شلوغی بازار گم کنید دنبال چه چیزی از آن گمشده در جمعیت میگردید که پیدایش کنید؟ مثلأ رنگ روسریش، سیاهی چادرش، قد بلندش، بدن چاقش، یا نه مثلأ اگر من داش بهی اینجا خیلی نیایم انقدر نیایم که اسمم یادتان برود با چه خصوصیتی دنبال من میگردید؟ میگین اون پسره که موهاش بلند بود؟ یا چی؟ آقای داماد میگوید خانوم عاشق گفته که بگذارد موهایش بلند شود، آنقدر بلند شود که همه صدایشان در بیاید، ولی دروغ گفته، فقط کار خانوم عاشق نیست، خودش هم گاهی دلش میخواهد موهایش را نزند، بگذارد آنقدر بلند شود که کلافه شود، که اصلأ رهایش کند دیگر به امان خدا، ولی اگر خانوم عاشق بگوید بزند یا نزد بدون شک گوش میکند، همین خوب است که او هی بگوید فلان کن بعد این برود بخاطر حرف او هی فلان کند بهمان کند، خودش دلش میخواهد که به حرفش گوش بدهد و بیاید اینجا بنویسید که خانوم عاشق گفته موهایش را نزند و شما هر وقت داش بهی را یادتان رفت بگوید همان فلانی که موهایش بلند بود و از عاشقی هیچ بلد نبود.

+ هر کی واسه درد و دل کردن یه فاطمه باید داشته باشه که مثل حاج کاظم آژانس شیشه ای بشینه گوشه ای و بگه فاطمه فاطمه ...

+ امسال تنها سالی بود که خیلی دلم میخواست روز تولد دو نفر واسشون چیزی بنویسم و نشد و یادم رفت و گذشت از تولدشون و حسرتش موند رو دلم، اولی سیاوش نسل ما بود که با صداش بزرگ شدم دومیش ابراهیم سینمای ما بود که با فیلماش غیرت و حماسه و دفاع رو فهمیدم، باشد سال دیگری اگر زنده بودم.

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/٧/۸ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ نظرات ()

خیلی وقت بود چشمم بهش نخورده بود، یعنی چشمم به فیلمی که یه کمی بی ارزد و حرفِ گفتن داشته باشد نخورده بود، من مادر هستم، اسمی برای یک فیلم آرام، اسمی که با شنیدنش باید آرام شوی، ولی نمیشوی آنقدر جنجال داشته که آرامش من مادر هستم را بهم بزند و از همان اول فیلم منتظر یک فیلم با ریتمی آرام و ملایم نیستی، فقط منتظر یک آشوبی و در انتظار یک شوک مینشینی و فیلم میبینی، آخر سر چه کسی مادر هست ؟ پازلی با سه مادر، آوا دخترک خوش خنده و شیطنت بازی که ساز دهنی میزند و فقط برای چند روز مادر بودن را بر دوش میکشد، سیمین زنی دیوانه با اختلالات ذهنی که هیچ رقمه شکلکش به یک مادر نمیخورد و هر چقدر فیلم نامه را بچرخانی و تکان بدهی که تهش نشان بدهی الان سنگ شده و به شکل مادرها در نمی آید ولی قبلأ میتوانسته مادر باشد هم باز نمیتواند مادر باشد، و در آخر ناهید یا هنگامه قاضیانی که بارها و بارها در فیلم هایش ثابت کرده میتواند مادر باشد حتی در فیلمی که باردار نمیشود هم باز میتواند برود پشت شیشه پنجره اتاقی که جنین نگه میدارند و با بچه نیامده ش درد و دل کند و مادریتش را نشان بدهد.
در اینجا فقط ناهید مادر است، مادری ساده که ماشین زیر پایش با آن رنگ قرمز جیغش هیچ ربطی به ساده بودنش ندارد، مادری که میخواهد بخاطر خودش جدا شود و دخترش را خودش ببرد تربیت کند، دختری که تربیت شده که شکلش شکل گرفته و تمام شده، تا 40 دقیقه اول فیلم حتی ناهید هم با تمام ادا و اطوارهایش نمیتواند گفته باشد من مادر هستم، تا اینجای فیلم ناهید هم شکل مادر بخودش نمیگیرد، دختری دارد که تازه در 19 سالگی یادش افتاده باید تربیتش کند، باید برود درس بخواند و یک ازدواج موفق داشته باشد، مادری که پسر مورد علاقه و عاشق پیشه ای که پشت دخترش ایستاده را احمق و هالو صدا میزند فقط بخاطر نداشتن پول، جمله عجیبی نیست، بارها شنیده ایم، خود من هم طعم شنیدن این جمله را بارها چشیده ام، و اگر یک روز بروی یقه ش را بگیری که شما به چه حقی میتوانی به کسی که دوستش دارم توهین کنی مادریت نداشته اش را میکشد جلو میرود پشتش پنهان میشود که من مادر هستم و دلم برایت میسوزد.
دوره این حرف ها گذشته که یک مادر بخاطر خودش، بخاطر عقاید خودش، بخاطر توهمات مزخرف درون ذهنش هر کاری بکند، هر حرفی بزند و بعد مظلومانه پشت مادریتش پنهان شود و بگوید من مادر هستم، ناهیدِ فیلم هم با تمام این دلسوزی ها و ادا اطوار هایش تا 40 دقیقه اول نمیتواند مادر باشد، همین جاها ورق بر میگردد و دخترک خوش خنده فیلم رگ دستش را میزند، نه بخاطر عشقش، نه بخاطر پدر و مادر از هم جدا شده اش، بخاطر مادریتش، بخاطر معصومیت از دست رفته اش، بی بند و باری و دائم الخمر بودن، کلید واژه ای که امسال در دو فیلم بود، فیلم مزخرف و احمقانه ی چه خوبه که برگشتی و یکی هم من مادر هستم، شاید تفاوت دو فیلمساز در خوب یا بد از آب در آوردن مستی و گیجی و منگی را میشود اینجا دید، نادر یا همان فرهاد خان اصلانی در اینجا و آقای بی ادب و بی هنر سینمای ایران حامد بهداد در فیلم چه خوبه که برگشتی، نادر وکیل پرکار و صاحب دفتر دستکی که اولش فکر میکنی تنها دوای زندگی نابسامانش مستی ست ولی آخر فیلم فریاد میزند که بی بند و باریش قبل از زندگی ش شروع شده و به گفته خودش تمام این قصه ها از زیر سر او در گذشته بلند شده، شاید جیرانی میخواسته در گوشی بگوید نسل آواها یک جورایی دارند چوب گذشته بزرگترهایشان را میخورند، شاید هم خواسته بگوید منتظر باشید هر کاری کردید  همینجا جوابش روی سرتان خراب شود ...
فیلم من مادر هستم برعکس فیلم هیس که هر دو به دادگاه ختم میشود فیلم گریه راه بیندازی نیست، گرچه چند سکانسی شاید اگر دلت آماده باشد بشود با فیلم گریست، ولی میشود خودت را نگه داری و اشک نریزی، یک جای فیلم هست، جز صحنه های پایانی که آوا اعتراف کرده به قتل، که آوا دیگر دخترک خوش خنده شیطنت بازی نیست و یک معصومیت از دست رفته ست، دست و پا بسته می آید در دادگاه، جلو چشم های همه، مادرش را میبیند با چشم های گریان سرش را غرق بوسه میکند، پدرش را میبیند که با تمام الواتی و مستی مهربان است و چادر روی سرش را مرتب میکند، همینجای فیلم یک چیزی هست که میتوانی زندگی ت را با همه آن چیزهایی که داری ول کنی بروی یک گوشه ای و آرزو کنی که کاش آنجا بودی، اصلأ میشود فیلم را قطع کرد و دیگر ندید و یادت برود فیلم چه بوده و خودت را درون قاب این صحنه جا بگذاری و همانجا بمانی، آوای قاتل و معصومیت از دست رفته ای که زیر چشم هایش گود رفته، کبود شده، لبهایش خشکه زده برمیگردد و لابه لای آدم ها چشم های پسرک عاشق پیشه ای را میبیند که حرف نمیزند، اینجا همان جا ست که باید مرد باشی و عاشق، که باید بلد باشی حرف های چشم ها را بخوانی، که پسرکِ احمقِ هالویِ عاشقِ ساده یِ بی پول با چشم هایش به این آوای لعنتی میفهماند که هست، که هست، که همیشه هست ...

+ آدم میتواند خجالت زده همه رفقای مجازیش باشد و سرش را پایین بیندازد و از همه پوزش بخواهد که نبوده، که سرحال نبوده و زندگی یادش رفته بوده.

+ بغل باید طوری باشه که وقتی رهاش میکنی اون تو رو رها نکنه لعنتی !

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/٧/۱ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم