حکایت مُردن از اونجایی شروع میشه که تازه بعد از رفتن عزادارا از بالای سرت تازه میفهمی چی شده و کجایی، عظمت تنهایی را فقط درون قبر میفهمی، خیلی حرف ها ست که نگفتم، که نخواستم بگویم، نشستم غربالشان کردم بزرگترهایش را گذاشتم برای خودم، دو روز است بیدار نشده م، هی خوابیدم بلند شدم ساعت را نگاه کردم باز خوابیدم، حس آدمی را داشتم که قرار بود قبل از طلوع آفتاب بیدارش کنند برای اعدام، هنوز تا ساعت طلوع آفتاب مانده بود میخوابیدم و باز دوباره ... ، خواب دیدم که بیدارم کردند، یک نفر فقط یک نفر جوخه آتش بود با یک اسلحه در دستش، من هم پهلویم به او بود، آتش ! تیر فقط به بازوی چپم خورد، فایده نداشت، اینجوری نمیمردم خودمو چرخوندم سینه مو گرفتم جلوش، بخوره تو قلبم یا نهایت گردنم، نشد، خشابشو خالی کرد رو تنم ولی به گردنم نخورد، دقیقأ همونجا که خاطره داری، نشد، بیخیال یه روز میاد میشینی پیش خودت میگی اونجوری که باید میدیدمش، ندیدمش، از دست رفت، بازم بیخیال، تو زندگی آدما یه لحظه هایی هست که مختصاتش صفره، یعنی نه دوست داری برنده شی نه باختن واست مهمه، نه دوست داری بدست بیاری نه میخوای که بدستت بیارن، همونجا نشستی و هی منتظری یکی بیاد بگه هی این یارو فلانیه ها یادته، بدترین انتقام روزگار با آدم همینه، یه شب یکی یه جمله از عاشق بودنت بهت بگه بخودت بیای ببینی طرف اصلأ نمیشناختت حالا انتظار داری به یادت بیاره، حالا اینا رو ول کنی رسیدم به اینجا اگه اونایی که زیر تابوت آدمو میگیرن هم قد نباشن چی میشه، چشامو بستم ولی نه واسه خوابیدن، خواستم نبینم کجام، دو روزه بیدار نشدم، حس اون اعدامیه که سربازه خشابشو خالی کرد روش یادته، چشام باز کردم هنوز رو تخت بودم، بو واکس میومد، با بوی گُل، همون سربازه که مسئول اعدام بود پوتیناشو واکس زد، رفت از اون ور خیابون از اون دختره گل فروش گل خرید که آخر اعدام بذاره رو اعدامی، یه جا حس کردم چه تناسبی هست بین بوی گند واکس با بوی گل، وقتی من پسرک واکسی بودم و تو دخترک گلفروش اون طرف خیابون، ولی تو بهت نمیخوره گل فروش باشی، سربازه رفت، اعدامیه رو بیدار کردن رفت، گل فروشه گلاشو فروخت رفت، چشمم افتاد به گُلِ دست سرباز داشت پژمرده میشد، بلند شدم دویدم دنبالش برم یکم آب بپاشم روش سرحال بیاد، آب پاشیدم دیدم بغل گلِ وایسادم، گل رو اعدامیه بود، همونجا بالاسرش انقدر وایسادم تا از سرما یخ کردم و مُردم، گاهی وقتا آدم اونجایی که وایمیسه دورترین مکانه بخودش، دستش بخودش نمیرسه، تو این قصه واکسی مُرد، اعدامی مُرد، سربازه مُرد، وقتی جای چند نفر زنده باشی یکی که بمیره همه میمرن، کار که تموم شد صحنه خالی بود فقط تابوت یه اعدامی بود که با به رخ کشیدن فلانی کُشده بودنش، حالا تو دخترک گلفروش میخوای بیای گل بذاری رو قبر یا خودتو زودتر برسونی بذاری تو قبر ...

+ اگه یه روز خواستم اسم اینجا رو عوض کنم میذارم سکوت یک قبر، هم خیلی شیکه هم میشه توش مرد !

+ یکی از هنرهایی که از انگشتام میریزه هنر پوست پوست شدنه، از سبک هنریشم میشه فهمید چمه ...

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٢/٦/٢٩ساعت ٧:٠٠ ‎ق.ظ نظرات ()

کاش میشد امروز سر کار نرم، همه جام درد میکنه، چشم هام گوش هام فکرهام حرف هام، همین خط سفید را ادامه دهی میرسی به شب، شب همه جا یک جور است، خانه ی ما، خانه شما، آشناست شب نه؟ درد همین است، شب شده خواب دیده ای، دست دراز میکنی میبینی نیست، چشم باز میکنی میبینی نیست، درد همین است، آدم از درد میمیرد، کاش شب ها زندگی آدم ها توی خودشان بود، من خیلی شب ها توی خودم گذاشتم بخواند ارغوانم تنهاست ارغوانم تنهاست، درد همین است، شب ها هم جای بدی ست برای خبر دادن، همه خبرهای بد را شب ها میدهند، یکهو زنگ میزنند بیدارت میکنند از پشت تلفن صدای زجه می آید، خودت تا ته قصه را دستت میگیری، آن طرف تلفن هم کسی حرفی نزند مهم نیست گرفته ای چه خاکی بر سر شده، درد همین است، میگوید گذشته را ببینیم، میگویم نه جان من نه بدرد نمیخورد، نحس است، میخواهی خجالت بکشم؟ نبینیم، شب خواب دیده ای دست دراز کرده ای نبوده همان شبِ نیمه زنگ بزنند بیدارت کنند از پشت تلفن صدای زجه بیاید فقط همین صدای زجه می آید، هیچ چیز نمیشنوی، شب را ادامه میدهی برسد به صبح بلند شوی بروی گذشته را ببینی، گذشته ات را ببینی، سرت را پایین بیندازی گذاشته را ببینی، گذشته ات را ببیند، خجالت بکشی، خبر بَدی داده اند، داغ دار شده ای، داغ درونی ست، روحت داغ شده، حالا امشب آمده ام خبر بدهم، غمگینم، غمگین است، آن روزها مدام میگفتم غمگین نباش، با محبت هم میگفتم که غمگین نباش، نمیدانستم، حالا فقط نگاه میکنم و از چشم هایم میخواهم بگویند که غمگین نباشد، حالا اگر این ها هم نتوانستند بگویند، باشد هیچ نمیگویم ولی همیشه نگاهت میکنم نگاهم میکنی ؟
شب شده، چشم هایم را میبندم، می آیی تند تر می آیی دستت را به من برسانی، همین کوچه، همین کوچه را بروی تمام میشود میرسیم، نگاه کن مهربان، همین کوچه پلاک هشت، تمام میشود، میرسیم، می آید جلوی در راهمان میدهد تو، همین شب، یک گوشه ی شب، نگاهت گیر میکند آن بالا، سرم را میندازم پایین، تو سرت را بالا بگیر و سلام بده، دستم را بگیر، من سرم به زمین است، آبرو داری کن پیش سلطان ...

+ اتفاقم به سر کوی کسی افتاده ست، که در آن کوی چو من کشته بسی افتاده ست

+ دلتان آمد برایم دلمان دعا کنید دلمان شور گرفته !

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٢/٦/٢٦ساعت ٥:٠٠ ‎ق.ظ نظرات ()

پرسیدم از سنش، گفت شناسنامه ای بگم یا واقعی؟ شناسنامه ای 92 ولی واقعی 100 صد سال و رد کرده، آخه اون قدیمیا شناسنامه نبوده که پشت قرآن مینوشتن، مش حسین آقا، آقا بزرگه بهمن، بهمن اولین عاشق از نسل ما، حداقل اولین عاشق دور و بر ما که ما هنوز سرمان بالا نیامده بود عاشق شده بود و نصف راه ها را رفته بود، امشب شب او بود، بلند شدیم برویم سراغ بهمنِ عاشقِ سرباز، هم سری به سرِ سربازیش بزنیم هم دستش را بگیریم بنشیند کمی برایمان ساز بزند، آخرین باری که صدای سازش در گوشمان زمزمه کرده بود هفت ماهی میگذشت، یک آدرسی بهتان بدهم یک خانه دو طبقه که هنوز سقف هایش الوار است، پسرکی عاشق و دل خسته ساز میزند، کلیشه ای ست، اما گاهی وسط صدای سازش یک قبرستانی را تصور میکنم که جمعیت انبوهی دور چاله ای را گرفته اند، در میان گریه و همهمه پسرکی نشسته گوشه ای و برای تنهایش میگرید، همه ساکت میشوند، صدای قهقه ای می آید همه یاد مردن خودشان می افتند، بیخیال میشوم بروم سراغ خانه، دیگر در کتاب هایمان هم خبری  از این سقف های الواری که یک گوشه ش هم شکل ماه سوراخ است نیست، ولی اینجا هنوز هست، ما کارمان را بلدیم در را باز میکند از یک دالانی رد میشویم به حیاط برسیم کله مان را بیندازیم پایین از حیاط رد شویم به پله ها برسیم و یک راست برویم بالا اتاق بالکن دار این خانه، آنجا همه چیز هست، حافظ سعدی شاهنامه، تنبک سنتور سه تار، جای من گوشه ی لب پنجره ست، باید بنشینیم تا بهمن برود زیر چایی را روشن کند بیاید بالا و حالش را بپرسیم، بعد بلند شود برود با یک سینی مسی و دوتا قوری مسی برگردد و چایی بزنیم و بعد ساز و فال و ...
امشب ولی یک چیز اضافی دیگر هم بود، صدای خشِ خشِ دمپایی کسی، قصه این است، جلوی در لوله ترکیده کمی سوراخش مانده پر نشده، موتور را زورشان میگیرد بلند کنند بیاورند بگذارند گوشه حیاط همان دم در قفلش کردند و آمدند، صاحب خانه همان مرد خانه، حالا 100 ساله ست ولی هنوز مرد خانه ست، میبنید مهمان نوه ش موتورش را دم در گذاشته، 100 ساله شده از اتاق تا دم در رفتن و برگشتنش هشت دقیقه طول میکشد، ولی دلش طاقت نمی آورد بیخیالش شود و برود زیر پتو و صدای خر و پف بدهد، هر چند دیقه یک بار من گوشه ی پنجره نشسته میشنوم صدای خش خش دمپایش را، میرود دم در ببیند هنوز هست، برمی گردد، یکی دوبار اول خنده مان گرفت و گذاشتیم بحساب پیرشدنش، بالاخره خسته میشود و میگیرد میخوابد، ولی نشد، نگاهم افتاد به ساعت، ساعت یک نیمه شب شده بود و بالای هشت بار صدای دمپایش را شنیدم، این لابه لاها بوی سیگارش هم می آمد، یکی دوبار را گذاشتم به حساب سیگار دود کردنش که بیدار است، ولی هنوز صدای خش خش دمپایی پیر مرد می آمد، طاقت نیاوردم تمامش کردم بلند شدم که برویم.
شاید اصلأ بی خواب شده باشد و ما فقط یک بهانه دستش دادیم که هی برود دم در و بیاید، زمان هم برایش مهم نیست چقدر طول بکشد، صد سال زمان پشت سر گذشته، آب از سر گذشته ی زمان است برای خودش، جایش را پایین پله ها انداخته چراغ روشن است نشسته روی پایش، مارا که میبیند دستش را مییگرد به پله ها بلند شود، تندتر میرویم برسیم دستش را بگیرم نگذاریم بلند شود، رسیده و نرسیده بلند میشود فقط یک چیز میگوید: شرمنده ! اولین بار است بعد از این همه سال رخ به رخ مش حسین اقا ایستاده ام و نگاهش میکنم، تصویر درذهنم همین بود یک پیر مرد بی حوصله و بی اعصاب، نهایتش بشود یک سلامی با زور و فریاد به گوشش برسانم، همین یک کلمه شرمنده ام کافی بود بیفتد به جان تصویر ذهنم شخمش بزند و دوباره بسازد، خودش شروع کرد به حرف زدن که مدام میرفتم دم در ببینم کسی نبرد موتورتان را، شرمنده ام، لنگ معمار شدیم بیاد پرش کنه، شرمنده ام، اصلأ یادم رفت دیگر مهمان بهمن بودیم، ما تمام این سال ها مهمان این پیرمرد بودیم و خودمان حواسمان نبود، سرش را با زور چرخاند مرا دید خندید کمی نگاهش روی من ماند، نگاهش صدای کلنگ میداد، خیابان موردعلاقه ش را خراب کردند، پیرترین درخت شهرشان را قطع کردند، تمام همسایه ها و ساختمان های شهرش را خراب کردند از نو ساختند، انقدر با کلنگ خراب کردند و نوسازی کردند، آنقدر تازه شدند که غریبه شده، که سرفه هایش شروع شده، که تنهایش گذاشتند، دیگر در هیچ جای دیگری جز همان خانه کلنگی جایش نمیشود، دستش را می آورد بالا اتاق را نشان میدهد میخندد زیر خنده هایش میگوید خیلی وقته خوابیده حوصله م سر رفته ...

+ مثلأ صد ساله بشوم، مهربان خوابش ببرد، حوصله م سربرود بیایم اینجا برایتان بنویسم !

+ خنده ت مثل خوردن هندوانه وسط گرمای تابستان است لعنتی، دل آدم را خنک میکند ...

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٢/٦/٢٢ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ نظرات ()

خواب موندم، امروز صبح بعد چهار ماه واسه اولین بار جا موندم تو خواب، خواب موندن یه چیزی مثل یه تیکه چوب خشک یا یه زباله ای که روی آب دریا شناوره و نه غرق میشه نه جایی که باید بره میره، میدونی؟ شاید دیشب از اون شب هایی بود که باید میمردم، نه که بخوابم تا ابد بمیرم، فقط واسه دیشب بمیرم، راحت رو به قبله دراز بکشم به سقف نگاه کنم و در حالی که توی نگام، نگاه آخرین مرد دلشکسته باشه، پشت زمینه م همه چیز به‌ آهستگی شروع کنه به محو شدن و نابود شدن و مردن، وقتی صبح بیدار شدم هیچ چیز از دیشب یادم نیاد نه زندگیم نه مردنم، گاهی وقتا آدمایی که زندگیشون بنده یه تار مو، به مردن یه شبه نیاز دارن، راستی بیداری؟
نیستم، من کاشف گوشه تنهاییم، نیستم و این نبودنم از سر بی حوصلگی و بی دغدغه ای نیست، گاهی وقتا نبود آدما بسته به خالی بودنشونه، هیچ چیز که نداشته باشی واسه گفتن نیستی، ولی نبود من از هیچی نیست، از شلوغی نیست، آنقدر شلوغم، آنقدر شلخته م، آنقدر سر و تهم قاطی شده بهم ریخته که نمیدانم کجایش را بگیرم، کدامش را بگویم، امروز خواب موندم، از خستگی دیشب؟ نمیدانم، دیشب مثل کارگرهای ساختمانی که آخر شب با سر و صورت خاکی میروند خانه و یک گوشه بین زمین و هوا خوابشان میبرد یکجایی افتادم و خواب ماندم، امرزو یک چیزی سر جایش نیست، چیزی که دیشب راه افتاد که برود و رفت، امروز یک کسی گم شده و نیست، نیستی؟
همیشه همه محله ها یک سبزی فروشی هست که هر روز بیاید سبزی هایش را بفروشد، از سبزی فروش خبری نیست، فکر میکنم همه سبزی هایش را فروخته با پولش رفته ماشین خریده برگشته از پشت بلندگو مدام خبر میدهد دمپایی پاره پلاستیک کهنه خریداریم، آبگرمکن یخچال آهن آلات خریداریم، خبر میدهد که خریدار است، که خریدار همه چیز است، سرد شده، شبها دیگر نمیشود پتو را بندازی کله ت بروی حیاط و خودت را به خواب بزنی، سرد شده، یک پتو جواب نمیدهد، خوابیده م روی تخت، چشمم را دوخته م به فلان ستاره، سرما زا یک گوشه پتو میرود به جانم می افتد، خودم را جمع میکنم، دوباره چشم میدوزم به فلان ستاره و به صدای نزدیک شدن پاییز گوش میدهم، به این فکر میکنم چه خوب است آدم همیشه کسی را داشته باشد که خریدار باشد، که خریدار همه چیزش باشد، راستی خریدار همه چیزت هستم ؟

+ عشقی، بلدی دستاتو دریغ کنی ؟

+ بوی بعضی آدم ها، روی بوی عطرها، روی بدن مان میماند، تا همیشه !

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٢/٦/۱٩ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ نظرات ()

اسمش را گذاشتند نعیما، دخترِ دخترِ دخترِ آقاست، آقا که گفتم زمانی برای خودش آقا بوده هنوز هم هست، اولش شاید آقای یک محله یا یک مسجدی بوده بعد کم کم انقدر آقا میشود که هنوز هم آقاست، یکی که آقای خانه میشود یعنی بزرگ خانه، یعنی صاحب خانه، همین را بسط بده بزرگش کن آقای مسجد، آقای محله تا کم کم شود آقای جامعه، بعد در روزگار ما یکی پیدا شد آنقدر بزرگ شد تا شد آقای انقلاب، بابای انقلاب، یک انقلابی راه انداخت و الان سه نسل است که دست به دست میچرخد، این خیلی حرف گنده ای ست که یک انقلاب سه نسل دست به دست چرخیده و هنوز سرپاست، مصر همین بیخ گوشه مان یه کمی آن طرف تر یک انقلابی کردن آقا نداشت، بزرگ نداشت، صاحب نداشت به دست نسل خودشان هم نرسید چه برسد به، دست به دست کردن، اصلأ همه این ها را بگذاریم کنار، یک جایمان یا نه یک جای انقلابمان این روز ها درد گرفته، نسل سوم انقلاب فتوشاپی شده، نعیما دختر دختر دختر آقا فتوشاپی شده، اولش برایم درد بود، یعنی حرف خیلی هاست که ببینید چه کردید که وقتی انقلاب رسید به دست نسل سومش فتوشاپی شد، که نعیما دختر دختر دختر آقا فتوشاپی شده، چرا من یک بچه خورده نیم وجبی نیایم ننالم صدایم در نیاید که چه کردید با ما و با نسل بعد از ما که فتوشاپی شده، اصلأ حرف سیاسی نیست حرف فرهنگی ست، حرف دل است، همین نعیما فتوشاپی این روزها وقتی میپرسند کجا میروی مثلأ نمیگوید خانه، میگوید میروم انقلاب، خانه مان انقلاب است، زندگی مان انقلاب است، ننه بابایمان ننه بابای انقلاب اند، بابا بزرگم بابابزرگ انقلاب است، یعنی خود خود انقلاب است ولی فتوشاپی شده، دنبال حرف و توجیح و حاشیه هم نباید گشت بعد با ما تا کردید نامروتان نسل اول انقلاب، تایمان کردید حالا میپرسید چرا فتوشاپی شده است نسل سوم انقلاب؟
مثلأ یک روز دیگر باشد بعد همه ی خبر ها همه اخبارها، لنز دوربین ها، چرخیده باشد روی یک کشوری بدبخت تر از بدبخت، همه چنگ و دندان در آورده اند لاشخور شده اند میخواهند بیایند بِچَرَند بِکُشَند بِبَرَند، ما نشسته ایم اینجا وسط آرامش، آن طرف دم گوشمان میخواهند بجنگند، آنجا سوریه ست، جنگ و جایزه و جنازه ها در انتظار اند، نشسته ایم روی آرامش سرخودمان را گرم کرده ایم با سکوت، آن بالا بالاها از بیکاری نمیدانند چه کنند با خودشان، میگردند دنبال فلانی که چه کرده چه نکرده که زیر رویش کن که آخرش چه بشود، که شعور و غیرت و فرهنگ مان را خاک کنن درکتاب ها، اینجا ایران ست، اینجا آرام است، هیس لاشخورها آرامشش را برهم نزنید، یک قدم پایتان را درازتر کنید تا بیایم تمام تکفیریهای زنا زاده را بگیریم ببندیم، ساپورت تنشان کنیم مثل فاحشه ها در شهر بچرخانیمشان و نشانتان دهیم مرد کیست و نامرد کیست ...
بگذریم، گفتم قصه پیرمرد تاریخ گذشته و تنهای چروکیده را شنیده ای؟ منتظر جواب نماندم حتمأ شنیده است، همه شنیدن، همه از این پیرمردهای تنها دیده اند، پیرمرد آمد رفته بودند مغازه ش را ببندند، پلمپ کنند، تمامش کنند، پیرمرد لرزه داشت، وقتی بچه بودیم تمام کارتون هایمان پیرمردهایش لرزه داشتند، ترسناک ترین درد پیرمردهای تو تلویزیون لرزه بود، کار بدی که میکردیم مثلأ میخواستند گول بخوریم دست از این کار برداریم میگفتن پیر میشی میلرزیا، دستت میلرزه ها، انقدر این صدای انگشتاتو در نیار پیر شی انگشتات میلرزه ها، پیر شدن با لرزیدن شده بود پایان همه ماها، یعنی منتظر بودیم هی بزرگ شیم بزرگ شیم بعد پیر شیم بلرزیم بعد دیگر تمام، بعدش دیگه هیچی نبود، تمام، ته ذهنمان همین بود، برای ما آخر قصه مان همین پیر شدن و لرزیدن بود، نمیدانستم بعد پیر شدن و لرزیدن هم یک دنیای دیگر است به اسم تنهایی، تنهایی ولی از نوع دیگرش، پیر مرد میلرزید نامه پلمپ دستش بود آمد جلو، شروع کرد حرف زدن، صدایش میلرزید، نفسش میلرزید، دستش را گرفتم بنشیند سر صندلی، شلوارش را بالا زد تا زانوی پایش آهن رد کرده بودند، از آهن ها مینالید، از خرج دوا و دکتر و کمر درد مینالید، قسم و آیه میخورد که مغازه ش یک جای پرت است اصلأ آدم رد نمیشود که چیزی بفروشد، خانه خودش هم داده دست بچه هایش زندگی کنن، خودش بلند شده رفته یک گوشه ای چند متر خانه اجاره کرده همان جا زندگی میکند، گفتم پدر جان باید ال کنی بل کنی، گفت چی، گفتم باید ال کنی بل کنی گفت چی، سمعکش درآورد، دو تا زد روش، خندید گفت اینم کم آورده، میلرزید، خنده ش هم میلرزید، گفتم تلفن خانه ای مغازه ای یا تلفن یکی از بچه هاتو بده باهاشون حرف بزنم،بلند شد، یک رب طول کشید تا دستش برسد به جیب پشتش قاطی آت آشغالای جیبش یک تکه کاغذ پیدا کرد داد دستم، روش یه شماره بود، گفت پسرم هشتاد و دو سالم شده هنوز شماره خونه مون حفظ نیستم، زنگ زدم پشت تلفن یه پیرزنی بود، گفتم من از فلان تماس میگیرم باید ال کنید بل کنید، از آن طرف گوشی گفت بدبخت است، مریض است، مستاجر ماست، بیخیال شدم قطع کردم، گفتم چه کنم پدر جان، گفت بگید یکی بیاد از صبح تا شب اونجا بشینه پیشم ببینید اگه روزی یه دونه مشتری داشتم، گفتم پدرجان خب چرا میری در مغازه رو باز میکنی، خندید، نشست، گفت تنهام، جایی ندارم برم، خونه حوصله م سر میره، پسرام زن و بچه دارن پیش من راحت نیستن، ببخشید پسر جان، روم به دیوار زنم پنج ساله رفته، تنهام گذاشته، من آفتاب لب بومم، هر روز میرم میشینم اونجا خسته شم زودتر کارم تموم شه برم پیشش، دوباره دستش را گرفتم نشاندمش، آمدم پشت میز نشستم همه چیزم ریخته بود بهم، تمام معادلات ذهنم، تمام تعریف هایم از دوران پیری، فکرش هم نمیکردم پیر شوم تنها شوم مهربان زبانم لال بگذارد برود بعد من هر روز بروم خودم را خسته کنم که زودتر بمیرم، بروم پیشش و ...
باز همه ادامه ش  را نمیدانم، زندگی فعلأ تا همینجا برایم معنا شده ما بقی ش را خدا میداند !

+ سه تا نوشته با سه تا موضع هیچ کدام به هیچ کدام ربط ندارند، من هم با خودم ربط ندارم هیچ یچز با هیچ چیزش ربط ندارد.

+ من سرم درد میکند هر روز، برای کف دستانت ...

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/٦/۱٤ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ نظرات ()

ریشه فرش یا گوشه فرش، از بچگی عاشقش بودم، همیشه وقت امدن مهمان ها که میشد ماموریتم همین بود قبل آمدن همه بپرم جلدی تمام ریشه های فرش را تا کنم و فرشمان را مرتب کنم و روفرشی را صاف کنم که جلوی مهمان ها آبرویمان نرود، خیلی گذشته شاید نزدیک به نوزده سال گذشته از آخرین باری که نفس نفس زنان تمام حس کودکانه م را پشت تیزو بز بودنم پنهان میکردم و همیشه به من میگفتن خوب بلد است ریشه ها را جمع کند، نمیدانم الان که فکر میکنم شاید بخش عمده این حرف فقط برای گول زدن پسرک بیچاره بود که خوشش بیاید و همیشه بدون نق و نوق برود همه ریشه ها را جمع کند از اول تا اخر مهمانی تمام حواسش به ریشه های فرش باشد که بهم نریزد که هی در دلش قربان قد و بالای پسرانه خودش بشود که چه خوب همه را جمع کرده و ...
چه شد که این ریشه فرش به سرم زد؟ اصلأ به هیچ وجهه از این آدم هایی نیستم که دلم بخواهد به عقب برگردم به دوران کودکی، به آب بازی های خانه مادربزرگ به گل کوچیک وسط خیابان، به تمام دنیایی که ختم میشد در یک وجب جا، اصلأ دلم نمیخواهد برگردم، تا الانش هم که امده م هفت جد و ابادم جلوی چشم هایم رژه رفته ند تا اینجا رسیده ام چرا باید دلم بخواهد برگردم به عقب، پس چرا وسط این همه بگیر و نگیر زندگی یکهو هوس ریشه فرش کردم، ساعت ظهر بود، یکِ ظهر، یک بلوز زرد حال بهم زن آستین کوتاه تنم بود، پشت چراغ قرمز بی سراسیمه چشمم به گوشی بود که از مهربان بی خبر خبری برسد، کاش پشت چراغ قرمز نبودم چشمم را میبستم خودم را با خبر از مهربان جا میزدم، کاش چشمم را میبستم دست مهربان را میگرفتم از خیابان رد میشدیم و بعد چشمم را باز میکردم، ولی نمیشد، هر لحظه چراغ سبز میشد یا شاید گوشی صدایش در می آمد و من منتظر چیزی که نمیدانم چیست بودم، یکهو صدایش در آمد، کسی زنگ میزد، صدای یک مرد بود، صدایش نزدیک بود، مثلأ چند کیلومتری همدان، همین را شنیدم چند کیلومتری همدان، حتی این چند دقیقأ چه عددی باید باشد هم نفهمیدم مثلأ ده کیلومتر پنج کیلومتر یا هر چی، فقط شنیدم چند کیلومتری ست یعنی تا چند دیقه دیگر یک مرد قد بلند میرسد، خانه هچ کس نیست، همه چیز بهم ریخته، ظرف ها نشسته، رخت خواب ها را هیشکی جمع نکرده، جارو و دستمال و گردگیری بخورد تو سرم، پاهایم را از ماشین کردم بیرون، ماشین را گذاشتم کولم و هر چه توان داشتم دوویدم تا برسم به خانه و ...
ظرف ها شسته شده بود، رخت خواب ها وسط خانه نبود، در اتاق ها بسته بود، فقط مبل ها جایشان خوب نبود، مبل های امانتی، آن ها هم دو تایی بلند کردیم جابه جا کردیم درست که شد زیر تمام نفس نفس زدن هایم نشسته بودم یک نفسی بگیرم چشمم خورد به همین ریشه های فرش، مثل همان کودک خوشحال پریدم فرش را تا کردم با صبر و حوصله یکی یکی تمام ریشه ها را تا کردم، نشسته بودم روی زمین یک خورده از دستم هم زیر فرش گیر کرده بود، گیر که نه خودم درش نیاوردم، حالش را نداشتم، یک نگاهی بخودم انداختم هیچی نبود، نه ترس داشتم نه استرس داشتم نه هیچ چیز دیگه، انگار فقط منتظر یک مهمان بودم، انگار این چند کیلومتر تمام شدنی نبود، آرام بودم، خیلی آرامتر از چیزی که فکرش را میکردم، چشمم به سید افتاد یادم آمد خدا هم هست، خدا هم می آید، اصلأ خدا آمده نشسته همین جا منتظر است حواسش به من باشد، نشسته م روی زمین ولی هنوز نشکسته ام، مهربان نیست نمیدانم قرار است امروز آخرش چه بشود ولی هنوز خم نشده م، خدا هست، سید هست، رفیق هست، آه لعنتی مهربان هم هست، اسمش، فکرش، خیالش !
آهسته، آهسته، آهسته تر بیا مهمانم، بلند شدم بروم ببینم یخ داریم لیوان داریم شربت داریم، دنبال نی گشتم، دنبال چاقو بشقاب سینی، زیر چایی را روشن کردم، نشستم زنگ بزند بگوید تمام شد این چند کیلومتر، نزد خودم زدم و گفت تمام شد تا یک جایی آمده بود از یک جایی به بعد باید میرفتم بدنبالش، رفتم آوردمش، دو نفر بودند، پیاده شدند دست دادن آمدن تو، من بودم او بود سید بود، همان مهمان قد بلند آمد نشست اینجا این گوشه، من رفتم یخ را بردارم بریزم توی لیوان های دراز بی ریخت، روی یخ ها شربت ریختم، آب ریختم، نی را رد کردم لابه لای یخ ها و بردم برایشان تعارف کردم، برداشتند، من آن گوشه نشسته م، نگاهم به لیوان های دراز بدقواره بود، شربت از لوله نی ها بالا رفته بود، کپ شده بود، مهمان لیوان را برداشت، با نی هم زد، بدتر تمام شربت به جان سوراخ نی رفت، نی را گذاشت دهانش، هر چه میکشید هیچی نمی آمد، لیوان پر بود، نمیشد که نیاید، بیشتر زور زد یکهو تمام شربت آلبالو از جان لوله پرید ته گلویش، صدایش در نیامد، لیوان را گذاشت زمین دیگر نخورد شروع کرد به حرف زدن، حرف زد سئوال کرد، حرف زد حرف زد سئوال کرد، و آخر سر هم حرف زد و بلند شدن که بروند، آمد جلو دست داد و رفت، آرام بودم، ترس نداشتم، استرس نبود، مهمان رفت، تازه کف دستم داغ شد، تنم لرزید، یه کمی ترسیدم، داغ بودم حواسم نبود بعد رفتنش فهمیدم یک حرف زده مهمان که سال ها میخواهد تن مهربان را بلرزاند، چشمم خیس شد، کف دستم داغ شد همان جا که آقای قلدر دستم را گرفت و رفت ...

+ هفته نباس با شنبه شروع شه، هفته باس با تو شروع شه لعنتی ...

+ مهربان لنگرود است، نه نه لاهیجان است، نمیدانم یک جایی بین لنگرود و لاهیجان یا یک چیزی مثل این هاست، بعد میگویند دنیا دیگر بی عار و بی درد ندارد :)   بالاخره آمد لعنتی !

+ در یک رب مانده بخوانید ! ( اوسا ننه م ! )

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/٦/۱٠ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ نظرات ()

برایتان گفته ام از خنده های مردی که خسته و خاک آلود هم میخندید؟ اصلأ تمام مردم شهر آن مرد را به خنده هایش میشناسند، به شوخی های با نمکش، برایتان گفته م از مردی که یک پای رفتنش میلنگد ولی پابه پای رفقاتش می آید؟ پابه پای رفاقتش یعنی تا آخر دنیا می ایستد فقط کافی ست رفیقش شده باشی، برایتان گفته م مردی بود که ... چرا بود؟ مگر نیست؟ هست، مرد تر هم شده، ولی پسر ها تا وقتی مادر دارن، فقط برای بقیه مرد شده اند، هنوز بچه اند، هنوز پسرک اند، همان پسری که مرد شده آن وقت که مادرش را از دست بدهد دیگر مرد نیست، همان پسر بچه ای بغلی ست که کز کرده گوشه اتاق، آدم های شاد و خندان جنس اشک هایشان فرق دارد، آدم هایی که صبح و شبشان میخندند بغضشان درد دارد، نگاهشان درد دارد، تن لرزانشان درد دارد ...
یک سال پیش بود همین روزها بود، یک نفر گوشه ای ایستاده بود چند نفر دور خودش جمع کرده بود همه را میخنداند، نمیدانستم همان یک نفر میخواهد بشود مرد جبهه های قصه های من، مرد جبهه های من بیشتر از هر کسی معنی درد را میفهمد، درد تاول، درد ترکش، درد جان دادن تنها رفیقت جلوی چشمهایت، آخ از وقتی که مرد جبهه ها با سر و صورت خاکی از قبر بیرون‌ آمد، تا شده بود، مرد جبهه ها که یک پایش را شبانه یک گوشه بیابان جا گذاشته بود و خم به ابرویش نیامده بود، مردی که با دستهای خودش بند بند استخوان های انگشت رفقایش را از خاک بیرون کشیده بود و آخ نگفته بود، تا شده بود، خودم دیدم شکسته بود، مادرش را بغل کرده بود با دست های خودش سپرد به رفقایش، آمد گوشه ای ایستاد، نه نتوانست بایستد، ایستادن مرد میخواهد، ایستادن پا میخواهد، نشست روی خاک ها، نشست گوشه ای تا چشم باز کند دید خاکش کردند، رویش گل گذاشتند، زن ها دورش را گرفتند، گرد و خاک بلند شده بود، صدای جیغ زن ها بلند شده بود، هوز نگاه میکرد، به جای خالی مادرش، آه لعنت بر این دنیا پسر بچه ها هر چقدر هم که مرد شوند باز مادری ان، تنهاییش را آن وقت دیدم که با زور ایستاده بود بین همه جمعیت فقط همدم زندگی ش آمد زیر بغلش را گرفت، تمام شده بود، همه باید میرفتن، همه چیز تمام شده بود، دم رفتن که بلندش کردند، مگر میشود از بالای آن همه خاک از مادرت خداحافظی کنی و بروی، خداحافظی آخر را کرد، دست تکان داد، موقع رفتن عمو دیگر مادر نداشت، بی مادر شده بود، یه تکه ش را همان جا گذاشته بود و ...
دیشب دیدمش، اصلأ دوست نداشت بزرگ شده باشد، بزرگ شدن بدترین کاریست که دنیا با‌ ما ادم ها میکند، تمام حرفش همین بود،  پشت بغضش، پشت نگاهش، دلش میخواست بچه شود باز تب کند هیچ دارویی حالش را خوب نکند سرش را بگذارد روی پای مادرش آنقدر آرام شود تا خوابش ببرد، یک چیزی گفت تمام تنم لرزید، مادرها همیشه مادرند، مادرش موهایش سفید شده بود، آنقدر پیر شده بود که پای راه رفتن نداشت، عمو میگفت هر جا میخواستیم بریم میرفتم بغلش میکردم بذارمش رو ویلچر یا بذارمش تو ماشین، موقعی که تو بغلم بود دستشو مینداخت دور گردنم و میگفت دیدی مطصفی، دیدی باز بغلت کردم ...

+ از دیشب تمام تنم را لرزانده قصه بغل کردنش.

+ عمو مصطفی ایِ ما بی مادر شد !

+ توی یه بن بست تاریک گیر کردم، مهربان نیست، هم بازی روزهای زندگی م نیست، باورتان میشود 400 ساعت است مهربان نیست و من هنوز زنده ام.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٢/٦/٥ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ نظرات ()

برایت گفته م از آن روزی که رفتی چه شد؟ همین امروز دو هفته پیشش که چشمم به در خشک شد و هیچ کس نیامد میدانی چه بر سرم آمد؟ زندگی این ور تلخش را نشانم داده، به اندازه چند سال در این دو هفته بزرگ شده ام، پیر شده ام حتی، نیستی مهربان، فاجعه رخ داده، باید گریه کنم، باید قید سیبیل و مردانگی را بزنم بشینم گوشه ی اتاق گریه کنم، زندگی خیلی تلخ و سخت است بعد از این دو هفته، بعد از این نبودن، نمیدانم حجله خودم را سر کوچه بگذارم و رمان سیاه ببندم یا غم دل تو را به دوش بکشم و سر به بیابان بگذارم، مینویسم که تحمل این یکی را ندارم، بعد از این دو هفته شوم و فاجعه نبودنت کم اوردم، این غم دوری تمام نمیشود، کش می آید، میترسم، میترسم عادت کنم به این نبودنت، میترسم ته نشین فاجعه نبودنت بشود بی خیالی، بشود سرد شدن آتش عشقم، بعد از تو دیگر دنیا برایم تمام میشود ...
تمام مشود این روزها این فاجعه تمام میشود، نمیدانم دیگر چه از من باقی میماند موقع تمام شدنش، حالم خوب نیست، شده م مثل کسی که باید یکی بیاید بغلش کند دلداریش بدهد، نیستی مهربان، نیستی و تمام حواس و زندگی ام را با خود برده ای، گم شده م، نه مثل آن روزهای سرد زمستانی که گوشه چشمت گم میشدم، در نبودنت گم شده م، دیشب مثل تمام شب های این دو هفته که دستم به هیچ جا بند نبود و هر شب دود میشدم میرفتم هوا، یک پیام دادم به آقای قلدر، میدانی چه جوابم را داد؟ ولش کن میدانی چه جوری جوابم را داد؟ مثل قلدری که برده است، که برگ برنده دستش گرفته و جلویش زانو زده ام به التماس، حس برنده شدن داشت، واقعأ برده است، تو را برده است، دستم به تو و صدایت هم نمیرسد، پیروز شده که فاجعه نبودنت زمین گیرم کرده، تمام میشود ...
در دنیا بعد از فاجعه دو جور آدم میماند: آدمی که فاجعه لهش کرده، شکسته، فاجعه تباهش کرده، مدام هی میپرسد چرا من؟ میگردد دنبال مقصر، میگردد ببینید در این دنیا چرا فقط من له شده ام، دلش میسوزد برای خودش، و آدمی که اینگونه نیست، این دومی جنگاور است، فاجعه، تک تک روزهای نبودن و سختی روح جنگنده اش را بیدار کرده، بجای دلسوزی بجای زاری آستین بالا میزند و میجنگد، از این جا به بعد این جنگیدن است که زندگی اش را معنا میدهد، انتقامش را میگیرد، از همه، مهربان فاجعه نبودنت لهم کرد، نمیدانم چند روز دیگر طاقت دارم تا زمین نخورم، نمیدانم قلدر چند روز دیگر تو را، برگ برنده ش را میخواهد از من بگیرد و دستم به تو نرسد، یک روزی تمام میشود، مینویسم تا یادم بماند از یک جایی به بعد، از یک جای فاجعه به بعد که عادت کنم به نبودنت، که دیگر شب نبودنت اشک هایم نیاید و روی جنگنده ام بیدار شده باشد فقط یک دلیل برای زنده ماندن دارم، آنقدر زنده میمانم تا خار شدنش را ببینم، تا التماس کردنش را بشنوم، آن روزی که دیدن عکست مرا یاد تو ننداخت فقط به یک چیز ایمان دارم، که خدای من، که خدای دل شکسته من خارش میکند.

+ این دنیا انگار جایی برای من ندارد. (یک قطع نخاع عاطفی)

+ جمله هایی که با نمیدونم شروع میشه همیشه یک عالمه دونستن غم انگیز پشتش هست، دونستنی که آدمو میپاشونه، آره پاشدیم مشتی ...

+ مرداد تموم شد، تولد تنها رفیقت تموم شد، نه تونستی چیزی واسش بنویسی، نه چیزی بهش بدی، اسم خودتم گذاشتی رفیق !

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/٦/٢ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم