دو سه روز پیش بود شبکه بازار پیدا کردم، این پیدا کردن منظور این نیست که کنترل برداشتم و زدم سرچ کرد و پیداش شد، نه داشتیمش از همون اول داشتیمش ولی توجه نمیشد بهش، همیشه از روش میپریدیم بریم برسیم به نمایش، همین دو سه روز پیش بود بی حوصلگی از سرو کولم بالا میرفت دراز کشیده بودم و کنترل دستم هی بالا و پایین میکردم یه جا رسید به اون وقتی که دیگه حوصله بالا و پایین کردنم نداری و کنترل همینجوری ول میکنی و زل میزنی به شیشه تلویزیون، بعد حتی حوصله ت نمیگیره ببینی کدوم شبکه ای چی داری میبینی و حواست نیست، در همین حالت غرق شده بودم که مجری رفت رو یه مبلی نشست و شروع کرد از نرمی و راحتیش حرف زدن، بعد گفت خب آقای فلانی الان قیمت این مبل چنده؟ آقای فلانیم گفت 18 میلیون !
همین جا بود که یهو یادم افتاد میخوایم مبل بخریم، الان هشت ساله میخوایم مبل بخریم، هر سالم یه مدت بحثش میفته که چی بگیریم چه شکلی بگیریم چه رنگی بگیریم چنتا بخریم کجا بذاریم و ... الان بریم وایسیم بغل دیوار گوشمون بذاریم روش با اینکه بی جانه و قدرت تکلم نداره ولی قشنگ بحرف اومده و خیلی راحت میتونه بگه مبل، خب خونه ما خیلی دموکراتیک و همه نظراشون میگن، بخاطر همین آزادی بیان و حرف زدن هر کسیه که هنوز نتونستیم مبل بخریم، چون هر کی یه سلیقه ای داره، ننه خونه چشمش دنبال این مبل سلطنتیاست که خونه فلانی بود هیچ رقمه هم زیر بار نمیره که چون اونجا دیده و چشم فامیل در اومده از اینا میخواد، معتقده این ور خونه که فضا زیاده اگه از اینا بذاریم خیلی خوب میشه و هی میخواد توجیح کنه که با دیزاین این ور خونه داره نظر میده، تو این هشت سال م هر کی از فک و فامیل اومده کلی نشسته حرف زده و این ور خونه رو به رخشون کشیده که اگه فردا از اینا خرید نگن رفته مثل فلانی خریده، آبجی کوچیکه هم که همه فکر و ذکرش پیش اپارتمان نشینی و خونه های کوچیک و با طراحیه جدیدِ، نظرشم از این مبل کلاسیکاست که عجق وجقه، خدا نکنه پیام بازرگانی یا فیلم سینمایی بده که خونه هاشون این جوریه، الان هشت ساله کچلمون کرده، حتی عمق فاجعه به افت درسی و شاید مردودیشم برسه، بابای خونه ولی نظرش فرق داره میگه اینایی که مبل نداشتن و رو زمین نشستن مگه مُردن و این مبل ها مهره ی فلان شماره کمر ال میکنه و بل میکنه، آخه قبل از اینا تویه شرکت پخش دارو بوده و هر روز دارو میبرده واسه داروخانه ها، واسه همین یه جور حس دکتری بهش دست میداد، قدیما یادمه همه تجویزا هم خودش میکرد، با اینکه خیلی گذشته از این ماجرا ولی هنوز همون حس دکتری داره و با یه نگاه پزشک گونه به قضیه مبل خریدن ما نگاه میکنه، اینجاست که حرص آدم درمیاد که آخه این همه تو تمام دنیا مبل دارن تو مطب دکترا هم مبل هست ولی باز سر حرفش هست و اصلنم بحثش بحث پول دادن و این حرفا نیست بنده خدا !
همین اختلاف نظر و سلیقه های متعدد که الان هشت ساله میخوایم مبل بخریم و هی توش وقفه افتاده چون همه هم مدیرن هم رایزنی میکنن هم نظر میدن، همه هم نقش خودشون دارن تو این بازی، احتمالأ این پروژه مبل خردینمون همین جوری طول بکشه تا بچه من بدنیا بیاد و رو زمین رو موکت خونه اینا نقش آمیتاپاچان بازی کنه و بزرگ شه نه رو مبل سلطنتی نقش سزار و پرنسس و اینا ...

+ قصه گوی با سلیقه و خوش ذوق وبلاگ نویسی که همیشه نوشته هاش آدمو از این رو به اون رو میکنه عروس شده است و پدرش دستش را گذاشته در دست آقای داماد و گفته: جان شما و جان این !  ( عروس )  از صمیم دل آرزوی خوشبختی برای عروس قصه گویِ شاد ما

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/٥/۳٠ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ نظرات ()

آن شب روزش هوا خیلی گرم بود آنقدر گرما به مخم فشار آورده بود، آنقدر داغ کرده بودم، پشت موتور در حال ذوب شدن بودم، آن شب روزش همه خیابان ها حال بهم زن و متعفن بوده اند، خودم را زدم به بی خیالی رفتم عکاسی عکس بگیرم بعدش قرار گذاشتم با خودم بروم دنبال باطری گوشی زپرتیم را بگیرم، هی نشستم یک مشت برنامه الکی ریختم تا شب شود، تا افطار شود، تا تمام شود، آن شب آخرین شب افطاری امسال بود، آن شب قرار بود هیچ کس خانه نباشد من تنها باشم، تنها بمیرم، پشت موتور بودم یا نمیدانم کجای موتور بودم یک صدایی آمد باور نکردم، گفت هی فلانی من اینجام باور نکردم، گفت هی بهمانی دارد شب میشود گوش هایم را گرفتم، آن شب میخواستم خودم را، زندگیم را همه وجودم را گول بزنم، بزنم به خیالی بزنم به آن راه، آن شب شب آخر هفته بود که همه جا بوی تعفن میداد، خود من هم متعفن شده بودم، آن شب هنوز هوا تاریک نشده بود پشت دیوار خریت نشسته بودم دست رو دست میگذاشتم حواسم نبود کِی یک پیام آمد کِی آن پیام را باز کردم کِی خواندم کِی یکی با همان پیام زد در گوشم که بی غیرت ناموست غریب است در این شهر، گیچ و منگ آن شب و تاریک شدن هوا و بی غیرتی خودم بودم که وسط کوچه پیاده شدم، دقیقأ وسط کوچه نه پارک کردم‌ آن بغل نه این بغل هیچی خود وسط کوچه پیاده شدم مث آواره ای که خودش گم شده و گم شده ای دارد دنبالش گشتم، سر کوچه، ته کوچه، آه لعنت به این کوچه همیشه خدا این پیرزن های مفت خور نشسته اند سبزی پاک کردن، آنقدر گیج بودم میخواستم بروم سراغ این فضول ها بپرسم گم شده ام را ندیدید؟ زنگ زدم صدایش آمد، پشت تلفن بود ولی نزدیک بود، عطر بودنش را میفهمیدم، دیدمش چادرش را دیدم آن ته کوچه آن شب ایستاده بود.
آن شب همان شب آخر ماه مبارک دیگر تنها نبودم، او بود من بودم همه بودند، آن شب هوا خیلی خوب بود، افطار شده بود مهمان داشتم ولی هیچ چیز آماده نبود، اصلأ نه من شکل مهماندارها بودم نه مهمان شکل مهمان نه جمع دو نفهر مان مثل مهمانی ها بود، نامروت خود جنس بود، اصله اصل، با یک نگاه با یک قهر الکی با یک ناز کردنی تمام کرد، همه چیز های بد همه حرف ها و نفس های متعفن را تمام کرد، نمیدانم چه گناهی کرده بودم که گیر چنین مهمانی افتاده بودم که استاد همه چیز تمام کردن است، بدون حرف بدون توضیح بدون هیچ چیز، آره آقا کم آوردم، شدید جلوی چشماش کم آوردم و بادم خالی شد، آن شب هوا خیلی خوب بود یک استکان شیر نفری یکی خرما بیشتر نداشتیم برای خوردن، خوردیم و زدیم به کوچه خیابون، آن شب شهر چقدر قشنگ بود، شلوغ بود، صدای بوق و جیغ و خنده، آنقدر شهر شلوغ بود هر جا پا میذاشتیم برای شام نداشت، تمام کرده بود، آن شب مهمانم خسته بود چند روز بود هیچ چیز از گلویش پایین نرفته بود، آن شب من بودم او بود هیچ کس دیگر نبود، ساعت از دوازده شب گذشت مهمان غریب من پیش من نشسته بود، بی هوا رگ دیوانگیمان گل کرد زدیم به جاده، دو تایی، هیچ کس خبر ندارد ما دو نفریم ما دونفر زدیم به جاده برویم کجا؟ نه او میدانست نه من فقط برویم، از دست همه فقط برویم، او یک کوله پشتی داشت، داخلش نه چیپس بود نه پفک نه لواشک، یک کوله پشتی درد و غم و زخم زبان آورده بود، خسته بود، نیاز نبود زیاد اصرار کنم تا خوابش ببرد و سیاهی جاده را نبیند، خستگی نفسش را بریده بود، چشمایش نبسته خوابش برد، آن شب ساعت دو گذشته بود صدایش کردم خوابالوی خسته ی من چشماشو باز کرد پرسیدم بریم فلان گوشه دنج؟ چشماشو بست و ...
آن شب، شب عید بود، تا او دست و صورتش را بشورد وضو بگیرد بیاید رفتم نشسته م گوشه ای، تکیه دادم به سنگ های دیوارش، چشمهامو بستم و زیر لب خواندم یا فاطمه اشفعی لی فی الجنه، خدایا آن شب، شب عیدی عجب عیدی را نقدأ دادی دستمان و خودمان نفهمیدیم چه شد، چه شد که یکباره من و مهمانم شب عید فطر تا صبح گوشه حرم بی بی نشسته بودیم، یعنی او نشسته بود و من دراز کشیده بوم، آن شب همه ش گوشه دلم میترسید از خواب بپرم نه او باشد نه شب باشد نه حرم، ولی نه، چشمم را که باز کردم لعنتی دوست داشتنی من، کیفش را گذاشته بود زیر سرم، آن شب هوا خوب بود، کاش آن شب باران میبارید خیس میشدیم، دنیا ساکت شده بود درون مغزم یک چیزی وول میخورد، باید بلند میشدم وسط صحن جلوی همه داد میزدم لعنتی یک کمی از خودت را بده برای روز مبادا کم آوردم !

+ امروز روز مباداست، امروز 160 ساعت روز مباداست

+ پیراهنت شوم بپوشی ام مدام در آغوشم بکشی ؟

+ در یک رب مانده بخوانید ! ( آقای عاشق )

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/٥/٢٦ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ نظرات ()

اینجا با من سخن میگوید، همه در و دیوار به حرف در آمده اند، هنوز وقت جنگیدن با دلت نشده، مردی گوشه ی دیوار گیر کرده، پنجره ای باز میشود، مردی سرش را بیرون می آورد، مردی عاشق، اسیر شب های بی پایان شده ام، 106 ساعت است اسیر شده ام، اسیر نبودنش، با من از مرثیه ها نگو، شاید این رسم روزگار است، هنوز با نگاهت نفس میکشم، تو با نسیم آن روز شنبه رفتی، آن شنبه لعنتی، چه آرامشی، چه آرامش دردناکی، چه سکوت خانه خراب کنی، با من حرف بزن، هر چه میخواهی بگو، ولی با من حرف بزن، نگذار در سکوت این آرامش بسوزم، هنوز با نگاه تو میبینم، هنوز با صدای تو میشنوم، من هنوز ساز دلم را با صدای تو کوک میکنم، تو رفته ای، تو را برده اند، زندگی را با تو برده اند، من در این آرامش میسوزم، آن نوازشگر زندگی ام را برده اند، گفته بودم بی تو برای تو میمیرم، من این صدا را میشناسم، صدای بی تویست، صدای بهانه ی دل است، دوباره بهانه کرده، بیدار شو، میشنوی؟ صدای آتش میدهم، صدای آتش با هیزم تازه، گوش کن، زیباست، صدایم زیباست، خوب میسوزم، نبودنت خوب سوزانده دلم را، بیدار شو، اینجا یک شهر از درون پنجره تنهایم را میبیند، این تنهایی تنها چیزی ست که از تو برایم مانده، میترسم، میترسم آنقدر تنها بمانم که بشوم شی، بگویند فلان جا، گوشه دیوار یک شی تنها ست، تکان نمیخورم، گیر کرده ام انگاری تا گردن فرور فته ام، بیدار شو، در این دنیا، یک جایی برایم هنوز مانده، آغوشت !
اینها را بگذار کنار، در این دنیا یک تویی یک بوسه، ما بقی کلمه اند فقط.

+ من خود متن م، نه راوی نه نویسنده، خود خود متن، اگر تلخم تو شیرین بخوان مرا به شیرینی نگاهت.

+ آدم اگه واسه اونی که دوسش داره نمیره، واس خودشم که نمیتونه بمیره، میشه اون یاروئه که به درد مردنم نمیخوره ...

+ به او که فکر میکنم کوچک میشوم، انقدر کوچک که بغلی شوم !

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/٥/٢٤ساعت ۳:٠٠ ‎ق.ظ نظرات ()

... قسمت قبل

شب بود، شب تر از شب، مهمان داشتیم مهمان شب عیدی بودند، شب عید ماه مبارک، تمام جسمم اینجا بود زیر چادر و روسری میلرزید، تمام فکرم جای دیگر آرام نشسته بود، هیچ چیز برایم مهم نبود، فقط میخواستم بیفتند به جان سفره و تا آنجایی که نفس دارند بخورند سفره را هم گاز بزنند و بروند، خوشم نمی آید ازشان، از رنگ لباس هایشان، از عطر های اوه تومنیشان، کاش چشم ببندم باز کنم رفته باشند، دم دمای آخر مهمانی بود، عمه ی مهمان دستم را گرفت برد در اتاق شروع کرد حرف زدن، از آقای چندرغازیانم حرف زد، سئوال کرد، از سیبیل هایش پرسید، از مخ زیر پوست کله ش، از هر چه که میتوانست پرسید، حواسم نبود، جسمم اینجا بود زیر همین چادر و روسری، فکرم جای دیگر، یکبار که سرم را بالا آوردم اولین مرد زندگی ام را دیدم، چشمانش سرخ شده بود، آنقدر صدا را ته گلویش انداخته بود و فریاد میکشید که دست و پایم بلرزه افتاد، من فقط یک مرد گنده ی بد صدای عصبانی میبینم و یک حرف، یک حرفی که نگذاشت تا صبح بخوابم، یک حرفی که تمام تنم را لرزاند.
هیچ کاری نمیشد کرد، چراغ را خاموش کردم، زیر تاریکی شب دراز کشیدم، چشمانم را نمیتوانم ببندم، میترسم، میترسم چشمانم را ببندم وقتی باز میکنم یک مرد گنده ی بد صدا بالای سرم باشد، خواب زده ام کند، زندگی زده ام کند، حرف ش را همان حرفی که تنم را لرزاند رساندم به گوش آقای چندرغازیانم، ساعت هنوز به پنج صبح نرسیده، میان شلوغی وحشت و سیاهی شب صدای خوابالویش را شنیدم، هیچ چیز نگفت فقط گفت باشد فردا مهمان مان است، تمام شد، تمام حرف ها لرزها بهمین راحتی تمام شد، حالا من یک جور دیگری ام، از همین حالا به بعد من منتظر مهمان خانه مان هستند، منتظر گل و شیرینی، منتظر سلیقه آقای چندرغازیان در انتخاب انگشتری، باز خوابم نمیبرد، نصفش را از ترس خوابم نبرد، از اینجا به بعدش را از شوق، گذشت هنوز ساعت ده نشده بود که ورق برگشت.
همه چیز برعکس شد، یکهو قرار شد ما مهمانشان شویم، یکهویی قرار شد ما رفتنی شویم برویم سرمان را بگذاریم روی دیوار خانه شان، این چه بازی لعنتی ست، یعنی قرار است گل و شیرینی را من زیر چادری بگیرم و ببرم و سینی چایی را آقای چندرغازیانم بیاورد؟ خیلی فکر کردم، خیلی فکر کردیم، آخر سر همه کوتاه آمدیم، همه جلوی قلدری مرد بی ریخت کوتاه آمدیم، قرار شد برویم، من، آقای قلدر، مادر فولاد زره، پدر بزرگ، مادر بزرگ، همه چیز تمام شد، واقعأ ما رفتنی شدیم، باز دست و پایم میلرزید، اگر خرکاری احساسات اقای چندرغازیان نبود تا الان تمام موهای سرم را کچل میکردم میریختم پایین، گفتم دراز بکشم بعد یک ساعت قبل از حرکت یادم بیاید همه چیز دوباره بلند شوم گریه کنم آرام، ولی نشد، یعنی آقای قلدر فرصت هیچ کدام را نداد، دوباره وقتی خواب بودم بالای سرم بود، من الان رسیدم به روزهایی که وقتی خوابم دوست ندارم کسی بیاید بالا سرم بیدارم کند، خواب زده میشوم، زندگی زده میشوم، احتمالأ یکبار باید بنشینم تا خود صبح گریه کنم برای این دردم، این درد که خوابیدن ترس دارد، نخوابیدن ترس دارد، آقای قلدر موقع خوابیدن من میشود زامبیای خانه ما، هر لحظه میتواند سرم را از تنم جدا کند و تمام کند قصه عشق ما را ...
از خواب پریدم هول هول حاضر شدم، مثلأ یک دستم به لباس پوشیدن بود، یک دستم گوشی به دست، که زود به اقای چندرغازیان خبر بدهم که بلند شدیم درحال حاضر شدنیم، کلی پیام آمده، شام حاضر است، میوه ها حاضر است، مهمان ها حاضرند، همه چیز حاضر است، راستی عمو بزرگه ی شما هم حاضر است، می آید؟ این سئوال ش بود، نمیدانم چه بگویم، رفتیم سوار ماشین شدیم، هنوز راه نیفتاده یکی کم است، یکی نیامده، مادر خانه نیامده، فیلش یاد هندوستان کرده، نمی آید، یعنی خودمان میرویم، بدون مادر؟ همه ی آدم های دور و برم لج باز اند، با همه لج میکنند، با کارشان، با پولشان، با ... شاید باید بروم یقه شان را بگیرم بگویم بی معرفت ها‌ آدم با دخترش هم که یک بار قلبش را عمل کرده و نفس هایش زیر چادرش کم می آورد، لج میکند، با زندگی دخترش، با عشق دخترش، چرا تمام نمیشود خدا، ساعت نه شب است، آن طرف آقای چندر غازیان و همه فک و فامیلشان نشسته اند منتظر ما، این طرف همه نشسته اند با خود لج کرده اند، زندگی رفته روی قسمت لج، شاید یکبار با خودم لج کنم دست به خودکشی بزنم که از تمام من دخترک چادری فقط یک پوست و استخوان بماند که حرف میزند و راه میرود، به همین راحتی مراسم نامزدی او و من زیر پاهای نزدیک ترین ادم های زندگیم له شد رفت پی کارش.

+ ادامه دارد ... 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/٥/٢٠ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ نظرات ()

چند روزه شدم چِشم، نمیدونم شایدم تابلو، یه جورایی رفتم رو وضعیت فقط نگاه میکنم و زندگی خودش میره جلو، مث این اسکرین سیور ویندوز سون که چند ثانیه یه بار خودش عوض میشه و میره جلو لازم نیست کاری بکنی، نمیشه اگه بخوام صدام در بیاد میشم مث اون یارو دختره که دوس پسرش ابرو برداشته و هی خنگ خنگ وایمیسه دفاع کردن که رو ظاهر ملت قضاوت نکنین و خیلی مرده دوس پسر نازمو و اینا !
پس ساکت باشم بهتره، مث وقتی که رو آب میخوابی و چشاتو میبندی و میذاری خودش ببرتت هرجا، تنها فرقش اینه اونجا هی استرس داری کله م نخوره به جایی و یکی نیاد زرت بکوبه توسرم، اینجا استرس که نه تو وضعیت زنده به گور شدنی، اصولأ همه چیز اولش سخته، جدایی، تنهایی، ول کردن و رفتن، گند زدن به همه چیز، همه اینا مثل آمپول زدنه، اولش درد داره بعد دیگه نمیفهمی، بار اولی هم که ناخنت گیر میکنه و پشت طرفتو زخمی میکنی سریع میری ناخن گیر برمیداری جلوتو نگیرن انگشتتو از ته میکنی، بعد کم کم که عادت کردی خودت میری ناخن بذاری که آره، حواسم نبود ...
پرنده ماهی یا ماهی پرنده دیدی؟ همون ماهی هایی که بال دارن و ته تهش یه دویست متری پرواز میکنن و میفتن تو آب، اینا ماهی بودن قطعأ از یه جایی به بعد مجبور میشن پرواز کنن وگرنه نسلشون منقرض میشده،  مجبور شدن، میفهمی؟ مجبور شدن، آدم مجبور شه میتونه دمم دربیاره گوشاشم دراز شه شروع کنه به عرعر کردن و منتظر باشه یکی بیاد صداش کنه خر، از یه جایی به بعد آدما مجبور میشن، آدما رو مجبور نکنین، نذارید آدما به جایی برسن که مجبور شن، وای به حال اونی که خودش خودشو مجبور کنه.
 شده م مث مریض بدبختی که جراحش بدون بیهوشی افتاده به جونشو داره تیکه تیکه ش میکنه، آخرشم یه صدایی میاد حیف پولی که خرج تحصیلت کردم، صدا مثلأ شبیه صدا مادرا بود، مثلأ مادرش باشه که با بدبختی و کلفتی پول دراورده بره درس بخونه دکتر شه حالا افتاده به جونم و نه کاری میتونم بکنم نه کاری میتونه بکنه، تمام اعضا و جوارحمو درآورده گرفته دستش نه جایی داره بذارتشون نه میتونه بذاره سر جاش، انقده خودش مونده تو کار خودشو چاقویی که دستشه هیچ حواسش به این بغل نیست، این بغل این مانیتوره که هی جیر جیر میکنه و نشون میده زنده م، ولی من حواسم هست، یکی دو تا میزنه لعنتی، عیب نداره، ته تهش میگیم مردیم بخاطر تو، حالا تو هی بگو حواسم نبود چاقو فلان جنازه ما میگه مردیم بخاطر تو، دوباره بگو آخه اینجور شد و اون جور شد، جنازه ما میگه مردیم بخاطر تو، چند وقت دیگه هم میشم یادش به خیر، یادش به خیر یه پسره هم بود ربطی بهش نداشتا ولی الکی الکی مرد بخاطر ما !

+ خریت تنها به علف خوردن که نیست.

+ هیچی دیگه پیش نمیره، فقط میاد لعنتی

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/٥/۱٦ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ نظرات ()

چراغ را خاموش میکنم، نمیدانم کجا بنشینم، شب بیش از حد ساکت است، سر و صدای فکر و خیالاتم مخم را میجوند، دراز میکشم چشم بسته پتو روی سرم میکشم، بدتر میشود، همه چیز بدتر میشود، تمام فکر و خیال ها بدتر میشود، کاسه چه کنم چه نکنم دست گرفته م، خوابم نمیبرد، زیر لب شروع میکنم به تهدید کردن به تهدید های بی مخاطب، به تهدید هایی که تهش روی حرفم با خودم هست، پتو زیادی اذیتم میکند، فکر و خیال روحم را میخورد، بلند میشوم شروع میکنم به راه رفتن، به در و دیوار میزنم، اتاق بوی نم میدهد، تمام اتاق های آدم های تنها بوی نم میدهد، دور و برم پر شده از غم، از سیاهی تاریکی، فکر و خیال مغزم را سوراخ کرده، گوشه سیاهی شب میخزم به خودم، یادم می افتد قرار بود امسال بهترین سال عمرم باشد، قرار بود امسال بهترین سال عمرت باشم، دیگر مال خودم نیستم، دیگر نیستم، تمام میشوم، نگاه میکنم آن گوشه سیاهی شب که نشسته بودم دیگر کسی نیست، چشمانم را نمیبندم، نمیتوانم چشمانم را ببندم فکر و خیال اذیتم میکند، زندگی چقدر پوست کلفتم کرده، با چشمای باز خودم را سرگرم عکس های مسخره ی بک گراند میکنم، شاید کمی یادم برود، نه نمیشود، آه لعنت، لعنت بر من، لعنت بر تو، باید زندگی جوری بود الان زیر همین سیاهی شب گوشه اتاقم عکست بود، بزرگ چسبانده بودم روی دیوار، تو بهتر میتوانی حواسم را پرت کنی، تو بهتر میتوانی آرامم کنی، اصلا لعنت بر تو، فقط تو میتوانی آرامم کنی، اینجا گوشه اتاق یک منِ خاک گرفته افتاده، حوصله ندارد، حوصله هیچ کس را ندارد، حوصله خود ش هم ندارد، تو خوابی، تو آرام خوابی، آنقدر همین گوشه بی تویی می افتم تا بیدار شوی، تا آرام بیدار شوی ...
امروز باید حرف میزدیم، انقدر این فکر و خیال ها مخم را خراشیدند، آنقدر زخم دلم را نمک زدند، وقتی خوابی وقتی نیستی، دور و برم پر میشود از درد، سیاهی، آنقدر سیاه شده گوشه دلم که نگو، باید خودم را شاد کنم، مثلأ بگردم یک چیز الکی شاد پیدا کنم خودم را آویزانش کنم بخندم شاد شوم، آره راست میگم مثلأ رفیق، همین رفیق خودمان چهار بار عمو شده بار آخرش همین دیروز بود، آره باید الکی خودم را آویزان شادی اینها کنم، آویزان شادی قدم نو رسیده ای که شاید تا چند سال دیگر حتی یکبار هم نبینمش، ولی چه کنم، فکر و خیال مخم را میجود، شاد میشوم، بچه سالم است، بچه همه چیزش خوب است قدش وزنش نگاهش، تبریک رفیق که بچه همه چیزش خوب است، پدرش مادرش، باز لعنت بر تو، تو خوابی، ولی هر جا که ذهنم را میبرم هستی، همیشه همه جا بچه ها مادر میخواهند، تو خوابی، اینجا بوی نم میدهد، آنقدر بی حوصله و جنازه شده ام، دستم روی موس میرود خاموش کنم اینجا را، یکباره دلم میخواهد یک صفحه ای را باز کنم شاید باز الکی یک چیز شاد پیدایش شد، حوصله ندارم با چشم باز ببینم باز شدن فیدخوانم را، چشمم را میبندم، زیر چشمی میبینم باز شده، باز یک شادی دور، الکی نیست، شادم میکند، دو نفر خیلی دورتر از من و فکر و خیالم زیر سایه کریمه پیمان یاعلی بسته اند، شاد میشوم، خوشحال میشوم، بدون هیچ حرفی میروم خبرشان دهم چقدر شاد شدم، زیر صدای خورد شدن قندهای بالای سرشان باز تو هستی، میشنوی لعنتی من؟ باز تو هستی، امروز باید با من حرف میزدی، اینجا دو شب است کسی حواسش به خودش نیست، خودش را زنده به گور میکند ...

+ قدمش پرخیر و برکت رفیق همیشگی و عموی چهارم نهال بانو ! (دست من)

+ دست کرامت کریم اهل بیت تا همیشه سایه سار زندگیتان باشد (پانزدهم رمضان المبارک)

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/٥/۱۳ساعت ٧:٠٠ ‎ق.ظ نظرات ()

نزدیکی خانواده مان یک خانواده هست، اینکه میگویم نزدیکی خانواده، یک چیزی مثل نزدیک خانه مان میباشد، مثلأ بقالی نزدیک خانه مان، یا نونوایی سرکوچه، میگفتم نزدیک خانواده مان یک خانواده هست که تقریبأ میشود گفت آدم حسابی ترین خانواده از این ایل و تبار می باشند، از آنهایی که شوهر یکی از کله گنده های شهرداری و زن هم ماشین زیر پایش و خانه شان فلان جا و از این حرفا، یک خانواده دونفره با دو تا پسر، یعنی کلأ دو تا پسر داشتن بعد من یک مدتی نبودم هی سربازی و نبودن و این حرف ها، هر وقت اسم این ها میامد درون ذهنم یک خانواده بود با دو تا پسر، بعده ها یکبار در یک مهمانی دیدمشان هی منتظر بودم دو تا پسرش را ببینم چقدر گنده شدن که دیدم یک دختر هم بغلشان هست و اصلأ نفهمیدم کی آمد و کی راه رفتن یاد گرفت و ... ، حتی الان هم اسمش را نمیدانم، بعد اینها ما را دعوت کردن افطاری، چند سال پیش یادمه زن این خانواده دبه در اورد که دیگه جان بشور و بساب و مهمانی را ندارم و از آن سال به بعد همه فک و فامیل را یک شب میبرند رستوران و از این مدل قرطی بازی ها، خدا رو شکر در این سال ها فقط یکبار تن به این ذلت دادم و رفتم، آن هم تازه از خدمت برگشته بودم و گل پسر فامیل.
اصل نزدیکی ما به اینها شوهر آدم حسابیشه، که میشه داداش ننه بزرگ ما، تازگیا میگن شده رئیس سازمان تاکسیرانی، از اون ادماست که تمام جونای بدبخت فامیل یه جوری نیگاش میکنن، یه جوری که همه دست به دامنش باشن، مثلأ فکر میکنن چون فلان است در فلان جا، پس قراره تمام بیسواد های فامیل را ببرد سرکار و سرو سامان بدهد، یا حتی هر ننه مرده ای که میخواد بره خواستگاری تنها کسی که به ذهن همه میاد که ببرن تا آبرو نره و کلی کلاس داشته باشه اینه، حالا فکر کن سی چهل تا جون دم بخت، بیکار و علاف و در آستانه زن گرفتن، با چه تمنایی نگاهشان رو دوخته اند به آن شبی که قرار است افطاری بدهد در فلان رستوران و همه مادرها بچه های دسته گلشان را نشانش بدهند که در ذهنش بماند که فلان کند برایشان !
بعد شما فکر میکنید مثلأ در جلسه افطاری چه میگذرد؟ اول باید پیرزن ها بنشینن یک گوشه و هی چشم قره برن به دخترهایی که خاک برسری اند، بعد کم کم یخ خاله زنک ها باز میشود شروع کنند به خاله زنک بازی، کم کم هم شوهرهایشان کفش هایشان را در بیاورند و وارد بحث شوند، بعد خوردن و سیر شدن و هم هر کسی سهم افراد خانواده اش که نیامده را برود بگیرد زیر چادر و بند بساطش قایم کند، اه که چقدر بدم میاد از این حرکت، یکبار یکی از همسایه های نزدیکی ما، که خیلی نزدیک است همین اتاق بغل چنین کاری کرد، آب هوا قدری بد شد که کم کم خودش هم دیگر نمیخواست در این مجالس شرکت کند، مادر بنده خدای ما !
اینا رو گفتم تا برسم به اینجا که امسال باز اینا افطاری میدن، باز همه حاضر شدن برن بچه های دسته گلشون مثل تابلو بگیرن و نشون آقا بدن، نمیدونم نهایت نهایتش اینه که بتونه یه کارت تاکسیرانی حواله کنه دیگه، یعنی ارزششو داره؟ اصلنم روی حرفم این نیست که بگم آدم بدی، اتفاقأ به نظرم خیلی آدم خوبیه، ولی همین، فقط آدم خوبیه، سالی چند بار هم اسم اینا میاد، یکی ماه رمضون و یکی وقتی که قراره برن خواستگاری، حالا اگه قرار باشه ما بریم خواستگاری یعنی باس زنگ بزنیم که اینا هم بیان، ولی نمیشه من هنوز وقتی اسمشون میاد تو ذهنم یه زن و شوهر میاد با دو تا پسر، که فقط مشتاقم ببینم پسراشون چقدر بزرگ شدن، هنوز دختری ندارن اینا تو ذهن من، خلاصه اینکه افطاری شد، دعوت هم کردند فلان رستوران، ولی من نرفتم که تصویر تو ذهنم از این خانواده چهار نفره یه وقت خدایی نکرده نشه مثلأ شش تا هشت تا اینا ...

+ من یک تعهد عجیب به چیزهای قشنگ دارم که هرگز رهایشان نمیکنم مثل لبخند تو.

+ فقط تو موقع نوازش، کف دستهایت خار ندارد مثل زبان لعنتی من ...

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٢/٥/۱۱ساعت ٥:٠٠ ‎ق.ظ نظرات ()

اولش سرد بود، بعد کم کم انقدر گرم شد که هر چند دیقه یه بار باید سرم را میچرخاندم طرف رفیق همیشگی و اشاره میکردم که پنکه را بچرخاند طرفم، یکجاهایی دیگر یادم میرفت هوا سرد است یا گرم، یک جاهایی که شاید گفتنی نیست، یا نمیشود گفتشان، آنقدر سرگرم این طرف و آن طرفم شدم، سرگرم آن پسرک لاغر و قد کوتاهی که سواد هم نداشت، سنش به سواد داشتن نمیرسید، حتی دستش به قفسه ای که اویزانش شده بود هم نمیرسید، انگار کسی از آن دورترها فرستاده بودتش که برود یک چیزی بیاورد، یک کتابی که کمی فرق دارد، از همان اول که رسید به قفسه برایم جالب شد بچه ای که سواد ندارد بخواند از بین اینها از کجا میخواهد بفهمد کدام را باید ببرد، یکی را برداشت بوسید روی دو دستش گرفت و رفت، خندیدم، فهمیدم اشتباه کرده، چند دیقه دیگر باز آمد همان کتاب بوسیدنی در دستش بود دوباره بوسیدش گذاشت و یکی دیگر را برداشت، باز خندیدم، باز اشتباه آمده بود اشتباه برده بود، اصلأ آن چیزی که میگشت دنبالش نبود، بیخودی از آن ته بچه را میفرستادن که مفاتیح ببرد، مفاتیح الجنانی در کار نبود، همه را برده بودند، آنقدر دلم برای بچه سوخت، کاش خودم یک مفاتیح داشتم میدادم دستش، او هم با همین ژس غرور آفرین کودکیش که کتاب را ببوسد و روی دست ببرد تا ته با خود ببرد و دیگر برنگردد !
بعد از رفتنش باز هواسم شد به گرما، دوباره سرم را چرخاندم بگویم پنکه را بچرخاند، یکی دو چیز است از خیلی قبل تر عادتم شده، نمیدانم چرا ولی هرجا بروم کسی حرف بزند یا بخواند، هر چیزی که دلش بخواهد بخواند ولی عادتم شده حتمأ باید صورتش را ببینم، حتی کسی ساز هم بزند بیشتر باید صورتش را ببینم تا دست و مضرابش را، یک چیز دیگر همینکه تمام شب های احیا از اول تا آخر خودم حواسم نیست شاید آخرش ببینم که تمام چند ساعت قرآن کوچیکم را زمین نگذاشته ام و هر وری که چرخیده ام باز یا روی دستم بوده یا روی پام، دیشب یک جایی دیدم تمام آدم هایی که دور برم بودند همه شان دیگر قرآن هایشان روی زمین نیست، یا در دستهایشان گرفتند یا روی پاهایشان گذاشتند، بعد شروع کردم به صورتهایشان نگاه کردن، خیلی کوچک بودن، توی صورتشان یک دانه مو هم پیدا نمیکردی، مدام زیر چشمی مرا نگاه میکردند و نگاه شان به قرآن هایشان بود، هیچ کس حواسش نبود منبری چه میگوید، حق هم داشتند چیز به درد بخوری نمیگفت انگار فقط زورش کرده اند بیاید چنتا چیز سر هم سوار کند و بگوید که بگویند منبرش را رفت و ... ، بیخیال روضه خان که آمد باز حواسم رفت به صورتش، به کله کچلش، به چشم های خیسش، همان عادت همیشگی که زل بزنم و به هیچ جای دیگر نگاه نکنم، رسید به آنجا که از آسمان فرشته میبارد، زیپ قرآن کوچکم را باز کردم چشم هایم را بستم، خدایا امشب آمده ام بغل کنی دعوا را بگذار برای بعد، همین را گفتم تا چشم هایم را باز کردم باید قران را میگذاشتم روی سرم، نگاهم افتاد به پسرک کم سن و سال بغل دستم، قرآن نداشت، تمام هم سن و سالهایش قرآن داشتند ولی او نداشت، از بچه گی یاد نگرفتم وسط خیابان یک چیزی را بردارم و بخورم و همه نگاهم کنند، نشد، نتوانستم، قرآنم را آوردم پایین، هر کاری کردم دستم بالا نرفت، نمیشد که من قرآن بگذارم روی سرم و او هی مرا نگاه کند، زیادی طولش ندادم، نگذاشتم زیادی بگذرد و قسم زیادی از دست بدهد، وسط همان تاریکی قرانم را گذاشتم کف دستش و خندیدم، هیچی نگفت، انگار از خدا هیچ چیز دیگر نمیخواست، نه تعارف کرد نه خجالت کشید، قران را گذاشت روی سرش، دیگر چشم هایش را ندیدم ...
حالا دستهایم خالی ست، بدون قرآن که بگیرم در دست و آبروی رفته ام را پشتش قایم کنم وسط آن معرکه نشسته ام و نمیدانم چه کنم، قدر لحظه ها را ندانستم، پشت قدر شب قدر نشسته ام با دست های خالی، خدایا خسته ام میدانی چه میگویم، فقط تمامش کن.

+ یک جایی روضه خوان گفت بالای سر مولای متقیان پزشک مسیحی بردند، مرد باشی اینجا باید دنیا روی سرت خراب شود، کسی میداند چرا ؟

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٢/٥/۸ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ نظرات ()

سلام رئیس، رئیس شما اولین مدیرکل در طول تاریخ سن و سال من بودید که توانستی در یک ظهر داغ، خم شوی و دست یکی دیگر را ببوسی، رئیس شما اولین و آخرین و تنها مدیرکلی بودی که در ظهر گرم فکه، روی رمل های خسته ی فکه خم شدی و دست من جوجه را بوسیدی، میدانی رئیس هنوز داغی لبهایت را روی پوست دستم حس میکنم، هنوز کج کج راه رفتن هایت را، یک گوشه نشستن هایت را یادم نرفته، یا حتی آن شبی که وسط خنده و هرهر هایمان سرت را گذاشتی روی پایم و خوابت برد یادم نرفته چقدر تکان نخوردم که از خواب نپری، انگار همین چند وقت پیش، قبل از عید نوروز خودمان بود که هم سفر بودیم، که از اول سفر همه ش دلم خواست برایت بنویسم، که تو فقط بخوانی، که کمی از حرف هایم را بخوانی و فکر نکنی تمام دنیا همان یک گوشه میزت و آن چهارتا آدم بدقواره و بی اخلاق دم دفترت میباشد، آن وقت که شروع کردم سفرنامه ام را بنویسم هر جا که میرفتم شما بودی با آن قد زیادی بلندت، ولی هیچ جا ننوشتمت، میدانی چرا؟
آنقدر ننوشتم که همه را نگه دارم آخرین برگ سفرنامه ام را فقط باتو بنویسم و باتو تمام کنم، آنقدر این پا و آن پا کردم که نشد، که آخرین سفرنامه ام تمام نشد، ننوشتمت و تمام شدی، رئیس اینکه میگویم تمام شدی، یعنی تمام شدی رفتی پی کارت، همین چند ماه پیش بود درِ گوشمان گفتی با صدای بلند، که روزهای آخرت هست و قرار است بروی، ولی این تمام شدنت نیست، این رفتنت و خودت را بازنشسته کردنت، تمام شدنت نیست، رئیس تو برای من جوجه مو فرفری آنجا تمام شدی که دیدم من هیچ چیز از جنگمان نمیدانم، آره درست خواندی، جنگمان، درسته من و امثال من هیچ کداممان نبودیم، یا حتی بابایمان که ترسید و فرار کرد و دستش به غنیمت های جنگ هم نرسید، ولی باز سرم را میگیرم بالا میگویم جنگمان، این جنگ فقط برای شما یک مشت مثل هم نیست که خودتان دور هم جمع شوید و بگید و بخندید و از تکه تکه شدنتان تعریف کنید و آخر از هم تشکر کنید که آفرین که همه مان مثل همیم، آره رئیس مدیرکل دوست داشتنی من، تو برای من تمام شدی، این تمام شدن مثل همان ماشین پیکان قراضه ای ست که سال 42 تولید شد و مصرف شده و الان تمام شده، اگر آمدم اینها را برایت بنویسم چون من فقط دور و برم را یک مشت آدم مثل خودم نگرفته که همه از جنگ و جبهه و تیر و ترکش بگوییم و آخر سر همدیگر را بغل کنیم و برویم، من با چشم هایم دارم میبینم کودکان دهه هفتادی که الان جوان ها و مردهای این سرزمین شده اند و هیچ چیز از جنگمان نمیدانند.
رئیس یک ذره پایم را از گلیمم درازتر کنم؟ باور کن دوستت دارم ولی امروز بدم آمد از تو و از همه آدم های دور و برت، اینکه شما یک مشت تکه تکه شده که یکی پایش در دستش باشد، یکی نصف صورتش جایی جامانده باشد و یکی یک کامیون قرص در جیبش باشد و بنشینید برای هم از جنگتان بگوید، آخر نامردی و خیانت است، خیانت به من، خیانت به تمام بچه های این خاک که میخواهند به خاکشان افتخار کنند، که از هشت سال جنگ هیچ چیز در دست هایشان نیست، خیانت به رفیق هایتان که الان فقط شده اند یک مشت عکس، رئیس من مرده و شما زنده، ده سال بعد، از جنگ ما فقط چهار تا عکس همت و دو تا عکس آوینی آن هم در موزه ها و دفتر خاطرات چیز بیشتر نمیماند، رئیس اینکه میگویم جنگمان چون خودم در فکه یا نه در هویزه خودم با چشم های خودم دیدم که یک نفر چقدر میتواند ناموس پرست باشد، که من بچه ی این خاک باید افتخارم را یک جایی خرج کنم، رئیس چرا بعد این همه سال که تو و رفقایتان رئیس بودید کاری نکردید که من الان سرم را بگیرم بالا و جنگمان را بچسبانم به پیشانیم، یا مثلأ بیایم پرچم کشورم را بزنم سر درخانه مان؟
بیخیال رئیس جان ناراحت نشو، من یک بچه بی ادب و بی چشم رو و بی حیا بودم که این ها را گفتم، شما نخوانده بگیر و در همین چند صباح دیگری که هستی باز همه ی آدم های مثل خودت را جمع کن برای هم دست بزنید و از هم تشکر کنید و افتخار کنید که بعد از مُردن تک تک شماها از عملیات غرور آفرین مرصاد فقط یه کتاب تالیف شده فلان در ته کتابخانه بهمان میماند و حتی بچه های خودتان هم دیگر نمیدانند مرصاد را با صاد مینویسند یا با سین.
قربان شما همان جوجه فرفری که بعد از کچل کردن موهایم به عمو مصطفی گفتی بگذار سرش مو در بیاورد که یک وقت به جرم افغانی دستگیرمان نکنند.

+ امروز ناخودآگاه دعوت شدیم به مراسمی، به اسم مراسم از خود مچکریم، البته که اسمش صد سال دیگه این نیست، ولی همین بود، مراسم از خودمچکریم چیست؟ مثلأ من بلند شوم از خودم تشکر کنم که فلان بعد شما بلند شوی از خودت تشکرکنی که بهمان، یا نه مثلأ در یک مراسمی که یک مشت مثل هم دور هم جمع شدند همه بلند شوند دست و جیغ و هورا بکشند برای یکی از خودشان و مثلأ تشکر کنند که آفرین مثل خودمانی، بعد همه بنشینند آن یکی هم بنشیند، بعد یکی دیگر از خودشان را صدا بزنند و ببرند بالا همه دوباره بلند شوند دست و جیغ و هورا و هی همینجوری از خودشان تشکر کنند، آخرش هم اسمش را بگذارند مراسم نکوداشت یا بزرگداشت عملیات غرور آفرین مرصاد !

+ خدا کند یک مرد پیدا شود این را برساند به دست مدیرکل دوست داشتنی و قدبلند من.

+ این سحر هم ذکر دوستت دارم برداشته ام، دانه دانه میشمارمت آقا، چقدر غربت ات زیادی بزرگ شده پس از فاطمه ...

+ دریک رب مانده بخوانید ! (مجنون)

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/٥/٦ساعت ٤:۳٠ ‎ق.ظ نظرات ()

به طرز عجیبی نمیدانم چه حالی ام، یک طرف دلم گرفته، یک طرف دلم خوابیده، همه چیز به اینجام رسیده بود، لازم بود سر به بیابان بذارم، لازم بود تنها با او سر به بیابان بذارم، لعنت به این دیوار، لعنت به این دیوار، هر وقت سر به بیابان میذارم این دیوار جلوی رویم سبز میشود، سرم را کوبیدم به دیوار، سرم را گذاشتم روی دیوار، شروع کردم به حرف زدن، به نالیدن به زجه زدن، گفتم و گفتم، از همه دلتنگی ها، از همه تنهایی ها، حرفم که تمام شد شده بودم چنان جنازه ای که از قبر بیرون زده، پشت به دیوار نشستم و چشم هایم را بستم، از آن طرف دیوار صدایی آمد، انگار کسی به اینجایش رسیده و به بیابان زده، به اینجای آدم ها رسیدن خیلی سخت است، آدم هایی که به اینجایشان میرسد و بیابانی شده اند مثل من، آدم هایی هستند شبیه زنبور عسل، نه زنبور عسل نیستن زنبور کارگر اند، زنبور کارگری که نابارور است، که کمتر از هم سن و سال هایش عسل جمع کرده، که عاشق گل سرخی شده که میداند فقط چند روز دیگر وقت دارد برای دیدنش، که باد پاییزی تمام عشقش را بر باد میدهد، آن طرف دیوار سرش را کوبیده به دیوار، یعنی همه حرف هایم را شنید؟ برایم مهم نبود چشم هایم را بستم، بلند شد سرش را گذاشت روی دیوار و شروع کرد به حرف زدن به نالیدن به زجه زدن، مثل من تنها بود، مثل من گریخته بود، نمیدانم دلم برایش سوخت یا حس کردم خودم دارم آن طرف مینالم و باز دوباره دلم سوخت، یک جای دیوار را خراب کردم فقط به اندازه ای که دستم رد شود برسد به آدم آن طرف دیوار، که دستم را بگذارم روی شانه اش، فکر نکند تنهاست، فکر نکند که میگذارم تنها بمیرد، دستم را گذاشتم روی شانه هایش آمدم بگویم خدا بزرگ است دستم درد گرفت، میدانی، آن آدم خسته بود، شانه ش خسته بود، شانه هایش میلرزید، میدانی شانه یک نفر خود درد باشد یعنی چه؟ میدانی دستت درد بگیرد روی شانه های خسته یکی که به اینجایش رسیده یعنی چه ؟
میترسم، آدما توی جیبشون زندگی میکنن، یکی سیگار داره یکی کلید داره، یکی پول داره، ولی من تو جیبم معلومه چیه، تو جیبم قدری پول دارم که برسم، وقتی رسیدم باز دست میکنم تو جیبم یه چیز دیگه هست، آها یادم اومد واسه چی اومدم، اومده بودم که اینو بدم به صاحبشو برگردم، تو جیب آدما زندگیشونه، رسیدم بهش دست کردم تو جیبم، یه کادو بود، همون کادو تولد که از روز تولدش مونده بود تو جیبم امانت، دست کردم و در آوردم و دادم بهش، حالا دیگه هیچی واسه زندگی ندارم باس برم بمیرم، آدما با تو جیباشون زنده ان، الان دیگه تو جیبم نه پول دارم که برسم بهش، نه کادو، تو جیبم فقط حسرت گرم کردن دستهام با دستهاش مونده، باس برم بمیرم.
اینکه انقدر راحت از مردن حرف میزنم، واسه اینکه راسته، برگشتن خیلی درد داره آقا خیلی، اینکه میگم خیلی نه من میتونم بگم نه شما میتونی بگیریش قشنگ، کاش یه بار همه تون پاشین با هم بریم موقع برگشت که شب شده، که هوا تاریکه که تنهام ببینید چقدر درد داره، اول جاده که بیابونه، که علفای زرد قد علم کردن، همه شون تو رو یاد چیزایی که گذشته میندازه، وسطای جاده میرسی به یه مشت کوه و صخره و سنگ، کاش شمال بودم، شمال کجا رو نمیدونم فقط شمال بودم، توشمال دره های سبز و قشنگی داره، همینجوری راه میری و کیلومتر میندازی فکر و خیال نبودن و تنهاییش وسوسه ت میکنه که بلغزی، همیشه فکر میکنم آدم واسه مردن باس یه جای خوبی رو پیدا کنه که بمیره، دره های شمال خیلی خوبه واسه مردن، میری ته دره و راحت میمیری، حتمأ موقع مردنم ضبط روشنه و داره میخونه: کار دلم به جان رسد، کارد به استخوان رسد، همه راه به این فکر میکنم که کجا باید این اتفاق بیفته و خوب بمیرم، چند کیلومتر دیگه شاید جای بهتری باشه، همه ش درگیر جاده های سبز و دره های شمال بودم واسه مردن که یه تابلو مسخره م کرد، تا خانه 5 کیلومتر ...

 + من رسیدم به خانه و در شرمندگی از نبودنش نمرده ام.

+ آخرش یه وانت آبی میگیرم پشتش مینویسم: عاقبت وبگردی ... !

+ موسیقی وبلاگ نصفه ست ولی از دست ندهیدش.

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/٥/۳ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ نظرات ()

دارم هیچ کار نمیکنم این چند روز، نه اینکه کاری نکنم نه، یعنی کاری که دلم بخواهد نمیکنم پس یعنی حساب نمیکنم هیچ کدامشان را، روز را نمیدانم چگونه میگذرد، مثلأ اگر یکی بیاید جلو یقه م را بگیرد بگوید فلان روز چه کار کردی میگویم هیچ بعد مثلأ شاخ در بیاورد بگوید از صبح مثل خر فلان و بهمان و بعد من باز میگویم هیچ، باور کنید واقعأ هیچ، هیچ نمیدانم چطور شب روز میشود، روز شب میشود، آدم در زندگی ش روزهای لعنتی زیادی دارد، فکر کنم از این روزهای لعنتی من است این روزها، حتی اگر الان یکی بیاید بگوید امروز چند شنبه ست هم باز نمیدانم، عقربه ها هم نمیفهمم، تنها دلیل برای نگاه کردن به عقربه ها رسیدن به افطار است و زنده ماندن، عصر ها میمیرم، یعنی تمام سعیم را میکنم از ظهر ساعت دو به بعد بمیرم که بعد بیایند بگویند بلند شو اذان شد، شب ها وقت ندارم، حالم بهم میخورد از این کلمه، وقت ندارم شب ها بمیرم، وقت ندارم شب ها شب نشینی کنم با خودم یا درونم با علائقم، حتی وقت ندارم شب ها فیلم ببینم، پس این سریال لعنتی گیم چرا فصل بعدیش را شروع نمیکنند نگاه کنیم، حتی وقت ندارم لباس عوض کنم، همین شلوار لی طوسی قرن پیش با این بلیز زرده، کارم شده همین، بلیز زرد، خواب، شام، دوش، کار، بلیز زرد، خواب، شام، دوش، خواب، بلیز زرده،بلیز زرده، بلیز زرده، حالم بهم میخوره از این زنگ، فقط چون حالم بهم میخوره میپوشمش.
دور و برم پر شده از هیچ، آدم های هیچ، یعنی آدم هایی که در زندگی ام هیچی اند، کارهایی که در زندگی ام هیچ نقشی ندارد، امروز صبح یه پسره با بلیز چهارخونه با راه راه های آبی اومده بود دنبال جواز، رو میز، زیر صندلی، پشت کیس، همه ش دنبال جواز بود، آخر بهش گفتم جواز واسه چیته، گفت میخوام وام خوداشتغالی بگیرم گفتن جواز میخواد، گفتم چقدره وامش، گفت ده تومان، اونم میخوام بگیرم اساس بخرم واسه مغازه، هیچی نگفتم دیگه، مشغول کارم شدم فکر کنم فهمید که هیچی شده، خودش گفت واسه جواز چقدر میخواد، گفتم قد اجاره و رهن یه مغازه تجاری با مخلفات شهرداری و دارایی، داری؟ دیگه هیچی نگفت پا شد رفت، خدافظی هم نکرد، هیچی نشد، انگار سر صبح یه پسر بلیز آبی چهارخونه با راه راه های آبی نیومده بود دنبال جواز، هیچی، سحری هیچی نداریم، افطار هیچی نداریم، نه اینکه سحری نداریم نه، یعنی سحری جز سحری هیچی نداریم، از همه اینا بدتر دیگه هیچی دانلود نمیکنم، نه اینکه نخوام، نمیشه، انگار سرورای دنیای مجازی از سویس و آلمان تا نمیدونم کجا همه شون به مرض هیچی دچار شدن، هعی بابا شاید یه اهنگ هیچی بگیرم بذارم تو گوشم هی هیچی نشنوم، راستش ما خیلی چیزا کم داشتیم، ولی حالا انگار هیچی نداریم، واقعأ هیچی، جز یه دل منتظر و یه ... ، هیچی ولش کن !

+ کودک درونم آخر شب تو مهمونی خوابش برد بغلش کردیم آوردیمش خونه، حالا پا شده و هی میگه کی منو برد خونه؟ کی منو برد خونه؟

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٢/٥/۱ساعت ٤:٠٠ ‎ق.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم