الان دو روزه که در حال مبارزه با نفسمم، هی میام اینجا میشینم مینویسم، هی میرم، نمیتونم سرپا بنویسم، خودمو نمیگم، کلمه هامو میگم، سرپا نیستن، یه خورده شون کمراشون شکسته، یه خوردشون یه گوشه افتادن دارن سرفه میکنن، یه خوردشونم سرشون کردن بین پاشون دارن زار زار گریه میکنن، نمیدونم، شاید تنها کلمه ای که این روزا منو سرو پا نگه داشته یه چیز باشه، وقتی برگشت بهم گفت تو همه دنیا فقط به تو ایمان دارم و رفت، همین کلمه ایمان، همین یه دونه کلمه ست که تا الان زنده نگهم داشته، تنها کلمه ای که هیچ وقت فکر نمیکردم بتونه سرپا نگهم داره همین بود، ایمان، یکی پشتشو بکنه به تو و تکیه بده بهت و موقع رفتن بلند بلند قه قهه بزنه و بگه ایمان دارم بهت، سرپا نگهم داشت وگرنه رفتنش انقدر سنگین بود که زمین بزنتم.
امروز میدونم چه کسی رو دوس دارم، به کی عادت کردم، به کی احتیاج دارم، نمیدونم شاید همین رفتنش منو انداخت به این فکر که بشینم فکر کنم ببینم چقدر بندش شدم، چقدر گیرش شدم، الان اگه بخوام از همه حرفای تو دلم بگم نمیشه، یه چیزایی کمه، مثلأ فرض کن کیبوردم افتاده شکسته یه سری از حروفام نیست، مثلأ میخوام بنویسم خیلی دلم برات تنگ شده، ولی دکمه خ رو ندارم، کمه، گم شده، نمیتونم بگم خیلی، گیرم منم بگم خیلی، خیلی مگه چقدره که بشه تصورش کرد که مثلأ دوتا سه تا چهارتا یا چنتا دلم باید تنگ باشه که بگم خیلی، یا اگه بخوام بگم از اشک، دکمه بغض پیدا نکردم، حرف خیسی گوشه چشم هم گم شده، اومدم بگم روزگار با ما داره بد تا میکنه، نه بدتامون میکنه تا بشکنیم دیدم کفران نعمته، آره مشتی بخدا کفران، همین که هست، همین که میدونم رد مهربانی هایش روی صورتم تا ابد میماند دهنمو میبنده و نمیذاره بگم.
اینجا نزدیک من، نمیدونم شایدم درون من یکی نشسته داره ناله میکنه، آدمی نیستم که زیاد اهل حرف باشم، که بگم، که ناله کنم، وقتایی که دردم میگیره اگه کوچیک باشه، اگه مسخره باشه شروع میکنم به کولی بازی در آوردن سر و صدا کردن، ولی وقتایی که درد تا استخونام بره هیچی نمیگم سرمو میندازم پایین و ساکت میشم، این روزا زیاد سرو صدا کردم، بانو، برازنده اش شده این روزها، بانو سرو صدایم را دید، اخم و تخمم را دید فکر کرد چه خبر شده، فکر کرد کم آوردم، فکر کرد باخته ام پشیمانم خودش را داد دست باد تا برود، یک روز نگذشت از رفتنش رفتم خانه خرابی ام را نشانش بدهم ببیند، نبود، نبود، میدانی پلک چقدر خوب است، میشود راحت ببندیش خودت را، دنیایت را، پشت سیاهیش پنهان کنی، هیچ چیز نبینی، غرق شوی در آرامش سیاهش، پلک خیلی خوب است، قدرش را نمیدانیم، کاش مغز هم پلک داشت، الان دلم میخواهد پلک های مغزم را ببندم مغزم به سیاهی برود آرام شود خفه شود، من پرم، پر از تنهایی، پر از شلوغی، پر از تکه تکه شدن، نمیخوام تکه تکه باشم، واسه یکی تکه شم بخندم، واسه یکی تکه شم ناله کنم، واسه یکی تکه شم سرمو بندازم پایین، من میخوام واسه یکی همه اینا باشم، من میخوام یه تکه م سرشو بذار رو شونه ش بخوابه، یه تکه ش بشینه تا خود صبح به حرف زدناش گوش بده، پر شدم از تنهایی، پر از شلوغی، پر از تکه تکه تکه شدن، باید بدم یه دست پلک بسازن برا مغزم ببندمش و همه چیز تمام شود.

+ برای یکبار هم که شده روزه ام را با تو افطار میکنم، گناهش با من.

+ تمام این روزها دعا کردم باران بیاید، شاید نم نم باران بیاید نگران شوی خیس شوم، برگردی ...

+ آی دکتر ببخشید چرا وقتی خودم دس می‌کنم تو موهام دیگه اونجوری نمیشه که اون دس می‌کرد؟

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/٤/٢٩ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ نظرات ()

انگار بعضی از دوستت دارم ها را گذاشتند برای بایگانی، مثلأ فردا که پیر شدی و چلاق شدی بشینی تعریف کنی که آره یه میلیون تا دوستت دارم شنیدم و از این حرفا، آقا دوستت دارمی که نذاره پیر شی، که غمو از دلت نکشه بیرون به چه درد میخوره، غیر از اینه که دوستت دارم کاربرد دارد، یک سطحی از کاربری را میشود برایش تعریف کرد، مثل زبان برنامه نویسی ست، که مثلأ بشینی چند خط کد دستور بنویسی و آخرش سیمیکالن بگذاری و بعده ها هر وقت کارت افتاد راحت فراخوانش میکنی و کاری که برایش تعریف شده را روتین انجام بدهد و تمام، حالا مگر نمیشود برای دوستت  دارم ها نسخه پیچید، مثلأ یک جوری کد بنویسی برایش یک جایی فراخوانش کنی و بگذاری روتین خودش کار خودش را بکند و برود، اگر غیر از این باشد بی انصافی ست، آخه همین سلام معمولی خودمان کلی دستور و کاربری برایش تعریف کرده اند، یکبار سلام میدهی یکی را شاد میکنی، یکبار سلام میدهی قشنگ کار بد میکنی به هیکل طرف، یکبار سلام میدهی و ...
همه این ها روتین خودشان کاری که برایشان تعریف شده میکنند، حالا برای جمله ای با این سطح عظمت، با این سطح فراوانی اگه غیر از این باشد بی انصافی نیست؟ دوستت دارم لق لقه زبانت هم شود حتی بی عرضه ترین دوستت دارم هم کارش همین که تن طرفت را بلرزاند، نمیشود که هی بشینی یک گوشه و نه خطی، نه دستوری نه هیچ چیز دیگری بعد هی بگویی دوستت دارم بعد منتظر معجزه باشی.
من سیلی خورده ام، سیلی خورده ام و لال شده ام، خیلی وقت است که لالی را برداشتم گذاشتم جلویم، حتی کوری هم گذاشتم، کری هم گذاشتم، بعد همین جوری رفتم جلو رفتم جلو، نه چیزی دیدم نه شنیدم نه حرفی زدم، من سیلی خورده ام لال شده ام کر شده ام کور شده ام من سیلی خورده ام اشک گوشه چشمم خشک شده، من سیلی خورده ام از تو، بعد تو هی بدون دستور بگو دوستت دارم و منتظر بنشین تا معجزه شود، من سیلی خورده ام ...

+ گوش کن، میشنوی؟ صدای غربت علی می آید ! ( تا ابد از در و دیوار بدم می آید )

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/٤/٢٧ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ نظرات ()

این را برسانید به دست پیرمرد متولد فلانی که امروز ساعت یک ظهر، وسط کاغذها و پرونده ها، زیر این همه فشار گرما و کار سرش داد کشیدم.
سلام پدرجان، خوبی؟ میدانی پدر جان دیشب یه کله تا خود سحر بیدار بودم، گرچه سحر ها دیگه مثل سحرهای ماه رمضان نیست و بوی هیچ چیز نمی آید ولی من باز بیدار میمانم، ببین پدر جان سر صبح چشم باز نکرده وقتی که هنوز خوابی زنگ بزنند و بگویند تا نیم ساعت دیگر قرار است از فلان کوفت و زهر ماری برایمان بازرس بفرستن و لباس نپوشیده بدویی تا برسی و کمی مرتب کنی و یک هو سرو کله بی قواره شان برسد و بوی گند سیگارشان نشان بدهد روزه که نمیگیرند هیچ شعور انتخاب یک سیگار خوش بو هم ندارند، همین سر صبحی چقدر به ذوقت لطمه میزند؟ اینها به کنار، مردک بی شعوری که جایش آمده ام و تمام گند کاری هایش را میخواستن پای من بنویسند و مجبور بودم بروم نزدیک بوی گند سیگار بشینم و برای ذهن کوچک و نخودیش توضیح بدهم که فلان است و بهمان است هم بگذار کنار، اصلأ خود تو، خود تو که یک سال وقت داشتی برای تسلیم اظهارنامه کوفتی مالیاتت و یک هو روز آخر یادت افتاده که بیایی و خراب شی سرمان شعورت میرسد که سرور چیست؟ میدانی در کل میهن عزیزمان چند دست از مثل تو دقیقه ی نودی موجود است که همه بیفتن روی سایت مالیاتی کشور و انقدر حجم ترافیک برود بالا که هی قطع شود هی ارور بدهد؟ ببین پدر جان وقتی زنگ زدی و گفتم بله در خدمتم، یعنی کمال ادبم را ریختم زیر پایت، بعد تو بدون سلام و مقدمات آداب و معاشرتی بپرسی که حاضر است و من بگویم نه قطع بوده ایشالله فردا، یعنی تشکر کن و قطع کن و فردا بیا اظهارنامه ات را ببر، نه اینکه گول اسم گردن کلفتت را بخوری و شروع کنی از پشت تلفن داد و بیداد که اگر برده بودم کافی نت فلان میشد و بهمان، من که از این پسر بچه های تیش تیش مامانی نیستم، همان جا بلند شدم سرپا و صدایم را انداختم ته گلویم و گفتم و بسلامت بروید هر جا دلتان میخواهد من اینجا نوکر پدر شما نیستم را هم حتی فکر نمیکردی بشنوی نه؟ خب شنیدی یکهو یخت شکست و ارام شدی و گفتی خب بالاخره کی حاضر میشه، همین را نمیشد قبل از اینها بگویی؟ سنت بالا رفته شعورت را از دست دادی یا از اولش هم شعورت را جا گذاشته بودی دنیای ماقبل؟ من هم نه گذاشتم و نه برداشتم گفتم ما کلأ قطعیم دیگه چیزی حاضر نمیشه و گوشی را گذاشتم.
باور کن پدرجان من اصلأ دوس نداشتم اولین تنش کاریم در اینجا تو باشی، ولی باز عیب ندارد، من اظهارنامه ات را زدم، نه اینکه فکر کنی از صدایت ترسیدم و زدم، طبق روال و ترتیب رفتم جلو تا رسیدم به اسم تو پیری که متولد فلان سال هستی و چهل سالی با من فرق داری، حالا تو فردا دلت خواست بیا بگیر، نخواستی هم بدرک، فقط یادت نرود فردا مراقب شعورت باشی که حرص تمام این بی شعورهایی که موقع تلفن زنگ زدن آداب و معاشرت ندارند را سر تو خالی مکینم و برای من یکی هیچ فرقی نمیکند که تو فامیلیت میدانچی می باشد و مثلأ نصف شهر ارث پدریت می باشد.
قربان تو دبیر اجرایی اتحادیه خراب شده تان.

+ یه سری آدما هستن پنج شنبه جمعه هاشون خیلی سخت میگذره، اینها آدم هایی هستند که خودشون بیماری خودشون پیدا میکنند، اصن نباس اینا رو ببری دکتر، اینا همونان که یهو پا میشن حاضر میشن میزنن بیرون، خداوکیلی اگه پنج شنبه جمعه ها دیدین یه راننده ای تنها سرشو انداخته پایین و آروم داره میره هی نرین پشتشون بوق بوق کنین، تنهایی از پنج شنبه جمعه گذشتن سخت میگذره، مرد میخواد ...

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/٤/٢٦ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ نظرات ()

دو تجربه آخر سینمایی م به گِل نشسته، منظورم این است، دو فیلم آخری که روی پرده سینما دیدم هردو به گل نشسته اند، فیلم اول که مجلس ختم کارگردانش می باشد، و فیلم دومی که فقط به احترام اسم کارگردانش تا آخر نشستم، تنها تفاوتشان در این است که، یک بار چشم هایم را باز کردم و زنگ زدم به حسین آقا که فلانی بلند شو برویم ببینم مهرجویی این بار چه گندی زده و خودمان با دست خودمان و با قرار قبلی برای قرار گرفتن در یک گند هنری سینمایی حاضر شدیم و رفتیم، برای منی که چیزی از مهمان مامان در ذهنم نیست مهرجویی یعنی مجسمه حماقت، نمیدانم شاید باید یک سازمان جدید بزنیم به اسم سازمان رسیدگی به حماقت های هرصنف، بعد تمام احمق ها را جمع کنیم دور هم، تا هم حمایتشان کنیم، هم دیگران را از شر این ها خلاص کنیم، این سازمان یک چیزی مثل سازمان رسیدگی به غم زده هاست، حتمأ سازمان غم زده ها هم نمیدانید چیست؟
خب اینگونه است که مثلأ شما در یک جای شلوغ یک نفر غم زده را میبینید بعد زنگ میزنید به صد و فلان، بعد منشی میگوید بفرمایید و شما آدرس را میدهید و ون سازمان می آید و غم زده را آرام و بی سر و صدا میبرد، مهم ترین بخش آنجاست که میخواهند بپرسند غمت چیست، درون یک اتاق شیشه ای چند دوربین در چند جهت مختلف میگذارند، و یک متخصص فلانِ غم زدگی می آید و میپرسد غمت چیست، بعد همه چشم ها منتظر جواب ایستاده اند، اگر طرف شروع کرد به توضیح و تفسیر غمش، میبرندش در فلان طبقه به اسم گذر از غم و شروع میکنند به درمانش، اگر هیچ جوابی نداد و زل زد پایین، یا بغض کرد، یا حتی زد زیر گریه، بدون هیچ حرفی میبرندش طبقه آخر به اسم بگذارید راحت باشه و رهایش میکنند بین بقیه غم ها، آن جا نه دکتر دارد نه هیچ چیز دیگر، تمام وسایل خودکشی هم موجود است، آن جا به عقاید همه احترام میگذارند، حتی اگر کسی عقیده اش خود کشی باشد.
خب، دیدید؟ حالا سازمان رسیدگی به احمق ها هم تمام امکانات را در اختیارشان قرار میدهد و به عقاید تمام احمق ها احترام میگذارد، البته بین خود احمق ها، چون هیچ دلیلی ندارد که بقیه بخاطر عقاید احمق ها دست به خودکشی احساسی یا هنری بزنند، و مهرجویی هم همان جا میتواند فیلم سومش یا ضلع سوم سه گانه حماقتش را بسازد و این بار مثلأ سوژه اش بشود باد معده، یا درمان با باد معده ای چیزی، اما فیلم دوم راستش فکم را به کف خیابان چسباند، یکبار در همین لحظات ملکوتی مرگ، قبل از افطار بودم که زنگ زدن و گفتن فیلم اصغر فرهادی روی پرده ست، بعد از جایم پریدم و کلی ذوق کردم و اصلأ یادم رفت روزه بودم و خودم را روبه قبله خوابانده بودم، دو روز تمام، باورتان میشود؟ دو روز تمام نشستم خودم را حاضر کردم برای دیدنش، این حاضر کردن شبیه همان غذا نخوردن قبل از مهمانی ست، که مثلأ بروم مهمانی و مثل گاو بخورم، من هم خودم را حاضر کردم برای مثل گاو فیلم دیدن، تا نیم ساعت اول همه ش حس میکردم من هنوز چیزی نمیفهمم و باید منتظر نیمه دوم شوم، نیمه دوم به یک چیز جالبی رسیدم،
شما دیدید در خانواده های ما ایرانی ها یا خانواده های فیلم هایمان همیشه پنج شش فرزند وجود دارد و یک پدر و مادر؟ حالا فرض کنید سه فرزند وجود داشت در فیلم و تقریبأ هفت هشت تا پدر و مادر، نمیدانم شاید اصغر فرهادی تمام توانش را گذاشته بود که بتواند تمام شخصیت هفت هشت پدر و ماد را نشان بدهد و یادش رفته بود فیلم را بسازد و ...
بیخیال اصغر جان فرهادی هنوز برایم احترام دارد و ...

+ به جرات میشه گفت حامد بهداد تنها شخصیت هنری دنیاست که چنین قابلیتی را دارد که اگر در فیلم آلفرد هیچکاک هم بازی کند، کارگردان و نویسنده را به مرگ هنری میرساند و گند میزند به همه چیز.

+ چقدر به دل چسبید ارتش والیبال نازی را زیر پایمان خورد کردیم و تن هیتلر را در گور لرزاندیم. اون قدیما هم که عابدزاده تو دروازه بود یادمه هر وقت تیم ملی رنگ قرمز میپوشید میباختیم ...

+ هنوز میلنگم، هنوز نتوانستم با هیچ کدام از فیدخوان ها ارتباط برقرار کنم، باورتان میشود؟ الان 168 پست نخوانده دارد نشان میدهد که هنوز جرات باز کردنشان را ندارم، ماه رمضان هم که بهانه داده دستمان و ... دلم برای یک دل سیر خواندن همه تان تنگ شده، یک دل سیر کامنت بدهم و مخم را خالی کنم زیر پستت هایتان، به بزرگیتان ببخشید دوستان بلاگر من.

+ در یک رب مانده بخوانید ! (پایان آرنا - دزد میدان گلادیاتورها)

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/٤/٢۳ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ نظرات ()

شاید وقتی سر موتور نشستی و ساعت نزدیک تموم شدن شبه شنیدن صدای پرت پرت موتور جز بدترین صداهایی باشه که به گوشت میخوره و یه جا وایمیسی، حتی بعد وایسادن، صدای شلپ شلوپ بنزین تو باک که میگه بنزین تموم نکردی هم نمیتونه خوشحالت کنه وقتی مشکل از برق باشه و باید پیاده شی و پیاده راه بیفتی به رفتن، خسته با بدن کسل که رسیدم سر خط، مسافر کشای سرخط به چنتا ماشین بودن، حتی نفهمیدم تو کدومشون نشستم، اصن چی بود، پیکان، پراید، باز خدا رو شکر پنجره پایینه یه بادی میخوره تو سرم، هنوز نشستم تو ماشین خالی و منتظرم چند نفر بیان تکمیل شه را بیفته، کجا میری؟ کجا؟ کرایه چقدر گرفتی؟ هفت تومان؟ بابا زیاده، آقا داره ازتون زیاد میگیره ندی بهش، و بعد صدای خنده پنج شش نفر که جلو ماشین وایسادن، میشناسمشون، دبیرستان که بودیم اینا یه تیم شش هفت نفره بودن تو همه مسابقه فوتبالا میرفتن، دو تاشون انسانی بودن، سه تاشون ریاضی و یکی شونم تجربی با ما بود، هر جا فوتبال میشد اینا بودن، زنگ تفریح هم شده بود میدون بازی اینا و کل مدرسه وایمیسادن تماشا کردن و سوت زدن ...
حمید، جانِ من چهار نفر برو دیگه، بابا کو چهار نفر؟ اینا یکی تو ماشین نشسته، اون یارو دم دره، اینم این دو تا، باشه داداش بشین را بیفتیم، حمید جان نشست و روشن کرد، ماشینش پیکان بود، پیکان سفید قراضه، همه ماشیناشون پیکان سفید قراضه بود، ایول به معرفتشون، یاد اون روزا افتادم که همه شون کفش فوتبالیاشون مث هم بود، انگارهمه شون با هم دانشگاه نرفتن و دیپلماشون رد شده، یا شایدم انگار هفتایی با هم قرار گذاشتن بدبخت باشن، حمید جان که راه افتاد صدای داریوش اومد، چقدر خوبه که منم از نسل این مسافرکشای بدبختم، هم مرام و معرفتشون سر جاشه، هم رفاقتشون تو بدبختی، حتمأ الان ضبط همه شون باز کنی داریوش داره میخونه، انقدر تند میرفت که اصلأ نفهمیدم چی داره میخونه، یادمه بچه که بودم، شبا منو میفرستادن تو ماشین آغلام که خوابالو نره بزنه به دری دیواری چیزی، نه اینکه رانندگیش بد باشه یا بلد نباشه، همه چیز از اونجا شروع شد که یه شب آغلام اشتباهی پاش در میره جا ترمز میره رو گاز و میزنه به یه مرد و زنه هم از ترس، بچه چند ماه ش از دستش ول میشه و الفاتحه، از اون به بعد که عکس آقامو تو روزنامه دیدم سر تصادفش دیگه شبا نذاشتم تنها بره، از همون شبا اثرش مونده روم، همه ش فکر میکنم الان یه بچه از تو کوچه میپره بیرون، حتی از زیر ماشین همه ش منتظر صدای له شدن یه بچه م، حمید جان انقدر تند میرفت که هی هزارتا سولاخ سومه ای که چشمم کار میکرد نیگا میکردم که یه وقت یه بچه نپره زیر ماشینش، یکی دو جا هم خودم ترمز کردم که از پشت نزه به یکی، انقدر جدی گرفته بودم قصه رو که اگه یه شب دیگه موتور خاموش شه و پیاده بیام، میرم سرخط وایمیسم سراغ حمید میگیرم میگم حمید چی شد؟ خانواده بچه هه رضایت دادن؟ پیکانش بیمه داشت یا نه ...

+ همیشه تو مهمونیا آدم میگرده یه آشنایی چیزی پیدا کنه بره پیشش بشینه، تواین مهمونی اوس کریم ما که جز خودش آشنا ماشنا نداریم چه باس بکنیم؟

+ گِل بگیرم در تلویزیونی که ابن ملجم ملعون شده ش، شده کمدین سریال طنز این شب ها !  ( آقای تلویزیون بگذار ابن ملجم با همان قیافه نحس و مزخرفش در ذهنمان همان احمقی باشد که شب قدر جلوی چشممان می آید نه یک دلقک که تمام ماه رمضان ...)

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/٤/٢٠ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ نظرات ()

من اگه بیام اینجا الان بهت بگم ما هنوز آلبالوهای درختمون نکندیم و همینجوری مونده رو درخت شاید اول ذهنت بره اون طرفی و بگی پس ادامه قصه ت چی شد، یا شایدم مثلأ بشینی فکر کنی و توجیح بیاری که چرا اینا هنوز آلبالوهای درختشون نکندن، بعد مثلأ تو ذهنت بیاد که آره اینا خونه شون یه جای  دیگه ست و آلبالوهاشون دیرتر از ما میرسه که هنوز نکندن، مثلأ یه جایی تو استرالیان، تازه تو حیاطشونم از اون گوسفندای توپول تو دل برو دارن، ولی نه اینا نیست، من یادمه بچه که بودم، وقتی همه میرفتیم پفک میخریدیم، یه عده بودن که انقدر آروم آروم میخوردن که همه پفکاشون تموم شه، بعد اینا تازه پفکشون رسیده نصفه، یا حتی لواشکشون اصلأ بازم نمیکردن، همه که تموم میشد خوردنشون تازه در میاوردن و خیلی عادی شروع میکردن جلو همه خوردن و هیچ به رو خودشونم نمیاوردند که دل همه رو دارن آب میکنن، ولی من از اونا نبودم که مثلأ الان فکر کنی آلبالوهامون گذاشتم همه بچینن بخورن بعد که تموم شد تازه ما ... !
قصه آلبالو های ما اینجوریه که خب آخه ما قولشو قبلأ به یکی دیگه دادیم، بعد ما از اوناشم نیستیم که مثلأ تو بچه گی با دختر خاله یا دختر داییمون بازی کنیم بعد هی ننه هامون بشینن ببافن که این عروسه خودم و اینم داماد خودم، بعد از همون بچه گی قول ما روبه خودشون بدن و تا آخر ما هی منتظر این قول دادنا باشیم، نه اینجوریم نیست، آخه من تا پونزده سال تنها نوه خونه بودم، یعنی بقیه دختر خاله پسر خاله ها حداقل تفاوت بیست ساله با هم داریم، پس این نمیشه، این درست نیست، یه بارم یادمه آغلام یه دوستی داشت، یه پا نداشت، ما هر چند شب یه بار میرفتیم خونه شون، بعد اون یه دختر داشت هم قد ما بود، یه شب که تولدش بود واسش لباس عروس خریدن، ما که رفتیم نوار گذاشتن، از این نوار کاست قدیمیا که روش عکس داشت و با فونت ضایع نوشته بود گلچین 74، بعد ما دو تا رو با هم رقصوندن، ولی باز همون موقع هم نذاشتم قول همدیگه رو بهم بدیم، بعد خیلی گذشت، یه روز خبر رسید که بابای دختره که یه پاش مصنوعی بود، تو پای مصنوعیش مواد خاک بر سری میذاشته و ترانزیت میکرده، بعد گرفتنش و حالا حکم مرگش اومده، بعد بازم یادم نیست ولی شاید همون موقع ها تو دلم کلی خدا رو شکر کردم که نذاشتم مامانم قول منو به اینا بده و حالا پدر زن اعدامی بیفته گردنم، نمیدونم شایدم چون عاشق دختر خوشگل مهدکودک شده بودم و وجدانم اجازه نمیداد به هیشکی دیگه فکر کنم !
خلاصه زیاد فکرتو درگیر نکن، خواستم بگم ما قول این آلبالو ها رو دادیم به فلانی، ایشونم هی طاقچه بالا گذاشته و نمیاد، نمیدونم شاید اونم منتظر ببینه کدوم از ما پا مصنوعی داریم، یا شایدم عاشق شده تو مهدکودکشون ...

+ این روزایی که گذشت تولد چند نفری بود که نشد از ته دل تولدهاشون تبریک بگم و خجالتش موند واسه ما، میگن کیک تولد تا بیست سالگی شیرینه، تا سی سالگیشم مزه شو از دست میده، از سی سالگی به بعد میزنه به تلخی و زهرماری، نمیدونم در هر صورت هر کی ما یادمون رفته و غفلت کردیم تبلدتون پر از شادی !   (مهربان)  (بانو عسل)  (ضحی)   در حال تکمیل ...

+ جذب نویسنده در یک رب مانده بشتابید ...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٢/٤/۱۸ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ نظرات ()

... قسمت قبل

قصه همین گونه گذشت، من دیوانه تر شدم، کم کم جرات پیدا کردم دیوانگی هایم را نشانش میدادم، آخر شما نمیدانید که، چادر بر سرت باشد، گوشی در دستت، در خیابان راه بروی، هی منتظر باشی، هی منتظر باشی، هی منتظر باشی، کارم شده بود همین، یا دیوانه شده بودم، یا منتظر، من فقط منتظر یک چیز بودم، یک خبری، یک صدایی، حتی نمیتوانستم بخوابم، مثلأ یکبار یکی گفت چه میکنی؟ گفتم دارم آماده میشم خوابم ببره، تعجب کرد، گفت یعنی تو خوابیدنت دکمه داره، هیچی نگفتم، چشمامو بستم و به صدای خنده هاش گوش کردم، گفتم شاید تعجب کند بگویم وطنم شده دست هایش، چشم هایش، آغوشش، راستی شما میدانید متکا هم بلد است تقلید صدا کند؟ مثلأ شبهایی که منتظر بودم تا زنگ بزند و مثلأ چیزی بگوید که آرام شوم، که یادم برود چه دارد بر سر میگذرد، بعد آقای چندرغازیان خوابش برده بود و من منتظرش بودم، همین متکای لعنتی هم میتواند صد بار تقلید صدا کند و صدای زنگ گوشی مرا بدهد، بعد من قند در دلم آب شود، شیرجه بزنم روی گوشیم و ببینم خبری نشده، ولی خب شیرین است، دوستش دارم، همین که خوابش ببرد، که منتظربالای سرش بنشینم، خوابیدن شبهایش را ببینم، همینجوری بالای سرش آنقدر بیدار بمانم تا صبح شود، بیدارش کنم برود سر کار، راستی یادم رفت بگویم آقای چندرغازیانم کاری شده، صبح ها بیدارش میکنم، تا دست و صورتش را آب بزند و بیاید چایی ش را میریزم، مینشینم تا بیاد، دو تا چایی میریزم، خیلی وقت است یاد گرفته ام دو تا میریزم، درست است نیست که بیاید بخورد، یکبار خودم هم ریختم، بعد همینجور چایی به دست آمدم توی اتاق، نشستم دیدم دو تا چایی اوردم، هی دور برم را نگاه کردم، کسی نبود، هی آقای چندرغازیان را صدا کردم، جواب نداد، یعنی اصلأ نبوده که جواب بدهد، پس من برای چی دو تا چایی ریخته بودم، دست خودم نبود که بغضم بترکد، که اشک بریزم، انقدر اشک ریختم یخ کرد چایی م، آن جا بود فهمیدم که من یک پروژه برداشته ام که عاشقش شوم به هر قیمتی که میشود.
بعد شما دیده اید مثلأ یه دخترک تنها بخواهد یک پروژه را تمام کند بعد پدرش، مادرش، جد و آبادش بیایند کمکش کنند که تمام شود، که یک اختراعی چیزی ثبت کند به نامش، نامی شود برای خودش، دیده اید؟ ولی من ندیده ام، تنها تر شدم، هر روز درون خانه مان تنها تر میشدم، بعد یک جمله بود، بار اول شنیدم، دلم خواستش، گفت من دیگه با تو کاری ندارم، هر کاری دلت میخواهد بکن، خوشحال شدم، ذوق کردم، باور کردم، آمدم هر کاری دلم میخواهد بکنم، دیدم افتادم گوشه ای، صدایم در نمی آید، دارد تمام حرص زندگی ش را سر من خراب میکند، باز چشمانم را بستم، یاد آن روز تولدش افتادم، همان روز که تیشرت سبز مردانه خودم را پوشیده بود، همان روز، بلند شدم داد زدم که دوستش دارم، برای یک لحظه دنیا ایستاد، صداها ایستادن، فحش ها، دری بری ها، خودم هم ایستادم، چه چیزی گفتم خودم هم حال کردم، دوباره گفتم، زندگی به جریان افتاد، این بار دیدم گذاشت و رفت، دیگر چیزی نگفت، یاد گرفته بودم هر کاری میکرد داد میزدم که دوستش دارم، بعد زندگی می ایستاد و همه چیز تمام میشد میرفت پی کارش، چون دوستش داشتم.

ادامه دارد ...

+ چند روز پیش یک ایمیلی خواندم، یک نفر ایمیلی سی چهل خطی برای خیلی ها فرستاده که فلانی، فلان ست و بهمان است و از این حرف ها (حرف های خاک بر سری)، باورتان نمیشود در تمام طول خواندنش یکبار هم به جمله ها، حرف ها، تهمت ها فکر نکردم، همه ش فکرم اینجا گیر کرده بود الان اگر زن ایشون این ها را بخواند و ببیند عکس العملش چیست؟ تنهایش میگذارد؟ شک میکند؟ تکلیف اعتمادش چه میشود؟ یا نه چادرش را سر میکند و میاید وسط شهر می ایستد و نمیگذارد هیچ کس به مردش چپ نگاه کند، دیشب برایم فرستاد: مردونگی به سیبیل و زور بازو نیست، متاسفم برای خودم ! باورتان میشود این حرف مهربان باشد؟ نه باورتان نمیشود، دیشب خودم با چشمان خودم دیدم مهربان چادرش را بسته دور کمرش آمده جلوی یک مشت نامرد ایستاده تا پشتم را بگیرد و نگذارد هر چه دلشان میخواهد بارم کنند.

+ میدانید حالم چگونه ست؟ چیز خاصی نیست سیاوش نشسته ست درون حالم آهنگ غربتش را میخواند و خودم به غربت و تنهاییم گریه میکنم.

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/٤/۱٧ساعت ٧:۳٠ ‎ق.ظ نظرات ()

 ... قسمت قبل
خودش آقای خاص صدایم میکند، ولی اینجا مثلأ میگویمش آقای چندرغازیان، دیگر نفهمیدم چه شد، او داشت زندگیش را میکرد، من چشمانم را بسته بودم، یعنی قبلش بلند شدم رفتم بالای پشت بام، چشم هایم را بستم و آن لبه ایستادم، میتوانستم صدای خنده ش را بشنوم از دور، با خنده ش نسیم می آمد هولم میداد که نیفتم از بالا، هی چشمانم را بستم هی خندید، هی حرف زد، هی خندید، هی حرف زد، یکبار چشم هایم را باز کردم دیدم گوشه چادرم دستش را گرفته و داریم دوتایی توی خیابان قدم میزدیم، باران هم آمد، نگاهش کردم چتر نداشت، باران می آمد، ولی کلاه داشت، گفتم کلاهت را بگذار، خندید، گفتم کلاهت را بگذار، نگذاشت، اخر سر خودم رفتم کلاهش را گذاشتم روی سرش، نگاهم کرد، هیچی نگفت، سرش را انداخت پایین، کلاهش را هم برنداشت، آقای چندرغازیان حرف گوش کنی ست، همیشه حرف گوش میدهد، بردمش یکجا چایی بخوریم، کمی ببینمش، خواست چیزی بنویسد، خودکار داشت، ولی چیزی نداشت، من هم چیزی برای نوشتن نداشتم، دستمال را برداشت، چیزی نوشت، تا کرد، گذاشت زیر استکانم، گفتم قول بدهی رفتم برش داری، بخوانی، انقدر دود سیگار بود آنجا، دیگر یادم رفت، رفت، اقای چندرغازیان خودم بلند شد رفت، راهیش کردم، خودم هم دادم دستش ببرد، خودم را برد، من فقط مانده بودم و چادر روی سرم، یاد دستمال افتادم، خواندمش، نوشته بود، فقط یک جمله: روی چشم هایت کار شده لعنتی !
تولدش بود، یعنی چند روز مانده بود به تولدش، یادم افتاد تکیه گاه دارم، پدرم خوب است، میفهمد، پشت من است، بارها آمده مهربانی کرده گفته دخترکم هر که را دوس داشتی بیارش دستش را بگذار در دستهایم، دختر خوبی شدم، بردمش، دستش را گذاشتم در دستش، چشمانم را بستم منتظر بودم به آغوشم بکشد مثل همیشه، که صورتم سرخ شد، گوشم زنگ زد، دیگر چیزی نشنیدم، فقط یک مشت فحش بود وسط چنتا داد و بیداد می آمد، دیگر نشیندم، الان چند ماه است دیگر هیچ چیز نمیشنوم، فقط یک مشت فحش وسط داد و بیداد میشنوم، شده بودم از همان دخترهایی که توی تاکسی یادشان میرود کجا میرفتن، حتی بقیه پول هم نمیگرفتم، گم شده بودم، باز چشمانم را بستم، قبلش رفتم روی پشت بام، لبه ش ایستادم، آشنا بود، چشمانم را بستم، منتظر باد بودم با خنده هایش، آمد، همیشه می آید، حتی وسط دعواهایش من صدای خنده هایش را میشنوم، آقای خاص چندرغازیان خودم است، خواستم چشمانم را باز کنم، نگذاشت، هی میگفت هیس، اروم چشاتو ببند، یادم آمد برایش تولد گرفته م، یک تولد دونفره، آقای خودم است، من باید برایش تولد بگیرم، کیک بگیرم، شمع بگیرم ولی یادم برود کبریت بیارم، حرفی برای گفتن نداشتم، همیشه او یک عالمه حرف دارد، سرم گیج میخورد دور خودم، نفهمیدم، خواب بودم یا بیدار، حس کردم روی بازوی کسی خوابم برده، تمام شد، دنبال هیچ چیز نباشید، قصه همین جا تمام شد، تمام شدم، کسی در گوشم هی میگفت: هیس چشاتو آروم ببند.

ادامه دارد ...

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/٤/۱٦ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ نظرات ()

یک سال پیش قبل شروع ترم جدید، به عبارتی میشود همین روزها چند روز بیشتر، یعنی بعد از ماه مبارک، که خیلی هم دور نیست، روزهای اولش بود، یعنی روزهای اولی که تنهایی زندگی کردن رو بلد شده بود، خیلی تنها بود، من یه کلمه مینویسم تنها بود، شما شاید باورتون نشه، تنها بودن نه از این لوس بازی های صورتی رنگ، هیچ کس نبود، خالی بود، قصه ش را به هیچ کس نمیتوانست بگوید، گفتنی هم نبود، اصلا کسی نبود برای گفتن، یک شب نشستم پای حرفش، چگونه شد یادم نیست، کاملأ اتفاقی، مثلأ سر یک عکس بوده شاید، بعد گفت، هی گفت، آخرش تمام شد، نه اینکه حرف گفتنش تمام شد، نه، خودش تمام شد، دیگر نبود، خبری از پسرک تنها نبود، تا باز یک روزی سر و کله ش پیدا شد، دعوتم کرد به شهرشان، گفت که فلان است و بهمان با کلی خواهش مودبانه دعوتم کرد که بروم دست آقای اجازه م را بگیرم ببوسم، اجازه م را بدهد بعد بروم شهرشان، نمیدانستم چه کنم بروم؟ نروم؟ کار خاصی برای انجام دادن نبود، فقط قرار بود یه کتابی فلان نام برایش بخرم و ببرم، نمیدانستم که قرار است عاشقش شوم و قرار است یک شبی بیاید خواستگاریم !
چادرم را سر کردم، راهم را کج کردم و رفتم، دو روز آنجا بودیم، از دور میتوانستم ببینمش، این نبود که بگوید تنهام، نه، خالی بود، تمام شده بود، دیگر چیزی نبود، مثلأ نگاهش میکردی هیچ چیز نمیدیدی، آن طرفش معلوم بود، مثل لیوان خالی که خالی ست که چیزی ندارد دیگر، که تمام شده و آن طرفش معلوم است، رسید به روز آخر با تمام قد کوتاهش ایستاده بود دم در که سوار شویم که راهیمان کند، رفتم جلویش، درست جلوی چشمهایش، نگاهش کردم، سرش پایین بود، باز نگاهش کردم، گفتم من فلانی ام، جا خورد، نگاهم کرد، تمام شد، دنبال چیز دیگری نباشید، همینجا تمام شد قصه، آن شب که همه چیز را برایم گفته بود و تمام شده بود یادتان هست؟ حالا انگار تمام چیزش را اینجا دید، چیزی نگفت باز، دهانش خالی بود، ذهنش خالی بود، کتابش را دادم و رفتم، باز سرش پایین بود، به گمانم انقدر سرش پایین بود که نفهمید کی رفتیم، یک ساعت بود نمیدانم یا دو ساعت بعد زنگ زد، صدایش خالی بود، چیزی نداشت خواست تشکر کند، گفت آنجا که سرش پایین بوده رویش نشده تشکر کند و از این حرف ها، صدایش خالی بود، صدایش را گرفتم درون گوشم پر کردم آنقدر پر کردم نمیدانستم یک روز عاشقش میشوم، این بار من نفهمیدم کی تلفن را قطع کرد، از آن روز به بعد دارم به صدای خالیش گوش میکنم.

ادامه دارد ...

+ این داستان که ادامه دارد و باز ادامه دارد و بازهم ادامه دارد تقدیم میشود به مهربان بانوی خودم، که امروز تولدش بود، که روز تولدش بعد از یک سال دربه دری و سختی شد بروم خواستگاریش، که بخواهمش، و التماسش کنم، درست است خورد شدم، وچیزی دیگر برایم نماند، درست است صدای التماس پدر پیری درون گوشم زنگ میزند، حتی درست است که جواب سلام ندادنشان قاب شده مانده روی چشم هایم، ولی باز جای شکرش باقی ست که شد همین قدم را بردارم، خدا را چه دیدید شاید باز یک سال دیگر گذشت و شد بروم خواستگاریش و باز درون خانه شان خورد شوم و بیایم اینجا برایتان بگویم که چگونه یک نفر غرورش میشکند و بغض میکند و تمام راه را اشک نمیریزد و هی میگوید خدابزرگ است، خدابزرگ است، خدابزرگ است ...

+ تیر دارد به نیمه میرسد و من دیگر منتظر هیچ چیز نیستم، باورتان میشود؟ تیر 13 مش را از دست داده و من منتظر مرگ هم نیستم، واقعأ باورتان میشود؟ روز تولد دلیل زندگی ت باشد، شب شده باشد، کادوی تولدش در جیبت مانده باشد، نه باورتان نمیشود، باید انقدر زنده بمانم تا لااقل همین را بدهم و بعد بمیرم.

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/٤/۱۳ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ نظرات ()

بذار از اول واست بگم، زندگی مجازی م اینگونه ست که، صبح ها که از خواب بلند میشم، صبح بعنوان یه اسم زمان منظورم نیست، صبحی که صفته، یعنی صبح هم میتونه صبح باشه هم میتونه شب باشه هم میتونه ظهر باشه، یعنی هر وقتی که از خواب بیدار شم واسه من صبحه، من سر صبح چشام هنوز باز نشده تو تاریکی دور و اطراف چهار دست و پا خودمو میرسونم به سیستم و دکمه پاورشو میزنم بعد تا این هندل بزنه و بیاد بالا و خودمو میرسونم به یه جایی که روم به دیوار میشه و دست و صورت شسته میام میشینم پشت سیستم، اولین کاری که میکنم اینه که صفحه ریدرمو باز میکنم بعد حتی میرم کامنتامو چک کنم، خب دقت کن ببین تو دنیایی که قراره سرعت حرف اولشو بزنه پس خیلی مهمه که به سرعت بشه فهمید که در دایره دوستان وبلاگی من در مخشان چه میگذرد و چه میکنند، یعنی نویسنده وبلاگ بعد نوشتن پست و ارسال قبل از اینکه حتی خودشم بره ببینه پستش درست اومده تو وبلاگش یا نه من تو ریدر دارم و میخونمش، از این بریم جلوتر حتی اگه یکی خدایی نکرده بزنه به سرشو پستشو حذف کنه خب حذف کنه واسه خودش حذف کرده ولی هنوز من تو ریدر دارمش !
خب یه قدم باز برم جلوتر، رفتم سایت بازار و اپلیکیشن گودر گرفتم و نصب کردم، حالا با گوشیم هم ریدر دارم، خب اگر جایی باشم که دسترسی به نت هم داشته باشم خب ریدر مثل همه ریدرها میتواند باز شود و آمار همه وبلاگ های به روز شده را دارم و میخونمو والسلام، ولی فقط این نیست، این اپ جالب خوبیش اینه که وقتایی هم آفلاینی فیدهایی که قبلأ باز کردی و لود شده بصورت ذخیره شده رو خودش مونده میشه بازش کنی و شروع کنی به خوندن، خب شما فرض کن نشستی تو ماشین یا یک جای حوصله سر بر، بعد بازش کینم مثلأ وبلاگ یکی را باز میکنم و آرشیوش را به ته میرسانم و تا تهش را میخوانم، بعد مثلأ در یک زمان حوصله سر بر توانسته ام خودم را سرگرم کنم و علاوه بر آن فهمیده ام مثلأ فلانی در دو سال گذشته چه بر سرش آمده و چه در سرش جنبیده و ...
خب همه اینها را گفتم تا برسم به اینجا که من اگر قرار باشد سه ساعت وقت برای دنیای مجازی بگذارم قطعأ هفتاد درصدش را وبلاگ خوانی از من میگیرد بعد شاید اگر حوصله م بگیرد سری به شبکه های اجتماعی بزنم و کمی وول بخورم، حالا شما فرض کن فردا صبح که از خواب بیدار میشم یک جای زندگی م نیست، یک چیزی کم است، یکی چیزی بلند شده رفته و دیگر نیست، چه حسی میتونم داشته باشم؟ و این را هم بگویم خواندن وبلاگ برایم فقط خواندن وبلاگ رفقا و کامنت دادن و اظهار ارادت نیست، یک جور ارضا شدن است، یعنی یک جایی هست در مغزم که هی باید بخوانم بخوانم تا ارضا شود و سیر شود و دست از سرم بردارد، خب گودر دنیای خوبی بود که براحتی این حس درون مغزی ام را ارضا میکرد، با رفتنش قطعأ زین پس یک جای زندگی ام میلنگد.
حالا تا من بیام به فیدخوان های دیگه عادت کنم و ببینم دکمه فلانش کجاست دکمه بهمانش کجاست شاید پیر شم و از اینجا برم، دیروز زد به سرم و نشستم ببینم چنتا از آدم ها مجازی تو ریدرم دارم به اعداد جالبی رسیدم، سه پوشه، یکی 136 عددی، یکی 43 عددی، و یکی 98 عددی، باورم نمیشد حدود سیصد وبلاگ زنده را میخوانم، تازه سه تا اکانت ریدر دارم که آن دو تای دیگر را از بیخ و بن قیدشان را زدم، خاکشان کردم و دنبال سنگ قبر برایشان میگردم.

+ بعنوان کسی که فیدلی را معرفی کردم و جز اولین آدم هایی بودم که سراغش رفتم از ترس از دست دادن تمام فیدهایی که با خون دل جمع کرده ام، امروز در اولین روز مرگ ریدر بالاخره نقطه ضعفش را یافتم، بعنوان نقطه قوت فیدلی همین بس که نیاز نبود یکی یکی تمام فیدها را اد کرد و خودش با اکانت ریدر مچ میشد و این کلی می ارزید، ولی نقطه ضعفش که خیلی بزرگ است فیدلی با پروتکل https کار نمیکند، و این بدین معنیه که تمام وبلاگ هایی که فیلتر هستند، مثل وبلاگ های وردپرسی، بلاگ اسپت و ... را نمیتواند بیاورد، و این برای مایی که از فیلترینگ رنج میبریم یعنی فاجعه، پس فیدلی را کنار بگذارید و بیاید سروقت commafeed که هم ظاهر ساده ای دارد، هم نقطه مثبت فیدلی را، همان مچ شدن با ریدر گوگل را دارد و هم میتوان وبلاگهایی که از چرخه آی دی های ما خارج است را بخوانیم، و نکته ظریف دیگر پشتیبانی از زبان مادریمان را هم دارد و این برای منی که از غرب زدگی و لاتین حرف زدن های زیاده روی، بیزارم خیلی خوب و دلچسب است، به امتحانش می ارزد.

+ گودر که فید خواندی همه عمر، دیدی که چگونه فید نخواندی بقیه‌ی عمر؟

+ تجربه رفتن به سایت هایی مثل گودر، بعد مرگش، مث رفتن بالا سر جنازه ست !
افزونه های مربوطه برای موزیلا (فیدلی)  (کمافید)  (اولدریدر)

+ آموزش (commafeed)  و آموزش (theoldreader)

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٢/٤/۱۱ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ نظرات ()

ترجیح میدهم نوشته هایم سیاه باشد تا خفه باشم، خیلی ها می آیند میگویند رنگ زندیگت سیاه شده، تار شده، ترسناک شده، هی بخودم میگویم سیاه و سفید شده ای پسر، اصلأ مگر کجایش تعجب دارد، زندگی سیاه بوده سیاه و سفید بوده از اولش هم، همین یه کم رنگی که هرزگاهی سر بلند میکند و چشمک میزند هم بخاطر رنگ مهربانی های دخترک چادر بر سر است، خب تعجبی ندارد که وقتی دستش به دستم نرسد مدام هی پست تلخ روانه کنم، هی می آیند میگویند نوشته هایت سقوط کرده، خب مگر چه عیبی دارد دلم میخواهد سری به قعر بزنم ببینم آنجا چه خبر است، سلام آدم های قعر، من آمدم پیش شما، من آدمی هستم پر پیچ و خم، با یک سری خط قرمزهای قلمبه، از آن دسته آدم هایی که چند لایه دارند و هی باید بروی بروی لایه ها را کنار بزنی دوباره یک چیز جدید پیدایش میشود، خودم هم بعد از این همه سال هرزگاهی یک چیزهایی میبینم از خودم میبینم باورم نمیشود، یک لایه جدید، یک شخصیت جدید، شاید اینجا جایی ست که باید لخت شوم، لباس هایم را، لایه هایم را خودم با دست خودم بکنم یکی یکی رو کنم و بگذارمش وسط بعد خودم بعده ها بیایم ببینم چند مرده حلاج بودم و از این حرف ها !
این خوب است که آدم بنویسد، مدام بنویسد، هی خودش را خنده هایش را بداخلاقی هایش را بنویسد، میماند یادگاری برای بعده های خودش، میدانید آخر میگذرد، سال ها روزها ما هم فراموشکار، بعد یادمان میرود که چقدر درد کشیده ایم تا رسیده ایم به اینجا، یا چقدر ببخشید رویم به دیوار، گه خورده ایم تا شده ایم این، بعد خب یادمان میرود، ولی نباید یادمان برود باید یه گوشه نوشت بعده ها بیاید ببیند فلان روز مثلأ سر صبح چگونه بود، کجای دلش درد میکرد، یا اشک فلان شبش را به بهانه کدام دلتنگی ریخته بود و ...
اصلأ اینها رو بگذار کنار، چند روز پیش جایی خواندم چند محقق بیکار علاف کشورهای ملحد و کافر و اینا اومدن تحقیق کردن روی 71 نفر بیمار لوسومی که اصلأ نمیدانم چیست بعد هی مقاله در کردن که چقدر نوشتن خوب است، همان جا که خواندم نوشته بود: نوشتن علاوه بر رفع تنش ها و کنار آمدن با مشکل، حتی اثرات فیزولوژیکی هم دارد، بعد نوشته بود که فلان دانشمند سیستم عصبی، وبلاگ نویسی را جز درمان های بیماران خودش قرار داده، خب جالب بود برای من حداقل وبلاگ نویس بعد تو ذهنم زد که واقعأ وقتی همه میان میشینن مینویسن از احساساتشون از دردهاشون از چیزهایی که براشون مهم هست یا نیست این خودش یک جور شبکه اجتماعی درست کردن محدود و با پارامترهای خاص است، مثلأ وقتی من نوشته تلخ میزنم به دیوار اینجا اکثرأ همان ها که تلخ است زندگیشان می آیند و میخوانند و کامنت میدهند، حتی بعضی ها کمی حلوتر هم میروند و نظر میدهند یا میروند در وبلاگشان همان حس را با زبان خودشان مینویسند و خیلی راحت با چرخیدن در وبلاگ یک مشت دل گرفته میتوانی پی ببری که دل گرفتگی چیست و ...
خلاصه در گوشی بگویم طاقت ندارم دیگر یک لحظه ناراحتیش را ببینم، شما هم اگر کسی را دوست دارید، بروید در گوشش همین جمله را بگویید بعد ببیند چه میکند چه میکند چه میکند ...

+توییت کردم "بازی بعدی چی بپوشم؟ اس م اس شکیرا به ضرغامی" بعد امشب پیامش واسم اومد :)

+ مردم هر روز از خواب پا میشن میرن جلو آیینه وضع سلامتی و روحیشون چک میکنن ما شده کارمون هر روز صبح بیایم ببینیم ریدر داریم یا نه !  فقط یک روز تا حذف ریدر و هنوز جایگزینی که به دل بچسبد نیافتم ! (عجله کنید) فردا باید با دنیای گودر خداحافظی کنیم.

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/٤/٩ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ نظرات ()

حتی اخم و تخم و داد و بیداد و ادا اطوارهای مردانه هم نمیتواند پنهان کند بغضت را، تمام طول جاده، کف آسفالت زل زده بود به من و چشم هایم، هر چقدرم صدایم را عر کردم و قیافه مردانه بخودم گرفتم نشد، بالاخره پرسید که چه شده؟ من هم جوابم را حاضر کرده بودم، گفتم، گفتم: دلم تنگ است ! دروغ گفتم، من هم دروغ گو شده ام دیدی؟
راست میگویند، یک حرف هایی گفتن ندارد، نمیشود که گفتشان، مثلأ نمیشود بنشینی روی صندلی و روبه رویت کسی نشسته باشد و بگویی آرامشت، چند روز است دستش را مشت کرده و هی میکوبد به صورتت، نمیشود گفت دلیل زندگی ت، جلوی همه، وسط روز ایستاده جلوی صورتت به تو دروغ گفته، یا نه دروغ نه همه چیز را نگفته، نمیشود گفت مثلأ تو با تمام امید یه عکس بدهی دستش تا از رویش برایت بخواند و تو را چند روز بیمه خودش کند ولی سرش را بر میگرداند و حتی حاضر نیست یک جمله ساده بگوید: بعدأ ! ، گفتنی نیست نشسته باشی وسط ساندویچی و ساندویچ گنده ای دستت باشد هی منتظر صدایش باشی که بخواند یا نه حداقل چیزی بگوید و آشوب دلت را خاموش کند، بعد ببینی جلوی همه از صندوق دار تا گارسون و مشتری ها تو را، مردش را پیش خودش سکه یک پول کرده و حتی حاضر نشده به چشم هایت نگاه کند و التماس چشم هایت را ببیند، نمیشود گفت که یک مرد شب ها سرش را زیر پتو پنهان میکند تا اشک هایش را نبینند و مردانگیش خورد نشود، نه نمیشود گفت، مرد ت تنهاست، تنها تر از قبل، نمیشود گفت تو باشی و تنها باشم، من با تو کنارت تنها باشم، نه نمیشود گفت !
نمیشود گفت مردش وقتی جلویش ایستاد و خواهش کرد چه شد، یا بعد از آن که دید التماس کردنش کف خیابان جامانده و هیج ارزش دیگری ندارد چقدر خورد شد، مثلأ فکر کن یک مرد دست زنش را گرفته و بغض گلویش را غولط داده و به چشم هایش زل زده التماس کرده که دیگر فلان نشود، بعد میگذرد، آره خیلی میگذرد آنقدر میگذرد که دارد میشود یک سال، بعد مرد سرش را مردانه بالا بگیرد و ببیند التماس یک سال پیشش روی زمین مانده، پشت در، درست همان جا که آشغال هایشان را میگذارند، آره نمیشود گفت مثل آب خوردنی کاشانه عاشقانه ای که همه را انگشت به دهان کرده فقط بخاطر حرف نزدن ویرانه ای شده که فقط بشود گرتی برود خودش را بسازد، یا حیوانی برود خودش را خالی کند، نمیشود گفت دو نفر که برای هم میمیرند برای حرف نزدن، درست شنیدین فقط برای یک جمله ساده و معمولی حرف نزدن راهشان را از هم جدا میکنند و میگذارند میروند، نمیشود گفت که مرد روزها و سال ها منتظر بوده تا یک اویی بیاید و حرف هایش را نگفته بردارد و بگذارد روی چشم هایش، وقتی ببینید حرف چشم هایش که هیچ، حرف اشک هایش هم پیشِ دلیلِ نفس کشیدنش ارزش ندارد چه بر سر خودش می آورد، یک مردی که نا امید شده، که امید در دلش مرده دفنش کردنند، روزی چند بار آرزوی مرگش را صدا میزند، یک مردی که وسط خیابان ایستاد و تمام و اشک هایش را فریاد زد، آنقدر بلند بلند اشک هایش را میریخت که هر کسی از گوشه خیابان رد میشد صدای شکسته شدن و خورد شدنش را میشنید، مردی ک خودش را کشت به زبان مادریش اشک نریزد، نمیشود از شکستن دل یک مرد نوشت، یک مرد تنها !
نمیشود گفت یک مرد، جلوی ناموسش پاهایش لرزید و نتوانست روی پایش بایستد تکیه ش را داد به تیر برق باز نتوانست خودش را پهن کرد روی جدول گوشه خیابان، بعد همان جا هی تند تند نفس میکشید تا زنده بماند، تا بیشتر از این پیشِ همه کَس ش حقیر نشود، مردم هی رد میشدن هی نگاه میکردن به لانه ی عاشقانه این دو نفر، خانه عاشقانه ای که روزها زحمت کشیده اند برای ساختنش، حالا عشقش هر روز که بلند میشود کبریت میگیرد و آتشش میزند، همان جا درست همان جا که آتش میگرفت مرد هم میسوخت، مردم هی نگاه میکردن، هی نگاه میکردن، به سوختنش، کسی نبود بیاید دستش را بگیرد جلوی سوختن و دربه در شدنش را بگیرد، مرد همان جا گوشه خیابان جلو چشم های همه حتی عشقش خورد شد، شکست، خراب شد روی سرش، دیگر خبری از کسی نبود، خودش بود زیر آوار خودش که خورد شده بود مانده بود، هی آمد داد بزند، فریاد بزند، بلند شود، آمد تکه تکه های خودش را از زیر این آوار لعنتی بیرون کشید، یک جاهاییش را پیدا نکرد، زلزله آمده، خرابی شده، بلند شو، آره نازنین بلند شو بیا مردت را بیاب، برو یک سگ بیاور، از این سگ هایی که میبرند برای آوار، زنده ها رو پیدا میکند، بو بکشد بو بکشد مردت را پیدا کند، یک تکه از دستت را بده بو بکشد بوی تنم را، بوی تنت را، لعنت بر تو بوی گردنم را ...

+ اخطار ! این فقط یک قصه ست. و تو هی قصه گو یادت باشد بمیری بلد شدی؟ بمیری ...

+ قطعأ اگر یه روز قرار باشد اسم داش بهی را عوض کنم میگذارم ته مانده های یک مرد !

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/٤/٦ساعت ۳:۳٠ ‎ق.ظ نظرات ()

شده تو خواب، خواب ببینید که دارید خواب میبینید؟ یعنی دو تا خواب دیدن در یک خوابیدن، یک خواب دیدنی که خودش خواب است، یعنی یک بار بروید بخوابید و خواب ببینید که خوابیدید و دارید خواب میبینید، پس بیدار شدنش هم سخت تر است، از خواب بیرون آمدنش هم دو مرحله را باید بگذرانید تا بیدار شوید، اگر فیلم mama را ندیده اید، اگر به ژانر فیلم های وحشت علاقه دارید نه وحشتناک های اخیر که چند کیلو روده و معده خرج فیلم شان میکنند تا ترسناک شود، یا حتی اگر میخواهید ببینید چگونه میشود در یک سکانس کاملأ ترسناک یکهو ورق برگردد و آنچنان احساساتی در قبلتان قلمبه شود که بغض کنید دیدن این فیلم لعنتی را از دست ندهید، یک سکانس فیلم، یک جایی آنابیل روی تخت خوابیده و خواب دیدنش شروع میشود و با وحشت از خواب میپرد و چشم هایش را باز میکند و ویکتوریا را دم در اتاق میبینید و مبهوت از خواب دیده شده اش هست که دارد خواب میبیند تمام این ها را ...
یک جایی هم هست در فیلم، یک سکانس لعنتی هست، که یادت می اندازد که زندگی از یک جایی به بعد به دو قسمت تقسیم میشود، قسمت قبل و بعد از بوسیده شدن، بعد با خودت کلنجار میروی که الان در کدام قسمت زندگی ت قرار گرفته ای، دلت نمی آید چشم هایت را ببندی و با چشم باز مرور میکنی عمرت را بدنبال یک بوسه، که اگر فیلم تمام شد و من نبودم حداقل بدانم در قسمت بعد از بوسه از دنیا رفته ام یا قبلش، دخترک کوچک که کنترل کردنش سخت است، یعنی جانور هاری که در جنگل بزرگ شده و حالا میخواهی در آغوشت آرام بگیرد، تمام هیکل گنده ات، تمام دست و پاهایت را بکار میبری تا کنترلش کنی و آخر سر دست های کوچکش را با زور به لبانت میرسانی و میبوسیش، و اینجا، دقیقأ همینجای فیلم است که کارگردان کات میدهد و مینشیند گوشه ای شروع میکند به سیگار کشیدن، و از اینجا به بعد فیلم را خالی میگذارد و وقت میدهد که زندگیت را تقسیم کنی، بعد دلت میخواهد گوشی را برداری و زنگ بزنی و بگویی درست است الان ساعت چهار صبح است و تو نیمتوانی حرف بزنی ولی هنوز هم بعد از تمام این روزهای لعنتی دلت میخواهد رامم کنی، آرامم کنی، به آغوشم بکشی و زندگیم را تقسیم کنی ؟

+ التماس کجای زندگی آدم قد علم میکند؟ این که بگویم کم دارمت، تو هم بگویی من هم، یا من بگویم نیاز دارمت، تو هم بگویی من هم، این چه چرخه مزخرفی ست؟ تو هم؟ من هم؟ که چه بشود؟ این که بایستم به چشمانت زل بزنم و التماست کنم که ندارمت خودش درد است، آنقدر دردش بزرگ و سوزنده ست که تا عمق پیریت سرک میکشد، این درد سوزنده که هم درد نمیخواهد ...

+ یک روز، خوب تویی.

+ آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست، هر کجا هست خدایا به سلامت دارش !

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/٤/۳ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ نظرات ()

دیشب مرا خواند، مرا با اسمش صدایم کرد، یعنی اسمم را که بعد از مدت ها صاحب پیدا کرد بود، با همان اسم که مال خودش بود مرا خواند، اسمم را با چشم هایش صدا زد، اسمم درون سرم چرخید انقدر چرخید که شب برگشت به دستهایش، همان موقع که نگاهم میکرد و با دستهایش اشک هایم را پاک میکرد، اسمم را دید کف دستش، از روی دست های آدما میشه عاشقشون شد، از روی کف دست های آدما میشه عاشقشون شد، نشستم رو زمین، زل زدم به دستهایش، دست هایش بوی وفا میداد، بوی غیرت و مهربانی، کف دستهایش خسته شده بودند، روزهای بدی را دارد میگذراند، روزهایی که چشم هایش به دیدنشان عادت نکرده بود، دلش گرفت، دلش میخواست دست هایش را ببندد به دست هایم، دوباره صدایم کرد، نه اصلأ، دیشب دیگر صدایم نکرد، انگار صدای صدا کردنش را کسی خورد کرده باشد، انگار اسمم را کسی برایش شکسته باشد، دیشب دیگر صدایم نکرد، نامم شکست در گلویش، دستهایت ادامه دارند هنوز ...
هنوز نمیدانم برای یک شب اشک ریختن چقدر آغوش لازم است، میگن یکی از نشونه های خدا همین آغوشه، همین آغوشی که از تولد یکی باید به آغوش بگیرتت تا مرگ که باید در آغوش کسی جان بدهی، هیس آرام، عشاق در آغوش هم به خواب رفته اند، نمیدانم چه قصه ها دارد این آغوش، دیشب آدرس آغوشت را از شب پرسیدم، نشانی که داد به دریا رسید، نمیدانم تو به دریا زده ای و من بدنبالت آمدم، یا من باید دل به دریا بزنم و تو بدنبالم بیایی، دیشب به دریا رسیدم، منتظر موج بودم، موجی که بیاید و ببرد مرا، ببین لعنتی کسی اینجا دارد دل به دریا میزند که از آب هراس دارد، تنهایش نگذار، محال است آغوشت تنهایش نگذار ...
و من مسلمان میشوم هر شب با دیدن قبله در چشمانت، میبینی خدا جون؟ این پایین یکی با شب دس به یقه شده، مدام داد میکشه سر شب، تو که آروم بودی چی شده هی تو سرم داری داد و بیداد میکنی، که چی؟ که تنهام؟ که مُردم؟ که قراره یه روز دستمو بگیره و تو خاک بذاره؟ خدا جون میبینی هیشکیم نیست جدا مون کنه، ما فقط شبو داشتیم که حالا اونم شده واسمون درد، بدبختی، بیخیال بیخیال شب، بیخیال !
کمی صبر کن زندگی، من هنوز یک شب در کنارش نخوابیدم، صبر کن لعنتی من هنوز نامه ی عشقم را باز نکرده ام، کمی صبر کن زندگی اینجا کسی قد تمام عمرش خسته ست، کمی صبر کن نفس بکشد، کمی صبر کن زندگی بگذار صدایم کند، نامم را کسی برایش خورد کرد، بگذار صدایم کند ...

+ نویسنده مرده است ...

+ در یک رب مانده بخوانید ! (بیسیم چی)

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/٤/۱ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم