اون قدیما چنتا محله بالاتر از ما یه بقالی بود، از بقیه بقالیای اطراف شیک تر بود، یه سری صبح های زود باز میکرد واسه شیر بعد میبست و تا یازده دوازده دیگه نبود، همون موقع ها که عکس کارتی شده بود دغدغه پسر بچه ها، باهاش هم عکس برگردون بازی میکردیم هم رنگ لباس، واسه عکس برگردون باس میرفتیم سر پله اون پیر مرده، آخه تو محل فقط پله اونا سنگ مرمر داشت و میچسبید بازی کردن، حتی بعضی وقتا زن پیرمرده میومد آب میریخت رو پله شون که خیس شه و ما ویلون شیم تو کوچه و بشینیم سر آسفالت بازی کردن، یادمه پشت ویترینه اون مغازه هه یه بسته عکس کارتی بود که عکس روش مارادونا بود، چشم همه بچه های محل به اون یه بسته بود، شایعه شده بود اون بسته همه ش عکسای مارادوناست، یادمه اون روزا شده بود رقابت، هر کی زودتر پولاشو جمع کنه و بره بگیرتش، اون موقع مارادونا یعنی فوتبال، جام جهانی یعنی مارادونا، جام جهانی یا برزیل اول میشد یا مارادونا، ایتالیا و فرانسه هم بودن که هی تا لب مرز خودشون میرسوندن، ولی آخرش یا برزیل برنده میشد یا مارادونا !
سال 98 وقتی خدادعزیزی تک به تک شد، زد تو دروازه، رفتیم جام جهانی، گل و زد، از کنار دروازه رد شد، از زمین اومد بیرون، از رو تبلیغات پرید و رفت جام جهانی، نه خودشو لنگ پاسپورت و ویزا کرد، نه گذاشت ببینه مردم چی میگن، خودش پا شد رفت جام جهانی همه هم دنبالش رفتن، اون روزا، روزایی بود که شلوار گرمکنا یا سبز بود یا‌ آبی، با اون نوارای سفید کنارش، هم کمرش کش داشت، هم پایین پاچه هاش کش داشت و جمع میشد، ولی بازم عکس رو کارتا مارادونا بود، همه هم فکر میکردن یا برزیل اول میشه یا مارادونایی که نبود، ولی فرانسه برد، دیروزم خدادعزیزی گل زد، همیشه خدادعزیزی گل میزنه و میریم جام جهانی، دیروز همه ایران شدن خدادعزیزی و پا شدن حاضر شدن که بریم جام جهانی، ولی این جام جهانیا مزه نمیده، زودی برمیگردیم، من میگم بذارین بخوریم به چند روز تعطیلی، قشنگ دسته جمعی همه یه ده پونزده روزی پاشیم بریم برزیل خوش بگذرونیم و بیایم، الان رفتن هول هولکیه، خیلی از دخترا هنوز نمیدونن لباس چی باید بپوشن، پسرا هم هنوز موهاشون شونه نکردن، تازه حمید استیلی هم باید پیداش کنیم ببریمش که دوباره یه گل بزنه به آمریکا و ... آره آمریکا هیچ غلطی نمیتونه بکنه ! 

+ آخر فیلم ها، قهرمان داستان عشقشو میبوسه و یه تنه میره جلو و میمیره، ولی اول زندگی ما‌ها، کسی عشقشو میبوسه و تا آخر زندگیش یک عمر میمیره ...

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/۳/٢٩ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ نظرات ()

حوصلتو ندارم عوضی ! امروز خیلی گشتم دنبال یه آیینه ای چیزی تا انعکاس چشم هایم را در چشم هایم ببینم و سرش داد بکشم و بگوبم حوصلتو ندارم عوضی ! میشود که آدم حساب زندگیش از دستش در برود یادش نیاید که با چه آرام میشده و کجا پناه میگرفته، اصن یادت هم نمی آید جه روزی و جه ماهی و جه سالی دارد زندگی میکند، من امروز از صبح سیاه و سفیدم، از صبح که چشمم را باز کردم دیدم یه عکس قدیمی تاریخ مصرف گذشته ام، که گوشه ام هم تا شده، آره یه گوشه م تا شده، حتی اولای صبح صدا هم نداشتم، یعنی مثل فیلمای تاریخ سینما که صدا ندارند، بعد کم کم صدا که آمد، ولی صدای جیغ بود، جیغ پسر بجه ای که مادرش را، پناهش را، گم کرده، سیاه سفید بود، همه جیز،
صبح آدم باید چایی بزند به بدن، یک صبح تلخِ سیاه و سفید که گوشه ام هم تا شده بود برایش جایی ریختم گذاشتم تا خنک شود بخورد و برود، خورد لبهایش را جمع و جور کرد، لباسش را پوشید و رفت، همبنجور که پایین میرفت فهمیدم چه گهی را با چاییم قاطی کردم و خوردم، فکر میکردم حداقل انقدر مرد باشم که بتوانم یک پایان خوبی را برایت رقم بزنم، منتظر بودم یک پایان خوش از زندگی ببینم، چایی صبحانه تمام نشده بود که بغض داشتم، که تمام بغض بی کسیهای عالم در گلویم جولان میداد، و من هر روز صبح تو و پایانت را با چایی به خورد معده م میدهم و مثل جنازه ای که جسدم مانده باشد و بوی گند بدهد بو میدهم ...
هوای بی حوصلگیم حس پیکان قراضه ای دارد که پشت جراغ قرمز خاموش کرده و راننده درونم از خجالت سرش را روی فرمان گذاشته و همان جا جان داده، نه با هول میشود کاری کرد نه سیم بکسر، راننده اگر هم تمام نکرده باشد وسرش را بلند کند بی فایده ست، خسته ست، زندگی خسته ش کرده بگذارید روی همان فرمان پیکان قراضه ش تمام شود ...

+ من واسه سلامتی ضرر دارم، مث سیگار ...

+ عجله کنید 15 روز تا حذف ریدر فرصت دارید ... (دانلود فید های گودر)

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٢/۳/٢۸ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ نظرات ()

در شهر حادثه رخ داده، در کوچه و خیابان حادثه رخ داده، در هر جایی بیرون از اتاق خودت حادثه رخ داده، آدمی که تنهاست، و جز گوشه اتاقش چیز دیگری ندارد، بایستی گوشه ای از اتاقش بنشیند و زانو بغل کند و دستهایش را روی سرش بگذارد تا نکند اتاق هم روی سرش حادثه شود، یک جایی آدم آنقدر تنهاست که خودش میشود دیوار اتاقش، میشود شیء، یعنی یک موجود زنده دیگر زنده نیست، دیگر جز جانداران نیست، یکی میشود دیوار، یکی میشود ستون، یکی طاقچه، ولی من شدم پنجره، یک تو درون زندگی من گم شده است، مراعات کنید، از بیرون فریاد می آید، در شهر حادثه رخ داده، در شهر حادثه رخ داده فاصله ی خود را با پنجره حفظ کنید ...
خیلی دلم میخواهد بروم شمال، شمالِ کجا نمیدانم، فقط دلم میخواهد همه چیز را بگذارم و بروم شمال، آنقدر بروم شمال که برسم به جنگل ها، یا برسم به گوزن ها، شمال رفتن پا نمیخواهد، دل و دماغ میخواهد، پاهای آدم ها کجاها که نمیرود، پاهایم سر هر پیچ که میرسیدند پیش خودشان فریاد میزدند که این دیگه پیچ آخره، و من هر پیچ را که رد میکردم منتظر پیچ آخر بودم، یکبار جاده پرسید کجا میروی؟ گفتم: نمیدانم، ولی از اینجا میرم، به دیوار ها نمی آیم، به شهر نمی آیم، به خیابان ها نمی آیم، خیابان های اینجا پیچ دارد، حس پیچ خوردگی میدانی چیست؟
نمیدانم، شاید وصله ناجورم که چسبیده ام به تو و حالا میخواهم بروم که نباشم، من گمانم عکس برگردان آدامس خرسی بچه ای باشم که با تف میخواهد مرا به دستش بچسباند و پدرش او را دیده و عکس را از او گرفته و بچه هم مدام یا دارد گریه میکند یا قهر کرده و زیر پتو دارد میخوابد، نهایت قصه ام میدانی چه میشود؟ بچه آنقدر گریه میکند تا پدرش رضایت بدهد عکس را روی یک دیوار آجری زرد بچسباند، توی کوچه، نزدیک بقالی، توی شهر، دقت کردی؟ چه چیز افتضاحی از آب در می آیم من ! 

+ امروز صبح خورشید طلوع کرد تا رو سیاهی بماند برای هر کسی که فکر میکرد باید جلیلی بزرگ شود و بزرگ شود، مثل بادکنک تو خالی که بزرگ میشود و آخر سر میترکد ...

+ انقدر به بلاگفا خورده گرفتیم که آخر سر تمام درد و مرض ها چسبید بیخ گلوی پرشین بلاگ و ...

+  در یک رب مانده بخوانید ! (لب مرز)

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/۳/٢٥ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ نظرات ()

قطعأ گوشه ذهنتتان یاری میدهد روزهای 88 را، روزهایی که قابشان کرده ایم گذاشته ایم گوشه ای در خاطرات تا فرداها ما هم چیزی برای گفتن داشته باشیم برای کودکانمان که چه ها شد و چه ها نشد، که تقویم را برداریم و نشانش بدهیم که جمعیت از کجا تا کجا سر چه آمده بودند و هر کس چه میخواست، تنها فرقمان با پدر مادرهایمان این است که آنها تمام حرف هایشان سیاه سفید است و تنها رنگ درونش خون است، ولی حرف های ما رنگ دارد، سبز، سفید، سرخ ...
اما همان روزها کودکانی بودند که دستشان به صندوق رأی نمیرسید وباید زود میرفتن خانه که به تاریکی شب نخورند و زیاد غذاهایشان را بخورند تا زود بزرگ شوند و بتوانند رأی بدهند، دیروز بعد از چند روز تبلیغاتی کسالت آور خبر ها و سر و صداهایی بود، پاهایم مرا میکشاندن هر طرف، آدم هایی میدیدم که سرشان پایین بود و راهشان را میرفتن، آدم هایی را میدیدم که خون جلوی چشم هایشان را گرفته بود و ترافیک روی مخ شان رژه رفته بودند، و باز هم آدم هایی بودند که از کنار جمعیت ها میگذشتند نگاهی مینداختند و باز میرفتند، این ها را میشناختم، دیده بودم، چهار سال پیش، دوباره بر میگشتند نگاه میکردن و میرفتند، نمیدانم یاد روزهای خودشان میفتادند، یا به حال این کودکان رشد کرده افسوس میخوردند، اینها گذشت خودم که رسیدم به سر و صداها و هی با چشم دنبال آدم ها میگشتم که یکی در گوشم نشسته بود و مدام میگفت فریاد بزن: آن ممه را لولو برد، این جمعیتی که من با چشمانم دیدم همان کودکان دیروز بودند که حسرت آن روزها در دلشان مانده بود و تند تند غذاهایشان را خورده بودند تا زود بزرگ شوند و قدشان به صندوق رأی برسد و بیاین اینجا برای آرمان هایی که نمیداند عارمان است یا آرمان کف و سوت بکشند ...

+ مرگ همان جاست که دیگر با هم حرف نزنیم، نخندیم، چایی نخوریم، راه نرویم، همدیگر را نبینیم، بهم لبخند نزنیم، با هم دعوا نکنیم و هیچ رابطه ای بینمان نباشد، فرق ندارد من و تو این رابطه را بریده باشیم، یا یک گردن کلفتی بینمان نشسته باشد و من تو را نبینم، دیروز که از خواب پا شدم دیدم مُرده م، چشام باز نمیشه دیگه، سه چهار روز پیش دردش به جانم افتاده بود و تمام دکترا قطع امید کرده بودن، امروز یقه مان را چسبید و من یک روز است مرده است، فردا مجلس ختمم بعد از رأی دادن برپا میشود شاید !

+ من آنجا ایستاده ام که آدم برای خودش فایده ندارد ...

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/۳/٢۳ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ نظرات ()

اومدم بخوابم اگه اینا بذارن، جامو برداشتم و اومدم بخوابم اگه این همسایه روبه رویی که صدا قاشق و چنگالاشون میاد بذاره، اومدم بخوابم اگه این بچه کوچیک همسایه بیخیال توب بازیش بشه بذاره بخوابم، تازه دیشبم اومدم بخوابم که صدای ماشین شهرداری نذاشت، آخه پارک کرده بود بغل خونه ما و پیاده شده بودن مشغول کندن آلبالو از درخت شده بودن، میدونم به احتمال زیاد تشخیص داده بودن اینا آشغالن و داشتن زحمت میکشیدن از جلو چشمامون دورشون کنن، ولی من فقط اومدم بخوابم اگه این نگهبان حافظ امنیت و آسایش محله با اون سوت پلاستیکیش بذاره بخوابم، حتی همین الانم اومدم بخوابم اگه این چنتا جونی که چشمشون افتاد به آلبالوها و افتادن به کندن بذارن بخوابم، صدای کفشاشون میشنوم میتونم الان دقیق بگم کجا وایسادن و دارن نمیذارن من بخوابم، نه واقعا باورتون میشد یه روز آلبالو خوردن یکی مانع خواب کسی شه؟ ولی من فقط میخوام بخوابم اگه صدا راه رفتن این خانومه که داره کالسکه بچه شو هول میده بذاره، یا حتی صدا اون دختری که نمیدونم کجاست و جیغ میزنه و آب میخواد، انگار همه بلدن کجا باید صدای چیو در بیارن که نذارن من بخوابم، انگار همه روزهاست نمیذارن من بخوابم و کارشون خوب بلدن، میخوام بخوابم اگه آسمون بذاره، اگه سیاهی شب بذاره، آخه خالی میبنده ناکس، سیاه که نیست کبوده، شایدم کبود شده، شایدم کبودش کردن، اصلا همه چیز تقصیر شب است ...
آدم باید زندگیش را جوری بچیند که هر وقت دلش خواست بخوابد، هر وقت دلش خواست نخوابد، من این آدم را نمیفهمم، این آدمی که خوابیدن و نخوابیدنش گیر باشد، گیر صدای راه رفتن آن مرد در کوچه، یا گیر صدای خنده های پسرک آقاخسرو همسایه روبه رویی، من این آدم را نمیشناسم، این آدمی که نخوابیدنش دست خودش نیست، این آدمی که خوابیدنش هم دست خودش نیست، اصلأ صبر کنید یقه ش را بگیرم ببینم پس چه در دست دارد و به چه امیدی زنده ست؟ هوی پسر ! بله آقا با منی ؟  بله با تو ام، چرا نمیخوابی؟ ما ما ما آقا ... ؟ ها چیه تو حتی اختیار خوابیدن خودتم نداری چه جوری اسمتو گذاشتی مرد؟ نه اقا ما نخوابیدیم چون سرکیشیکیم !   آره درست شنیدین، سر کیشیکم، دارم کیشیک دلتنگی هامو میکشم، وایسادم بالاسرشون ببینم حرف حسابشون چیه، میگردم از لابه لای همه شون اون کوچیک کوچیکه رو میشکم بیرون، همون که قند یه ناخن، دستشو میگیرم و میارم میشونمش جلوم، شروع میکنم باهاش حرف زدن، حرف تو مخش نمیره که نمیره ...
شب خالی شد، خالی از همه چیز، میخوام بخوابم اگر این شب لعنتی خالی بذاره بخوابم، حتی شب خالی از صدا، میخوام بخوابم ولی خوابیدن و نخوابیدن دست خودم نیست، اصلأ نمیتونم بفهمم این آدمو، این آدمی که نخوابیدنش دست خودش نیست و الان یه گوشه دنیا زیر یه سقف دیگه خوابه، راستشو بخواید بدم میاد از این آدمی که باید زود بخوابه، قبل خالی شدن شب بخوابه که صبح خواب نمونه، بدم میاد !
اینجا همه چیز را نمیشود نوشت، مثل صدای باد، مثل سیاهی شب، مثل نگذاشتن خوابیدن کسی یا مثل دلتنگی، حتی نقاشیش هم نمیشود کشید، اینجا حتی نمیشود نوشت که شب هم دیگر برای خوابیدن امن نیست، وقتی قرار است تنها بخوابی و گیر نخوابیدنت یک جایی خیلی دورتر از این حرف ها خواب است.

+ ناخن همان چیزی ست که خنج می اندازد پشت، گردن، یا هر جای دیگری را ...

+ حداد رفت، بار و بندلیش را بست و رفت، رفت گوشه خاطرات، کتاب اجتماعی، خانه ای نزدیک خانه خانواده آقای هاشمی ساکن است.

+ اگر بگویم این خبر کار من است یعنی خیلی چیز ... !

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٢/۳/٢۱ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ نظرات ()

به سرسبزیشان غبطه میخورم، به شادابی و نشاط بی دلیلشان غبطه میخورم، همه شان ساده و بی ادعا بزرگ میشوند، رشد میکنند و قد میکشند، سبز میشوند، میوه میدهند، گل میدهند، نه صدایشان در می آید، نه ناله میزنند، نه کار با کار دیگری دارند، بدون چشم و هم چشمی راهشان را میشکند و میروند بالا، هر جا که دلشان میخواهد، کاری ندارند که اینجا دیوار است یا پنجره، حتی برای کاشتنشان هم قر و اطوار خاصی لازم نیست، همین که خوردی هسته اش را دربیاوری و پرت کنی در خاک کافی ست، یک سال بعد بیای میبینی همان جا، همان هسته الان میوه داده، کم کم دارد سرخ میشود یعنی میشود بچینی بخوری و دوباره هسته اش را همان جا بیندازی و بدون هیچ قید و بندی رشد کند و بالا برود و کاری با کار کسی نداشته باشد به آنچه دلش میخواهد میرسد !
دوباره میگویم با دقت تر، بدون اینکه کار باکار کسی یا چیزی داشته باشد رشد میکند و بالا میرود و به آنچه میخواهد میرسد، نمیترسند، از هیچ چیز نمیترسند، نه از سرما نه از گرما، نمیترسند، من اما گاهی میترسم، از اینکه تنها بمانم میترسم، از اینکه کسی چشمش به من نباشد میترسم، اصلأ خیلی جاها همین ترس است که مجبورم میکند کار احمقانه ای بکنم و بعدا سرم را به دیوار بکوبم، همه میگویند صبر، میگویند زمان، میدانم همه اینها را میدانم، یعنی بلد شده ام، ولی میترسم، ترس از دست دادن کسی، ترس گرفتن کسی از زندگیت، ترس چشم باز کردن و دیدن جای خالی کسی، حتی میگویند فکر فردا باش، فکر فردای خودت باش، این ها هم بلدم میدانم ولی حرف من چیز دیگری ست، اینکه حس میکنم از هسته آلبالو کمترم و خودم نمیتوانم راه خودم را باز کنم، حس اینکه دیواری جلوی رویم باشد و از ترس دیوار خودم را بالا نکشم و سرسبز نشوم عذابم میدهد، روحم را خط خطی میکند.
حرف من این است جلوی رویم دیوار است، از نوع آدمیزاد گردن کلفت و مغرور است، خب باشد، حتی اگر بیاید هر زوری که دارد بزند و خورشید را از زندگیم بگیرد، ولی خورشید کار خودش را کرده، آنقدر که خواسته به زندگی م رنگ داده، حیات داده، نمیشود که بخاطر دیوار پای دلم را قلم کنم که اینجا دیوار است نرو، حرف من این است هر روز مجبور شوی به یکی بگویی مواظب خودت باش سخت است، شاید یکبار خودت دلت خواست مواظبش باشی، حرف من این است به هیمن زودی ها خودم را کول میکنم، ریشه ام را میکشم بیرون، دست خورشید زندگی ام را میگیرم و میبرم باغچه ای که ناآشناست، که ساده و بی ریا و بدون زرق و برق است، همان جا خودم را میکارم و رشد میکنم و سبز میشوم تنهای تنها، تا‌ آنقدر قد بکشم و تنها شوم که بشوم هم قد خورشید زندگی ام ...

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/۳/۱۸ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ نظرات ()

همه چیز از آنجا شروع شد، از بانه، اصلأ حرفش که افتاد، همین که میدانستم از اینجا باید رد شوید، شروع کردن به لرزیدن، در خودم میلرزیدم، ساعت یک رب مانده به رسیدنت، صدای کمر دردش می آید، صدای ناله هایش می آید، می آیم بزنم بیرون، خودم را به کری و کوری بزنم، نمیشود، نمیتوانم، برمیگردم، با چشم هایش زل میزند و از ته گلویش ناله میکند که ببرمش بیمارستان، بلندش میکنم، جوراب پایش میکنم، منتظر می ایستم شلوارش را بپوشد، ساعت را نگاه میکنم، ده دیقه مانده به آمدنت، اه این لعنتی هنوز نتوانسته شلوارش را بپوشد، میروم سراغش، شلوارش را هم میپوشم دستش را میگیرم و تا دم ماشین کشان کشان میبرمش، سوارش میکنم، دلم نمیخواهد به ساعت نگاه کنم، نمیخواهم بدانم چند دیقه مانده به آمدنت، دوس دارم آنقدر تند بروم که برسم به آمدنت، نمیشود، کار از یک دیقه و دو دیقه گذشته، خوب میدانم پا گذاشتن به بیمارستان همانا و بیرون آمدنش یعنی رفتن تو، یعنی بیایی و بروی و من نبینمت، یعنی مُردنم ...
در حال دویدن در راهروی بیمارستان تا برسم به داروخانه، نمیدانم آمده ای؟ رسیده ای؟ رد شده ای؟ صدای زنگ گوشی می آید، صدایت شاد است، میخواهی شادم کنی، میخواهی غم را از صدایم بشوری، میگویی کجایی آقا جان؟ میگویم به شما مربوط نیست، دوباره دلم نمی آید، میگویم صف دارو، میگویی کجا؟ کجای شهر؟ بگو آدرس میگیرم میام، سگ شده ام، بد شده ام، آن روی دیوانگی ام زده بالا، میگویم بیخود برگرد برو، گوشی را قطع میکنم، دوباره زنگ میزنی، دوباره دیو صفتی جوابت را میدهد، بد جوابت را میدهم، بد شده ام، عوضی شده ام، باز گوشی را سرت قطع میکنم، گفتی آنقدر دلت شکست که میخواستی تلفنت را از پنجره پرت کنی بیرون و برگردی بروی، سه تا آمپول کف دستم گرفته ام، کف دستم عرق کرده، میدوم سمت تزریقات، کسی نیست، صدایش میزنم، از آن پشت می آید، نمیدانم اگر بروی و نبینمت چه بر سرم می آید، درون دلم رخت میشورن، سگ شده ام، همان یه تیکه راه را هی راه میروم هی راه میروم، از در تزریقات چی بیرون می آید، میپرم دستش را میگیرم، باز میلنگد، چشمانم میسوزد، تا ماشین کشان کشان میبرمش، جلوی در رفیق صد ساله ش را میبیند، شروع میکند به تعریف که شده که سیلندر اتوبوس بلند کرده و کمرش فلج شده، دوباره زنگ میزنی، باز هم خوشحالی، باز هم انرژی داری، لعنتی حرصم را در آوردی، هر چه بر سرت کردم باز هم صدایت روح دارد، جان دارد، میگم کجایی؟ میگی نمیدونم آقاجان، بلند سرت داد میزنم میگم کدوم گوری؟ میگی اینجا زده میدون سپاه، میگم هر قبرستونی هستی همون جا وایسا بزن کنار، نمیگذارم جواب بدهی که چشم می ایستم، قطع میکنم، نگاه میکنم هنوز دارن تعریف میکنن، خون به مغزم نمیرسد، سگ شده ام، سوارش میکنم و میبرمش بگذارمش خانه، در راه یادش میفتد که غذا باید بگیرد، یکی دو جا نگه میدارم، میپرم داخل مغازه، تمام کردن، دوباره زنگ میزنی، میگم اگر جرات داری یک بار دیگر زنگ بزن گفتم همون گوشه وایسا، دوباره قطع میکنم، با خشمی التماس گونه میگویم نیست، خودم شب آمدم میگیرم میارم، رضایت میدهد و ...
میدون سپاه، بالا میرم، پایین میام، این طرف، آن طرف، زنگ میزنم، کجایی پس تو؟ همین جا، همون جا که خودتون گفتین وایسا، خب اون خراب شده کجاست؟ تابلویی، مغازه ای، دیواری؟ اینجا چنتا ماشین پارکه، الان یه کالاسکه از پیشم رد شد، دوباره قطع میکنم، میرم، دوباره بالا، دوباره پایین، خبری نیست، پیاده میشم، دلم شور میزند، سگ شده ام، زنگ میزنم لعنتی یعنی یه تابلویی چیزی نمیبینی؟ چرا آقا جان یه تابلو بانک هست، قطع میکنم، زیر تابلو بانک ام، دوباره خبری نیست، زنگ میزنم پس کجایی تو؟ من زیر تابلو بانک ام، می آیی، نگاهت نگران است، ته دلت شاد است هنوز لعنتی، در ماشین را باز میکنم، سوار نمیشوم، از همون بیرون داد میزنم، تو اینجا چه غلطی میکنی، نگاهت بغضش میگیرد، سگ شده ام، عوضی شده ام، دوباره داد میزنم، کی به تو گقته سر خود پاشی بیای اینجا؟ اونا رو کجا پیاده کردی؟ میگی نمیدونم یه پارکی بود همون جا، درو میکوبم و میرم سمت ماشین، میام کنارت شیشه رو میدم پایین، میگم دنبالم بیا، رگ هام دیگه خون نداره، خِس خِس کشش قلبم را میشنوم، همینجوری میرم و از آیینه نگاه میکنم به پشت سر من آمدنت را، یک جای خلوت پیدا میکنم، نگه میدارم، پیاده میشم، نگه میداری، میام طرفت میشینم تو ماشین، مغزم صدای عرعر خر میدهد، سگ شده ام، عوضی شده ام، هر چه بدی بلد بودم کرده ام، باز مهربانی، باز نگاهت مهربان است، باز به فکر خوب بودن منِ عوضی هستی، دهنم بسته میشود، اشکت سرازیر میشود، گفتم سگ شده ام، عوضی شده ام، آخر فقط عوضیا میتوانن اشک در بیاورن، من عوضی شدم، باز تو مرا آرام میکنی، دیدمت، تا اینجا آمدی و ندیده مرا بحال خودم رها نکردی، معرفتت را به رخم کشیدی، بی غیرتیم را به صورتم زدی، فقط بی غیرت ها داد میزنن، آنقدر حجم مهربانیت زیاد است که در عرض چند دیقه همه چیز خوب میشود، آنقدر خوب میشود که جرات پیدا کنم بگویم ببخشید، ناراحت میشوی و میگویی بیخیال چیزی نبوده، آره چیزی نبوده همه چیز تمام شده، فقط زخم هایش برای تو ماند و خورد شدنش برای من ...

+ فقط مردهای عوضی میتوانند سر تمام زندگی خود داد بزنند و خودشان را پشت صدای زمختشان پنهان کنند.

+ فقط زن های مهربان میتوانند مردهای عوضی را آرام کنند و تا آخر عمر خجالت زده شان کنند.

+ راستی مهربان میترسیدم که بیایی و عطرت در اینجا پر شود و من ندیده در شهر یتیم شوم، شرمنده م که جز تو کسی را نداشتم حرص همه چیز را سرش خراب کنم ...

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٢/۳/۱٧ساعت ٥:۳٠ ‎ق.ظ نظرات ()

نشستم از تو بنویسم، باد‌ آمد، موهایت را‌ آورد و پخش کرد روی صورتم، لمسشان میکنم با چشم هایم، نفس میکشم لابه لایش، آمدی نشستی اینجا، رو به رویم، گفتی بگو، گفتم از چه بگویم، گفتی نمیدانم چرا یک هو دلت هوای مرا کرد، حالا آمدم بگو چه شده که باز دلت گرفته، این همه راه آمده ام که بگویی، که دیگر دلت هوایی نشود، سرم را پایین می اندازم تا بغضم را نبیند، دستش را میبرد زیر چانه ام، سرم را بالا میگیرد زل میزند به چشم هایم، نگاهش میرود در جانم، دوباره میگوید بگو، بگو چه شده که راه نگاهت را هی کج میکنی، دستش را از زیر چانه ام برمیدارم، محکم میگیرمش در گوشش زمزمه میکنم، تنهایم، سرش را برمیگرداند، با اخم نگاهم میکند، باز میگویم تنهام، باور نداری؟ بیا با چشم هایم نگاه کن، ببین چقدر تنهام، مثل کسی که از خانه بیرون میزند و دست هایش در دست هیچ کس نیست، یا وقتی که در شهر میچرخم و تو نیستی و یک شهر در من تنهاست، این روزها خیلی دلم هوایت را میکند.
اصلأ میدانی مثل ساختمان خوابگاه دانشجویی شده ام که یک غروب جمعه کسی تنها در من نشسته، دلش گرفته و هوای خانه به سرش زده، بلند میشود میرود پشت پنجره مینشیند و بیرون را نگاه میکند، دخترکی میبیند از آن ها که محافظت میشوند، از آن ها که با ماشین میبرند و می آورندشان، از آن ها که صدایشان نازک است، زانوهایش را بغل میکند و یاد خودش میفتد که در سرما و گرما باید کنار خیابان تنها منتظر اتوبوس بایستد، باید تنها خودش را سرگرم کند، باید تنها دل گرفته اش را درمان کند، باید تنها ...
سرش را بالا میگیرم و  میگویم یاد گرفتی؟ با چشم هایم دیدی تنهاییم را؟ عاشقی کردن مثل تمرین ریاضی کردن است، تمرین نکنی یادت میرود و تنها میشوی، من ردِ بارانم، اینجا که بیایی بی چتر خیس میشوی، ناگهان دستش را از دستم میکشد بیرون خودش را رها میکند در آغوشم، چشم هایش را میبندد و زیر لب مدام میگوید، من هم تنهام، من هم تنهام ...

+ طعم شیرین بابا شدن مبارکت باد بابک خان ! (بابا شدم)

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/۳/۱۳ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ نظرات ()

چند وقتیست، یعنی از زمانی که این پرشین بلاگ بازی وبلاگی خودش را راه انداخته، این طرف و آن طرف زیاد میبینیم بازی آرزو بازی را، میشود گفت هشتاد درصد آرزوها خیلی شبیه به هم اند و فقط رنگ و لعابشون فرق داره، اونایی که کلأ تو فاز تنهایی و تک پری ان، مدل آرزوهاشون تک نفره ست، به هیچ رغمه جا نداره واسه یکی دیگه، اوناییم که تو فاز دو نفره ان، چون میلنگه و نفر دومشون نیست، پس کلأ اساس و ریشه آرزو بر باد میره !
نمیدونم اساسأ آرزو یه سری توهمات و تخیلات ذهن های مختلفِ یا یک سری نگاه به آینده ست که چشم بدوزی بهش و بدویی دنبالش تا بهش برسی؟ اون دسته اول اگه بذاریم کنار و طرح و بذاریم سر همین دسته دوم تازه میرسیم سر حرف اول من، که میزان آرزوهای یه نفر چه تاثیری در خطرناک بودنشان دارد؟  آدم هایی هستند که فقط یک آرزو دارن، آدم هایی هستند که چند آرزو در طول هم دارن، و آدم هایی که چند آرزو در عرض هم دارن.
آدم هایی که آرزوهایشان در طول هم است، میشود کسانی که چند آرزو پشت سر هم دارن و هر کدام درجه اعتبار و ارزشش با آن یکی فرق دارد، و در آخر هم یک آرزو از ما بقی ارزشش بیشتر است و ... اینها خطرناک هستند ولی به اندازه ای، یعنی اندازه ای که آرزوهای دیگر جلوی چشمشان را نگرفته و به راحتی میتوانند کنار بگذارندشان، و خطرشان به اندازه همین کنار گذاشتن آرزوهای خودشان میباشد و بس.
آدم هایی که آرزوهایشان در عرض همدیگه ست، کم خطر ترین  نوع آدمیزاد از جنس آرزو دار میباشند، اینها دارای چند آرزو در عرض همدیگه می باشند که هر کدامشان ارزش خاصی دارند و هیچ کدام مقدم بر دیگری نیست و همه را به یک چشم نگاه میکنند، اینها را که دیدید یاد کبریت بی خطر بیفتید و به‌ارامی از کنارشان بگذرید ...
و اما آدم هایی که فقط یک آرزو دارن، از اینها بترسید، اینها تمام زندگیشان حتی دلیل نفس کشیدنشان همان یک‌ آرزوی ست که در سر دارن، برای رسیدن به تک آرزویشان هر کاری میکنند، از روی هر چیزی میگذرن، هر چه جلویشان ایستاده باشد میشکنند و خورد میکنند، حتی دیده شده خودشان و آینده شان را هم حاضرند بر باد بدهند تا به آن چیزی که میخواهند برسند، حتی همه چیز میشود وسیله ای برای رسیدن به آرزویشان، اینکه هدفشان چه باشد، سخیف باشد یا‌ آرمانی، فرقی در رسیدن به هدفشان ندارد، فدا شدن و بی ارزش شدن امور دیگر را میشود در رفتار و سبک زندگیشان مشاهده کرد، از این آدم ها بترسید که چیزی برای از دست دادن ندارند ...

+ این روزها نقص فنی پیدا شده است، چراغ استوپ روشن شده است، شاید باطری خالی شده است، نه اگر باطری خالی بود استارت نمیخورد، اول صبح روشن شد، هر روز اول صبح ها روشن میشود، یک پای روزگار میلنگد، شاید باد کم کرده، زاپاس هم که پنچر است، ولی مشکل از این ها نیست، الان چرا خاموش شده همه چیز، عجب جایی هم خاموش شده، تو این سربالایی این روزگار لعنتی، با شیب تند، کسی هم که اهل هل دادن نیست، نمیدانم با این اوضاع و سرمای هوا و مناظره هایی خنده بازارانه چه قرار است بر سر ایرانمان بیاید، فقط میدانم هر چه شود من یک ایرانیم.

+ در یک رب مانده بخوانید ! (بلاگفای عزیز)      یکبار گذشته ها گفتم بعضی روزها را باید از تقویم خط زد، مثل همین روز تولد خودمان، و ادامه داشت تا اینکه ... گرچه شاید دیر باشد ولی از اینجا تبریک میگم به بانو کربلایی مهشاد عزیزی ! (شمعی که فوت نشد)

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/۳/۱۱ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ نظرات ()

دیدن فیلم سیاه و سفید حوصله میخواهد، حوصله ای به همان اندازه سیاه و سفید و ساده، بدون هیچ رنگ و هیچ نقشی، بدتر از آن اینکه فیلم سیاه و سفیدت صامت هم باشد، یعنی دو ساعت باید بشینی پشت مانیتور و صدایت در نیاید، یه کم که زمان بگذرد کم کم گوشت شروع میکند به نالیدن که خسته شده است و کم آورده، اینجا درست همان جاست که چشم ها باید حرف ها را بشنود، یعنی هم کار خودش را بکند، هم زحمت شنیدن حرف های گوش را هم باید به دوش بکشد، اینجا همان جاست که چشم ها حرف میزنند و گوش می کنند !
فیلم آرتیست دقیقأ فیلمی ست که برای گفتن حرف هایش به صدا نیاز ندارد، برای دیدنش به گوش هایتان نیازی نیست، وقتی رنگ را از فیلم میکشند بیرون یعنی چشم هایتان فرصت بیشتری دارد که به حرف ها هم گوش بدهد، اگر این فیلم را ندیده اید به شدت توصیه میشود به دیدنش.
از فیلم که بگذریم میرسیم به بازیگر زنِ خوش نقش و ریز نقشی که با حرکات بسیار ساده ش آن چنان تصویرهایی در مخ آدم میکارد که الان بعد از گذشت اوه ماه که دوباره اسمش را شنیدم تمام تصویر ها و حرکاتش در مخم شروع کردن به راه رفتن و بازی کردن، حالا شما فرض کنید یکی از این تصویر ها رقصیدن چند لحظه ای دخترک باشد، الان سه روز است که برنیس بژو درون مخم شروع کرده به رقصیدن، با همان لباس سفید، با آن کیف کوچک درون دستش، حتی صدای ترق تروق کفش های زنانه اش هم در یک سالن خالی می آید، ولی چه شد که یاد این بازیگر را افتادم؟
اصغر فرهادی یا مرد اسکاری ایران، این روزها باز سر و صدایش می آید، این بار از کن، شاید کم کم باید اسمش را بگذاریم آقای درام های پیچیده، نمیشود درباره الی را دید و هیچی نگفت، یا حتی نمیشود جدایی نادر از سیمین را دید و دوباره ندید، حالا سر و صدایش با اسم گذشته به گوش میرسد، وقتی شنیدم نخل طلایی بازیگر زن به فیلم گذشته رسیده، سراسیمه بدنبال دیدن عکس بازیگر زنش گشتم، عکس در حال لود شدن بود که کم کم احساس کردم دخترک ریز نقش فیلم تاریخی آرتیست درون مخم شروع کرده به چشمک زدن و رقصیدن، و تا چند لحظه مات و مبهوت بودم از این ماجرا، این خوب است که سینمای ایران هنوز اصغر فرهادی را دارد، از همین گوشه وبلاگ ساده و سیاه و سفیدم تبریک میفرستم برای مردی که باید قبول کرد جهانی شده است.

+ جالب بود بعد از برنامه کَن و روبوسی و ... که منتظر سر و صدا و فحش و بد وبیراهی بودم که کشیده شود به جانش، ولی همه با یک چهره متبسم از او استقبال میکردن و پیام تبریک رد و بدل میکردن، خودمانیم کمی دیر یادشان افتاده، حالا که مرغ از قفس پرید و فیلم یک کارگردان بزرگ ایرانی به زبان بیگانه ساخته شده ...

+ کمی زور دارد باید با زیرنویس نشست فیلم دید !

+درخت آلبالو از ما، چایی و بند و بساط عاشقی از مهربان (داستان درخت آلبالو)       این یعنی منطق ! (ع)

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٢/۳/٧ساعت ٦:٠٠ ‎ق.ظ نظرات ()

یه مثل قدیمی هست میگن: طرف یه دکمه پیدا کرده رفته واسش کت و شلوار بدوزه؟ حالا این شده حکایت ما وبلاگ نویسا، از صبح که چشامون باز میکنیم میگردیم دنبال اون دکمه هه که بشینیم اینجا پشت ادیتور وبلاگ و یه دست کت و شلوار خوب واسش بدوزیم بعد هی بریم جلو آیینه و ببینم بهمون میاد یا نه !
امروز از صبح که پا شدم دنبالم افتاده، رفتم دشویی دنبالم اومد، اومدم صبحونه خوردم حاضر شدم از خونه در اومدم بازم دنبالم بود، نشستم تو ماشین دیدم اینم اومد بغل دستم نشست، دیر شده بود، یعنی انقدر دیر که رئیس اومده بود دم در و دیده بود در بسته ست و ارباب رجوع که دم در ایستاده اند و گوشیش را بر میدارد و زنگ میزند که کجایید و .... نمیدانم چه جوری بال در آوردم و پرواز کردم تا رسیدم ولی رسیدم !
همه اینها امروز میتوانست دکمه امروز من شود که من بیایم بشینم اینجا و شروع کنم برایشان کت و شلوار بدوزم، ولی باز هم دیدم اینجا نشسته روبه رویم، حتی صدای ترق تروق کفش زنانه ای که از بیرون می آید و مجبورم میکند نگاهش کنم، بعد میبینم دختر بچه ای ست که کفش اشتباهی پوشیده و صدایی بزرگتر از دهنش در می آورد هم میتوانست دکمه امروز من شود، ولی چه کنم این جلویم نشسته و نمیگذارد به چیز دیگری فکر کنم، اصلأ تقصیر خودم بود، اگر دیروز تکلیفش را یک سره میکردم امروز به این روز نمیفتادم که هر جا برم دنبالم بیاد و ولم نکنه، کاش درد همین دنبالم راه افتادن آمدن و سر خرمن شدنش بود، لعنتی چند باری آمد جلو، شروع کرد از سرو کولم بالا رفتن که نگذاشتم.
ولی این بار، حمله این بارش دیگر توانم را گرفت، آمد جلو، اول از چشم هایم شروع کرد و دستش را رد کرد تو، بعد خودش را با زور بالا کشید و به پلک پایین چشمم خودش را آویزان کرد و با بدبختی خودش را کشید تو، قشنگ حسش میکردم اول دستش از پلکم رد شد، بعد کله ش، و بعد هم نیم تنه بالا و ... درست مثل بچه گی های خودمان که از لبه دیواری میخواستیم بالا برویم، که حتی اگر دیوار سیمانی بود لباس هایمان هم پاره میشد و ... ، خلاصه اولش رضایت دادم به همین جای خودشو باز کردن تو چشم هام، ولی بعد شروع کرد از بالا به پایین آمدن، گونه هایم سر شد، لبم هم حتی خشک شده و ترک زد، من که تسلیمش شده بودم و حاضر بودم زیر پوش سفیدم را در بیاورم و مثل اسرای عراقی خرمشهر بالا بگیرم و نشان بدهم که تسلیمم، ولی نشد، یعنی نگذاشت، همین الانم رسیده به دستام، کم کم نوک انگشتام داره بی حس میشه، نمیدونم تا چقدر دیگه یمتونم تحمل کنم و بنویسم، ولی سری و بی حالی نوک انگشتامو حس میکنم، دلم میخواد انگشتمو بکنم تودهنم و خیسش کنم، یه کم خنک شه، ولی اونم نمیتونم !
لعنت به من، لعنت به من، میگن از قدیم خودم کردم که لعنت بر خودم باد، این لعنتی که امروز شده دکمه ی من، بالاخره زمین میزنتم، خدا کنه مردونگی کنه و یه چند ساعتی بهم وقت بده تا برسم خونه، نمیدونم وایسم جلوشو تا آخرین نفس بجنگم یا راحت تسلیم شم و هر چی گفت بگم چشم، امروز یک شنبه ست و ولی من تو شمبه جا موندم هنوز، میدونین چرا؟  آخه مستربینم موقع خواب یه خرسی داشت که بگیره بغل و بخوابه ولی ما ... وقتی یه روز نخوابی و اون روز تموم شه و تو هنوز نخوابیده باشی، یعنی گیر کردی تو دیروز و از امروز هی خوابت هر جا بری دنبالت میاد و آخرشم خفتت میکنه،ما رفتیم که خفت شدیم ...

+ در یک رب مانده بخوانید ! (ختنه ش کردن)

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/۳/٥ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ نظرات ()

روز مرد واسه من باز نمیشد، هر چی چشامو بستم، باز کردم، چراغ روشن کردم، خاموش کردم، حتی چند بار رفتم دم در درو باز کردم، بستم، باز روز مرد واسم باز نشد، بعدش اومدم مودم روشن کردم باز نشد، مودم خاموش کردم بازم باز نشد، دست زدم به گوشیم روشنش کردم، باز روز مرد باز نشد، تصمیم گرفتم زنگ بزنم به اپراتورش بگم این چه وضعشه، این همه پول میگیرین از آدم این همه ... کلی هم داد و بیداد کنم سرش که چرا باز نمیشه، گوشی برداشتم بوق خورد، چنتا بوق خورد، هنوز خبری نبود، یادم اومد شاید درست بیدار نشدم، قطع کردم و با عجله دویدم و خوابیدم، یه بار دیگه بیدار شدم، بازم روز مرد باز نشد، نه نمیشود، یک جای کار میلنگد، یک چیزی سر جایش نیست !
کاش زن بودم، زن ها بی حوصلگی شان رو میشویند، آویزان میکنن روی بند دل مردشان، زن ها کلافه گیشان را میپیچن، کادو میکنن، میگذارن دست مردشان، زن ها بغضشان را گوشه دیوار، پشت به همه خالی میکنن و خندان میگذارن می آیندپیش مردشان، مرد تنها که باشد، شب است، یعنی روزش شب است، هفته اش شب است، تمام لحظه هایش شب است، وای به مردی که شب است، باید باران بیاید، باید تو باشی و باران بیاید، میپرد یقه م را میگیرد، سرم داد میزند: آخه الان وقت شوخیه مرد حسابی؟ شرمنده میشوم سرم را پایین میندازم، میزند روی دوشم، دوباره نگاهش میکنم، دلسوزانه میخندد و میگوید می آید، میدانید آمدنش و نیامدنش مثل چه شده؟ مثل ته دیگی شده که ته دیگ گیر کرده و نمیکند، هی نگاهش میکنی، هی دلت را آب میکند ولی چه فایده نمیتوانی ...
شما فکر کنید من مادر بودم، تک تک بچه هام بزرگ میشدن روز مرد میرسید، روز مرداشون باز نمیشد، غصه میخوردن، هی غصه میخوردن، ناراحت میشدن، میرفتم سراغشون، یکی یکیشون برمیداشتم میذاشتم تو دلم میگفتم همین تو بمونین خودم حواسم هست درد و غصه ها که تموم شد بیاین بیرون، بعد ساکمو میبستم میرفتم سراغ روز مرد، هر سولاخ سومه ای که بود سرک میکشیدم، هر کوچه و خیابونی، سراغ رفیقاش میرفتم، قهوه خونه، شیره کش خونه، هر کجا بود گیرش می آوردم، پیداش میکردم، میگفتم لوتی این رسمشه؟ این رسمشه که با ما این کارو کنی، بعد همون جور که سیگار تو دستش بود و چشاش خمار بود سرشو مینداخت پایین و میگفت شرمنده م، شرمنده !
اگر روزی زنی را نیافتی که با رفتنش نابود شوی، تمام زندگی و مردانگیت را باخته ای، یعنی دیگر روز مردی برایت معنا ندارد، این را من میگویم، منی که همه زندگی و مردانگیم را با خود برده یک جای دور، پیچیده دور گیسوانش، با سنجاق زده گوشه پیراهنش، ریخته در جیبش، باقی ش هم گذاشته توی کمد برای روز مبادا ...

+ میگن به دلیل کمبود مرد و به حد حساب نرسیدن امروز روز زنِ، در هر صورت مرد و نامرد، امروز به ناز قدم مردِمردا روزتون مبارک !

+ شرمنده نگاه شما شدم، نگاه هایی که یکی یکی می آیند روز مرد را تبریک بگویند، روز مردی که برای من هنوز باز نشده، شاید مشکل از بالا باشد، مسئولین قول داده اند پیگیری کنن.

+ خیلی دوس دارم از آغلام بنویسم.

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٢/۳/۳ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم