سنگ مفت گنجشکم مفت، تا دیر نشده میخوام یه نامه ای بفرستم واسه وزارت علوم و تحقیقات، بگم یه تغییری تو سیستم آموزشی و کتب درسی دانشگاهیان بدید، درسته همه ش چند ساعت تا شروع امتحانا مونده، خدا رو چه دیدید شاید شد، میخوام بگم اگر امکانش هست ما بین صفحات درسی کتاب ها، چند صفحه هم خالی، یا صفحه استراحت قرار بدید، بعد طبق میل و مزاج دانشجوها پرش کنید، مثلأ واسه یه آدم خوابالو چند صفحه خواب بذارید، متکا و پتو بذارید، ببینید اگر موقع خواب عادت به شنیدن موسیقی دارد یک موسیقی آرام بگذارید، بعد ببینید محل زندگیش کجاست، اگر گرم سیره یه کولر هم ضمیمه صفحه کنید، و ... بذارید بنده خدا بعد چند صفحه درس خواندن یه صفحه هم بخوابه، یا مثلأ واسه اونایی که عاشق پیاده روی ان، صفحه پیاده روی زورکی، حتی با نمره عملی قرار بدین، یکی دو تا نیمکت بذارید برای نشستن، باشد قبول حراست هم بذارید که دختر و پسر با هم نشینند و حرف های خاک بر سری نزنند !
یا مثلأ برای کسی مثل من، چند صفحه دلتنگی بگذارید، کمی لبخند، یکی دو جا گوشه صفحه کتاب ها، بوسه بگذارید خسته که شدم لپم را ببرم جلو بچسبانم به گوشه کاغذ، روی لپم خیس شود خستگیم در برود، یا یک جفت پا بگذارید کمی دراز بکشیم سرمان را بگذاریم رویش خوابمان ببرد، نمیدانم شما دیده اید چرا کتاب هایمان از برگ اولش بعد بسم الله که شروع میشود، حرف های دلتنگی مان را با خودکار گوشه گوشه اش مینویسیم و زیرش تاریخ میزنیم که یادمان نرود، اصلأ میدانی دلتنگی چیست؟ سرربز عددی چه به گوشتان رسیده؟ میدانید وقتی کامپایلر که نه روح دارد نه احساس یک وقت هایی سرریز میکند و خودش برای خودش عددی را روی خروجی چاپ میکند، مثل همین نامه ای که خدمتتان ارسال شده و سرریز شبانه و نخوابیدن بنده میباشد.
در چند صد سالی که گذشت، شاهد پرپر شدن دانشجوها و مثل خر در جایی به اسم گِل گیر کردنشان بودیم، باور کنید اتفاقی نیست که یک دانشجویی که عشقش درس است، یا نه یک دانشجویی که زندگی و آینده ش در گرو درس است، به یکباره قید کلاس و کتاب و امتحان را میزند و کتابش را میبندد و میخوابد و فردا انگار نه انگار که امتحانی داشته و نرفته، ببینید آقا، شما متهم هستید که کتاب های درسی مان مثل نویسنده و استادهایشان خشک و زمخت اند، مثلأ چه میشود هر صد صفحه از یک کتاب چهارصد صفحه ای یه گُل بگذارید و بعد از خواندن صد صفحه آن گل بشود شادی و نشاط و طراوت، اینها را بیخیال، بیاید یک برنامه ای بریزید کتاب ها را روی بند آویزان کنیم جلوی آفتاب، لواشک بشود بخوریم دور هم، آن وقت ها که کوچیک بودم، موقع درس خواندن واسه فرار از شلوغی خانه میرفتیم رو بوم میشستیم درس خواندن، چشمون که میخورد به سینی لواشکا درس یادمون میرفت، موقع خوردن لواشک که چشمون میخورد به کتابا دلمون میخواست زودتر بزرگ شیم کتابای دانشگاه ببینم چه شکلیه، ولی الان فکر میکنم چرا باید بزرگ میشدیم، نشستم بالاسر کتابام منتظرم یه اتفاق خاصی بیفته ...
شما فکر میکنید آدم ها دو دسته ان، یا دانشجوهایی که در طول ترم کتاب هایشان را میخوانند و لنگ شب امتحان نیستن، یا شب امتحانی هایی که منتظر شب امتحان میمانند و خر خوانی خرکی میکنند، ولی این تقسیم اشتباه است، دسته سومی هم هستند که توضیحی ندارد، فقط خودشان را آخر خط رسیده و ... ته نامه هم مینویسم من الله توفیقی !

یه پاکت بردارم، از اینا که چسبش با آب دهنه، خیسش کنم درشو بچسبونم و رو پاکتش بنویسم: خزعبلات یک شب امتحانی درس نخوان که لای هیچ کدام از صفحه های کتابش بوسه نیست.

+ رفقای بلاگفایی چند روزی ست سیستم وبلاگتان کامنت نمیگیرد، حرف هایمان در گلویمان گیر کرده، یک اعتراضی چالشی چیزی راه بیندازید خب !

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٢/٢/۳۱ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ نظرات ()

تک تک آدم های دنیا پی چیزی میگردند، پی یک احساس، پی یک خاطره، پی یک کَس، همیشه یک چیزی باید باشد برای پیدا شدن، که مال کسی نباشد، که فقط مال خودت باشد و باید بگردی تا پیدایش کنی، و پیدایش که کردی، مال خودت کنیش، مال خودت که شد حالا این بهترین دلیل است برای زنده ماندن، آدم ها وقتی چیزی برای از دست دادن داشته باشن زنده ان، زنده ان که بجنگن که نگذارند آن چیزی که مال هیچ کس نیست و فقط برای خودشان میباشد، گم نکنند، از دست ندهند، اصلأ این آدم هایی که دنبال چیز گم شده شان نمیگردند و پیدایش نمیکنند و زنده ان، موجودات بی دلیل و بی بهانه ای هستند برای بودن، مثلأ شب بروی در گوشش بگویی هی فلانی دلت برای که تنگ شده؟ بعد راست راست به چشم هایت نگاه کند و بگوید دلتنگی چیست !
مثلأ همین دیروز که مهمان بودم و ناهار جلویم کله پاچه گذاشت، بعد از خوردن آب و تیلیت رسیدم به مغزش، هی خوردم و خوردم تا رسیدم به یک جایی از مغز گوسفند که رنگش با بقیه جاهایش فرق میکرد، حدسمان بر این شد که آن قسمت، قسمت احساسات گوسفند بیچاره میباشد، قشنگ میتوانستی رگ های باد کرده دلتنگی ش، بغض های خفه کننده ای که به جای گلو در مغزش جا گرفته و همه دلیل های زندگی گوسفندیش را مشاهده کرد، بعد فکر کردم که گوسفند بیچاره که گشته تا دلیل زنده بودنش را پیدا کرده و از بین آن همه، زیر و دست و پا و فشار های بی امان گوسفند صفتان، از فرد مورد نظرش محافظت کرده، پس چرا به این روز افتاده؟ چشم هایم را بستم و شروع کردم به خوردن آن تکه مغزش و خودم را جایش در بین گله وسط چراگاه سبز و پر آب و علف حس کردم، بعد کمی بع بع کردم و شروع کردم به چریدن، هی با چشم هایم میگشتم بین بقیه تا ببینم دلم برای کدامشان تالاپ تلوپ میکند و نفسم بند میرود، تا بالاخره پیدایش کردم، درسته آن چیزی که فکر میکردم نبود، نه بر و روی درست حسابی داشت، نه حتی یک ذره آرایش کرده بود، حتی بیشتر که دقت کردم لابه لای زردی دندان هایش علف هم چسبیده بود، اما تنها نکته مثبتش همین بود که سر به زیر بود و چشم چرانی نمیکرد، و بدون عشوه و ناز بسیار سنگین راه میرفت و حدالمقدور خودش را به کسی نمیمالاند، خودم را با زور هول به کنارش رساندم و دیگر چیزی نفهمیدم، دم غروب که از خواب پریدم، فهمیدم آن روز از بین آن گله، دو گوسفند که کنار هم چسبیده بودند، به کشتارگاه برده شده و بعد کله پزی اتابک، آن ها را از دیگ قلقل کنانش به قابلمه حسین آقا انتقال داده، و این شد که: دلیل زندگیت که برود، تو هم جایی برای زندگی کردن نداری.
حالا من داغ دار دو عزیز از دست رفته ای هستم که تمام خاطرات عشق بازی هایشان در چرا و در طویله، حتی خلوت های دو نفره شان و بع بع های دل فریب شان، در وجودم زنده ست !

+ میگن یکی از بزرگترین جاذبه های توریستی کشورمان این است، با اینکه رئیس جمهور بعدی انتخاب شده، هنوز کسی نمیداند کاندیداها چه کسانی هستند ...

+ عنوان جمله ای ست که این روزها با آمدن مردی به نام جلیلی در بازی رئیس جمهور بازی شندیم، خواستم تکمیلش کنم: آن مرد آمد، آن مردِ اسب آمد !  (کمکی که حضرات عالی جلیلی و لنکرانی با آمدنشان به شاه پیر میتوانند بکنند، ممد جان خاتمی هم با حمایتش نمیتواند بکند)

+ ادم وقتی یه پرستار کنار دستش باشه خب معلومه هی دلش میخواد مریض شه ! (بیماری خوش تیپ)

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/٢/٢٩ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ نظرات ()

چند روز پیش در خانه را باز کردم، دیدم خانه نیستم، هر چی سر و صدا کردم و یاالله گفتم باز هم خانه نبودم، ناچارأ بدون اجازه وارد خانه شدم، در را پشت سرم بستم و شروع کردم به سرک کشیدن در اتاقم،گوشه گوشه اتاق جای چیزهایی بود که نبودن، یه گوشه جای لباس هایی بود که باید اویزان میشد ولی نبود، یه گوشه دیگر جای قاب عکس دو نفره ای بود که دیگر نبود، یا همین جا روی تخت، جای کسی بود که خوابیده باشد ولی نبود، روی دیوار کاغذی چسبیده بود، روشو خوندم نوشته بود من رفتم، با سه تا نقطه، نوشته بود من رفتم و سه تا نقطه گذاشته بود تهش، چشم خورد گوشه تخت، دیدم یه کوله هست حاضر و آماده، دوباره نیگا کردم به نوشته، ساکو انداختم رو کولمو من رفتم ...
زدم به غربت، از اینجا به بعد دیگه آواره شدم، دربه در خودم شدم، نه کسی ازم خبر داشت، نه آدرسی نه نشونه ای، داشتم دنبال خونه خودم میگشتم، زبون غربتم بلد نبودم، هر کیو میدیدم میپریدم جلو و میگفتم شما خود منو ندیدی؟ اونا هم هی میگفتن اوه مای گاد ... و منم تنها چیزی که میگفتم همین بود، کجایی بخت برگشته؟ کجایی آواره؟ آخه الان چی میخوری؟ کجا میخوابی؟ همینجوری روزا ادامه داشت، شده بودم مجنون و در به در من، نه ردی، نه نشونی، یه بار از جلو آیینه رد شدم، از موهای سیام کات خورد به گیسوان سفیدم، سال ها گذشته بود و من در به در من بودم، هر کی هر چی ازم میپرسید میگفتم منو ندیدی؟ میگفتن شغلت چیه؟ میگفتم منو ندیدی، میگفتن خونه ت کجاست؟ میگفتم منو ندیدی؟ میگفتن از کجا اومدی؟ میگفتم منو ندیدی؟ یکی گفت تشنه ت نیست؟ آب میخوای؟ گفتم کجایی پسر؟ کجایی بخت برگشته ...
سال ها گذشت دیگه بهم عادت کرده بودن، پیر شدم، کور شدم، کچل شدم، شده بودم جز غربت همون شهر، اگه یه روز نبودم نگرانم میشدن، دیگه یاد گرفته بودن منو میدیدن میپرسیدن پیداش نکردی؟ منم هی میگم ای بخت برگشته، ای غریب، یه روز نشسته بودم تو پارک، داشتم به کبوترا دون میدادم و از خودم واسشون میگفتم، میگفتم چقدر شر بودم، چقدر آروم بودم، از رفقاتم با خودم میگفتم، از بچگیام، از وقتایی که آروم آروم بزرگ شدم و گنده شدم، از اینکه چی شد که عاشق شدم، که وابسته شدم، اصن از ال آشناییمون گفتم، دوباره یادش افتادم، یاد مامان بزرگه هر شب رویاهام، چشامو بستم، طبقه آخر یه آپارتمان بودم، جلو در یه بالکن، رفتم رو بالکن، من بخت برگشته رو دیدم، بالاخره بعد این همه سال پیداش کردم، رفتم زدم رو شونه م گفتم چیه؟ کجا رو نگاه میکنی؟ اون پایین هیچی نیست، برگشت نیگام کرد، هیچی نگفت فقط نیگام کرد، بخودم اومدم گفتم بیخیال همون پایینو نیگاه کن، این بالا هم خبری نیست، پایینو نیگا کن شاید اومد مادربزرگ رویاهات !

+ این چند روزه خیلی دستمو میگرفتم که نیام چیزی بنویسم، منتظر یه اتفاق بودم، یه اتفاق شاد که بشینم بنویسم، حتی مثلأ راضی بودم بیام از لاک فلان رنگ ناخن بنویسم، ولی چه کنم از تمام این روزها بی کسی ست که میبارد.

+ دوس دارم برم خرید، اول بریم بزازی دنبال یک قواره پارچه چادری خوب، که لیز نخوره، نازک نباشه، سنگین نباشه، از همه مهمتر ارزونم باشه، بعد با پیرمرد بزازی دوس شیم و کلی بخندیم، بعدترش بریم فروشگاه زنجیره ای بزرگ، مهربان چرخ دستی بردارد هی تند تند پر کند مربا و ترشی و روغن زیتون و ... بعد مثل خر همه را بار من کند و ببرم تا ماشین، سوار شویم برویم خانه، بعد هیچی برای شام نداشته باشیم و زل بزنیم به هم تا کمی خجالت بکشیم و منتظر پایان یک روز از یک زندگی خوب شویم ! ( مهم نیست عاشقی را از کجا شروع کردیم، فوتبالیستا هم از همین زمین خاکیا شروع کردن رسیدن به اینجا، والا )

+ دیده اید کسی سفر برود دیگر برنگردد؟ ( عاشقی )  

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٢/٢/٢٧ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ نظرات ()

میدانید رسیدم به جایی، همان جا نشستم شروع کردم به حساب کردن، آخرش رسیدم به این نتیجه که واسه زندگی کردن خیلی پیر شدم، از یه طرفم باز نشستم حساب کردم دیدم واسه مُردنم خیلی جونم، راستش کاش تو این زمونه نبودم، مثلأ برمیگشتم مال اون روزا که نوار کاست بود، بعد میرفتم یه نوار خام کاسیو مشکی رنگ اورجینال میگرفتم، پلاستیکشو با شوق باز میکردم و میذاشتمش تو ضبط، بعد هر شب روزی چند دیقه میشستم با خودم حرف میزدم، قصه خودمو بخودم میگفتم تا خوابم ببره، قصه نبودناشو میگفتم، قصه اشکایی که ریخته، آخرش که نوار خام پر شه، قصه زندگیمم با صدای خودم تموم میشد، این نوار میموند میموند، میشد جز اموال و ارثیه های بابا بزرگب که سر نوار کاستش مُرد، یواش یواش میرسید دست نوه ای که هیچ وقت ندیدمش، اونم از این بچه های سوسول این زمونه بود که هارد فلان گیگ تو جیبشه و اصن نمیدونه نوار کاست چیه، یه عصر جمعه که تو خونه تنهاست پا میشه میره زیر زمین، چشمم میخوره به این کاست، به این کاستی که معروف شده به قاتل آقا جون، که روش هیچی ننوشته، چنتا کاست دیگه هم هست، ابی سیاوش داریوش ... ولی این که روش هیچی نیست رو برمیداره میبره بالا که گوشش بده، همه چیزو میفهمه، همه شبا، همه روزا، همه فحش هایی که خوردم، حتی خیلی چیزایی هم که اینجا نمیشه گفت، صداهای مختلفی از بابابزرگش میشنوه، صدای خوشحال بابا بزرگ، صدای بغض بابا بزرگ، حتی از روی هق هق گریه ها هم میتونه بفهمه چی شده، آخر نوار میرسه به اونجا که بابا بزرگ وسطای نفس نفس گریه کردناش یکیو صدا میزنه: " مهربان ... " بعد هی منتظر جواب میشه، هی منتظر جواب میشه، دیگه هیچ صدایی نمیاد، هی منتظر میمونه حتی بابا بزرگ دوباره صدا بزنه، ولی اینم نمیشه، هیچ صدایی دیگه نیست، حتی صدای نفس کشیدن بابا بزرگم دیگه نمیاد، اینجا نوار تموم میشه و نوه ای که هیچ وفت ندیدم میفهمه چی شد که آقا جونش مُرد ...
الان این نوشته ها هم واسم همون کارو انجام میده، فقط با این فرق که اینجا کسی نیست که بتونه بشنوه آخرین باری که صداش کردم و آخرین نفسایی که در نبودش کشیدم !

+ همه اصول ما درست بود، ولی تا الان همه نتایج غلط از آب در آمده، به جز یک چیز، آنکه من ته دلم قرص است کسی را دارم، و مهربان هم ته دلش قرص است که ( ... )

+ حالمان اصلأ خوب نیست، کم کم باید یاد بگیرم یک ساعت مچی ببندم دستم، بروم جلوی آیینه هی بخودم نگاه کنم هی نفس کشدار بکشم، باید به ساعتم نگاه کنم ببینم چقدر وقت دارم ...

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/٢/٢٢ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ نظرات ()

کنار یک زن نشینید، اگر نشستید به دستانش نگاه نکنید، اگر به دستانش نگاه کردید لرزش دستش را ندیده بگیرید، کنار یک زن نشینید، اگر نشستید به چشم هایش زل نزنید، اگر زل زدید خستگی ش را نبینید، اگر دیدید بریدنش را نادیده بگیرید، کنار یک زن نشینید، اگر نشستید صورتش را نبینید، اگر دیدید رنگ پریده اش را نبینید، کنار یک زن خسته و بریده از زندگی که نشستید نگاهش نکنید، اگر نشد دستش را بگیرید با او فقط حرف بزنید، موقع حرف زدن آرام حرف بزنید، به آغوش هم نکشیدش نکشید، فقط نگذارید بفهمد که دانسته اید تنهاست و کم آورده است.
توی ماشین، پشت پنجره، کنار یک زن نشستن، خودش کافه ای ست سیار، قدرش را بدانید، نگاهش نکنید، به جایش زل بزنید به بیرون، هیچ جا را نبینید، بگذارید فکر کند بیرون را میبینید، در خیالتان چشم هایتان را ببندید، سرتان را روی شانه هایش بگذارید، و در همان خیال خودتان بخوابید، در خواب فکر کنید که دوست داشته اید چه کاره شوید، خلبان، دکتر، خواننده، بازیگر، خیاط، خودتان را جای شغلتان بگذارید، ببینید چه شکلی میشوید، در همان خواب حس میکنید که در خیالتان سرتان را روی شانه اش گذاشته اید، هیچ وقت یادتان نمی آید دلتان خواسته باشد شغلتان بشود مرد کسی، چشمتان را باز کنید، سرتان را از روی شانه اش بردارید، به جای بیرون به چشم هایش زل بزنید، آن روز را در تقویم دلتان ثبت کنید، شما شاغل شده اید به شغل شریف مردش بودن.
مرد که شدی، وسط درد و تنهایی که گیر افتادی، باید به حرف سازت گوش بدهی، خودت را به اولین سازی که میبینی میرسانی، دستش را میگیری، نه دستت را میگیرد، کنارش میشینی، به حرف هایش گوش میدهی، میگذاری حرف بزند، تو هم برداشت خودت را میکنی، حس میکنی کسی به تو و سازت تکیه داده، نگاهش میکنی، یادت می آید مردش شده ای، می آیی برایش ساز بزنی، چشم هایش را میبندد، سازت را نیمه کار رها میکنی، به آغوشش میکشی، در گوشش میگویی، ساز زدن را حفظ نکرده ام هنوز، میزنی روی تکرار، زندگی را، آرامش را میدهد دستت، شناور میشوی در بودنش، اینجا دنیا به آخرش هم رسید، رسید ...

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/٢/۱٩ساعت ٥:٠٠ ‎ق.ظ نظرات ()

شده تا حالا حس کنید رگ های مغزتون خشک شده؟ امشب با تمام وجود چیزی حدود دو ساعت چنین حسی داشتم، صدایی مث خرخر نی نوشابه، وقتی چیزی ته شیشه نیست و  یه صدای جون کندنی در میاد ازش، دقیقأ حس میکردم رگهام داره جون میکنه تا یه ذره خون برسه بالا، سفتی عضلات، سوزش چشم، باد کردن رگهای روی پیشانی، از پشت کاسه چشمم چیزی در حال رد شدن است، چیزی که قطرش بزرگتر از اندازه تعریف شده اش میباشد، دیدید چیزی گیر کند در شلنگ آب؟ هی فشار میاورد، زور میزند، تا بالاخره کنده شود و خلاصی پیدا کند، با کف دست چشم هایم را میگیرم از جایش بیرون نیفتد.
کسی که یک عمر ازش بی خبرم، یک عمر دو روزه، زنگ میزند و از ته چاه فریاد میزند که مسافر است، که میخواهد برود از اینجا و از همه جا، فریادش آنگونه است که فکر میکنید کسی دارد فرار میکند، مثل زندانی که فرار کرده و لب جاده منتظر اولین ماشین ست تا دورش کند، تو دیگر هیچ چیز نمیشنوی فقط صدای رفتنش را میشنوی، کارت میشود زل بزنی به ساعت و ثانیه هایش را بشماری، پنج شش هفت هشت نُه شب شده، هنوز از مهربان مسافرم خبری نیست، خون دیگر در رگ هایم جاری نیست، حس میکنم رگ هایم کپ شده، خون از زیر پوستم عبور میکند، لمسش میکنم جریان خون را زیر سطح پوست پیشانیم، گرمایش تا عمق چشم هایم میرود، میسوزد، هنوز خبری از مهربان نیست ...
ساعت ده نشده پیامی می آید از سوی آشنای غریبه ای و میگوید حالش خوب است، زندان بان گردن کلفتش سر راه رفتنش سبز شده و ...

+ امشب باز هم مُردَم، دوباره زنده شدم

+ خیلی بد است هی صدایت کند مَردَم، مَردَم، بعد تو هیچ غلطی نتوانی بکنی و مَرد بودنت به درد زیر گِل بخورد.

+ از خواندنش سیر نشدم شما هم سیر نشوید ! (عاشقی)    تنهایی نمیشود از پس تنهایی بر آمد ! (تنهایی ادامه ش به من میرسد)  

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/٢/۱٦ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ نظرات ()

حالا که فکر میکنم، همه چیز از آنجا شروع شد که تصمیم گرفتم بت پرست شوم، بتی را با دستان خودم ساختم و بعد نشستم به پرستیدنش، آدمی نبوده ام که جدالی بین عقل و دل داشته باشم، در خاطره م نیست، همیشه حرف اول و آخر را دل میزند، آن وسط هم عقل کار خودش را میکند، یعنی با عقل، دلم حکم میدهد که چه کنم و چه نکنم، راستش را بخواهید یکبار خودم مغزم را شکافتم نصفش را بریدم و در آوردم جایش دل گذاشته م، و این شد که میبینید. وقتی آدمی با دلش کاری میکند، یعنی کاری که دلش میخواهد میکند، تا آخرش پای حرف دلش میماند، میسوزد و میماند، آب میشود و میماند، جوابش هم ساده ست، چون دلش خواسته ...
وقتی دلت یک چیز گنده میخواهد، باید حالا حالاها بروی برای رسیدنش، در تمام راه هم هرچقدر زمین بخوری، باز بلند میشوی، چشم های آنکه ته جاده ایستاده را میبینی و مشتاق تر میروی، این روزها در زندگی طعم لذت های جدیدی را چشیده ام، مثلأ مهربانم گوشه چشمش غم باشد، من خودم را به آب و آتش بزنم تا غمش را بگیرم و جایش آرامش بدهم، درست است. همینکه خودم را میکشم تا غم های مهربان را کم کنم برایم لذت بخش است، اصلأ شما فکر میکنید من روزها چرا باید از خواب بیدار شوم؟ دلیل بهتر از این که فقط بیدار شوم تا نگذارم مهربانم غمگین باشد؟ یا حتی اینکه بدانی برای کسی پناه شده ای، پناه کسی شدن هم برایم لذت بخش شده، و خیلی چیز های دیگر که میتوانم به راحتی آب خوردن به گردن مهربان بیندازم و ... ، همه میگویند خدمت پسرها را مرد میکند، من میگویم تا پناه کسی نشوی طعم مردانگی را نمیچشی. خیلی ها میگویند پس خودت چه؟ پس غم های خودت چه؟ جوابشان ساده است، من از اون‌ آدمام که خوب بلدم غم هایم را زیر خاک چال کنم و هر روز آبشان دهم تا سبز شوند. من آدمیم که اینگونه بلدم زنده بمانم و نفس بکشم، برای کسی ذره ذره آب شوم و آرامشش را بیشتر کنم.

مگر چند بار در طول این همه زندگی ساعت 6 صبح را دیده ام که این بار دومم باشد؟ چشم هایم رنگ خون بخودش گرفته، روز قبلش آنقدر غم روی سرم آوار شد، که تا سه صبح با خودم کلنجار میرفتم که چرا نمیخوابی؟ خوب میدانم، همه اینها که تمام شود، عامل همه این خورد شدن و ها و شکستگی ها را از سقف خانه شان آویزان میکنم و نشانش میدهم شکستن غرور یک مرد یعنی چه !
پنج دیقه به هشت از خانه میزنم بیرون، هشت باید محل کارم باشم، راه بیست دیقه ای را، نشستن در ماشین و استارت زدن همانا، روشن نشدن این ماشین نازنین و دوس داشتنی همان، استارت ماشین که کار نکند هیچ کاری نمیتوانی بکنی، یاد صبح هایی افتادم که با صدای مهربان بیدار نمیشوم، روشن نمیشوم، خدا به خیر کند تا آخر شبم را ... امروز اولین جلسه هیئت مدیره ست، و من باید دستور جلسه را‌ آماده کنم، نمیدانم اینجا پشت ادیتور پرشین بلاگ چه میکنم ؟

+ این روزا که امتحان ها رو فشرده کردن که راحت تر بره تو پاچه مون واسه همه امتحان بده ها دعا کنین (حول محور امتحانات این ترم)

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/٢/۱٦ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ نظرات ()

مسیر را که انتخاب مکینی، باید فانوس را بگیری در دستت، دنبال نورش بروی بروی و تا برسی به آنجا که قرار گذاشته ای با خودت برای رسیدن، حالا اگر فانوس در دستت نبود، یا گمش کردی، یا خاموش شد، گم میشوی، خودت را گم میکنی، مسیرت را گم میکنی، و باید همه راه رفتنت را بازگردی، این قصه نوشتن یک و پست و بعدترش حذف کردنش، درست مثل همین میباشد، که فانوس از دستت افتاده و در تاریکی شب میروی، آخر سر مجبور میشوی همه راه رفته ات را بازگردی و ...
اگر بگویم فانوس زندگی ام، مهربان است و هرزگاهی از دستم رها میشود و گم میشوم، راحت تر میتوان قبول کرد حذف کردن نوشته ای که با جان و دل نوشته ای و چسباندیش اینجا، چقدر دنیا زیباست وقتی فانوس زندگی ات را در دست گرفته ای و .... بگذریم، تا حالا شده جواب یک سئوال چند قطره اشک باشد و بس؟ صدایم میکند، زل میزنم به حرف هایش، به سئوالش، سئوالش چسبناک است، نه اینکه به سئوالش بچسبم، یعنی سئوالش مرا به خودش میچسباند، یا نه، آنقدر خودش را به من چسبیده دیده که ناخود آگاه این سئوال را میگوید، زودتر از این حرف ها منتظرش بودم، ولی نمیدانم چرا اینجا که سئوال را کرد، من آویزان شدم به صدایش، یعنی آخرای سئوال کردنش دیگر سئوال را نمیشنیدم، صدایش مهمتر بود، زیباتر بود، عزیز تر بود، جوابی نداشتم برای دادنش، نشستم گوشه خرابه، روی خاک ها، با انگشت نقاشی کردم، عکس یک موجود ناموس پرست را، خرابه ام یک نفره بود، قرار نبود او هم بیاید و ببیند، بعد آنقدر سر خودم داد زدم که رویم کم شد، شاید فقط خیسی گوشه چشم هایم جوابش را داد، شاید هم ... !
آه شده ام از این آدم های سرد و خوابالویی که صبح ها جنازه وار خودشان را بیدار میکنند، به زور در خیابان ها قدم میزنند و سر ساعت هشت خودشان را به فلان جا میرسانند، فلان جایی که مدام باید بگویی محل کارم، تا خودت یاد بگیری محل کارت را، یکبار یکی زنگ میزند و میگوید فلانی دنبال یک ادم مطمئن میگردم، بعد هی دور و برم را گشتم هی گشتم بعد گفتم من مطمئنم؟ خنده ش گرفت، و بعد از آن داش بهی شاغل شده است.

+ شاید خیلی احتیاج بود به یه اتفاق تازه در زندگی که همه ش از خوشی و ناخوشی روزانه ننویسم، از صبح های خوابالوده گی بگویم و از آدم هایی که تا ظهر میبنمشان، کار نوشت نام پست هایی میشود که مزه آدامس نعنایی میدهد و صدای ترق تروق ترکاندن آدامس سر صبحگاهی.

+ در بک رب مانده بخوانید ! (مادر)

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/٢/۱٥ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ نظرات ()

قرار بود فقط منتظر بودن بلد نباشد، ولی نشان داد مسافر بودن هم بلد نیست، مسافر بودن آداب و رسوم خودش را دارد، نمیشود وقتی که مهمان کسی شدی بلند شوی لباس هایت را بپوشی خودت را حاضر کنی سوار ماشین شوی و بروی تا برسی، مهمان شدن، حاضر شدن، راه افتادن، رفتن و رسیدن همه ش آداب و رسوم خودش را دارد، کمترینش میشود این که در راه از شوق دیدنش خودت را تمام کنی، یا دست و پایت را گم کنی یا ... اصلأ قبلترش باید بروی خودت را تمیز کنی، بوی شکلات بدهی، حتی صدایت، صدا بهار بدهد، باید قصه تنهاییت را بنویسی روی کاغذ، بگیری دستت جای آدرس، به شهر غریب که رسیدی از روی کاغذ تنهاییت بگردی دنبال آدرس، مثلأ کاغذ رابدهی دست یکی بگویی بخوان، تنهاییت را بخواند و بعد بگوید برو فلا جا، بعدش بدهی دست یکی دیگر بخواند و بگوید برو بهمان جا، مهمان شدن آداب دارد رسم دارد ...
گفته بودم وقت آمدنش که شد، به رسم سرخپوستان گوشم را زمین میگذارم تا صدای پای آمدنش را بشنوم، راستش انقدر مرده بودم که نفهمیدم کی راه افتادم و خودم را به مرز جنون رساندم، صدای پا می آید، صدای پای زندگی، خودش را پنهان کرده بود، پشت آبخوری فلان جا، قبلش با خودش اینگونه قرار گذاشته بود بلند شوم بروم دیوانگیم را نشانش بدهم، بهار را بدهم دستش و بازگردم، نمیدانست اینجا یکی وسط زمستانش آتش روشن کرده و منتظر است، میخواست نشان بدهد که تغییر میکند، که چیزهای جدید جدید در خودش میسازد، خاک زمین که برکت ندارد، باید در آسمان دستم را دور کمرش حلقه میکردم و درگوشش میگفتم من تو را همین جوری میخواهم، اصلأ میبرمت فریزت میکنم همین گونه، باید نازش کنی و دیگر ازش نپرسی اخلاقت چگونه است، اگر عاشقی !
چند روز گذشته را، تمام تلخی های رد کرده را، گذاشتیم در زمیبیلی، رفتیم سر چشمه، پخششان کردیم روی زمین، همان جا با آب چشمه شستیم و پهن کردیم گوشه دلمان، آفتاب نگاه مهربان خشکشان کرد، جمعشان کردیم گذاشتیم گوشه اتاق، مهربان بلند شد دست های خیسش را خشک کرد، نگاهی کرد به دست مشت شده اش، یه کاغذ مچاله دید، همان آدرسی که از روی دلتنگی به اینجا کشانده بودتش، بیرون انداختش، از من کاغذ خواست، باز شروع کرد به نوشتن، باز مچاله ش کرد، گذاشت در مشتش، نمیدانم چه بود، شاید آدرسی دیگر، ولی نه از روی دلتنگی، این بار آدرس میداند مستقیم کجا بیارتش، همان جایی که دلش نخواست تمام شود، همان آدرسی که ...
بیخیال تمام شد آن روز، ولی من تمامش نمیکنم حالا حالاها کار دارمش آن روز وحشی لعنتی را.

+ مگر میشود مهربان بخواهد فلان و بهمان را حذف کنم و گوش به حرفش ندهم ؟

+ عاشق باید جغرافیای معشوقه اش را بداند، جغرافیای تنش را، وضعیت آب و هوای دلش را، باید بداند دوست دارد خودش را دراز کند در آفتاب یا میخواهد خودش را پنهان کند پشت دیوار، عاشق باید جغرافیای معشوقه اش را از بر باشد.

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/٢/٩ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ نظرات ()

بلند شد نشست گوشه ای، شروع کرد به نوشتن، دوس ندارم زن باشم، زن بودن یعنی انتظار، یعنی منتظر ماندن، منتظر بمانی تا همه چیز به خوبی تمام شود، منتظر بمانی تا او بیاید، هی بخودت بگویی به زودی به زودی، این به زودی چقدر کلمه ترسناکی ست، به زودی میتواند یک لحظه دیگر باشد، میتواند ... ، چقدر میترسم از به زودی، باز نوشت، دوست ندارم زن باشم، من باید مرد باشم، مرد که باشی خودت میتوانی بلند شوی بروی بیایی همه کارها را انجام بدهی، داد بزنی، برای چیزی که میخواهی میجنگی، مرد که باشی سرش را میگذاری رو سینه ات و میگویی غم مخور تمام میشود، نوشت من باید مرد باشم سرش را بگذارم روی سینه ام و در گوشش بگویم غم مخور تمام میشود به زودی ...
آخر نوشته اش نوشت تمام، خودکار را زمین گذاشت کاغذ را برداشت مچاله کرد، دلش نیامد، بازش کرد، صاف که شد، تا کرد گذاشت در جیبش، از اتاق که بیرون رفت دید بابای خانه دارد میرود، یادش آمد یک چیز ننوشته، برگشت به سمت اتاق، دوباره نشست، کاغذش را برداشت پشت کاغذ نوشت، هر روز بابا از خانه میرود، بابا آنقدر میرود تا به رفتنش عادت کنم، آخر نوشته اش نوشت بابا رفت، نقطه را که گذاشت کاغذ را مچاله کرد و چشم هایش را بست و از پنجره انداختش بیرون، همان جایی که بابا هر روز از انجا میرود.
چشم هایش را باز کرد، گوشی را برداشت، سلام، سلام، سلام، ... ، چرا حرف نمیزنی تو دختر؟ شاید حرفی واسه گفتن نداری، باشه مزاحمت نمیشوم، گوشی را قطع کرد، دوباره رفت سراغ نوشتن، دوس دارم زن باشم، زن که باشی میفهمی در صدای مردت غم ریخته، غصه ریخته، فکر میکند نمیدانم در صدایش خسته گی ریخته، فکر میکند نمیدانم صدای دلتنگیش را از من پنهان کرده، فکر میکند نمیدانم، هیچی نمیدانم. باز نوشت دوس دارم زن باشم، زن که باشم بی حوصله میشوم، بی حوصله از بازی ها، بازی ادامه دارد، غصه تمام نمیشود، دلتنگی قصه ی هر شبم شده، تنهایی آواره م کرده، باید زن باشم که بی حوصله باشم، که مرد قصه های غُصه ام سراسیمه خودش را برساند، سرم را روی سینه اش بگذارم، آرام در گوشم بگوید غم نخور تمام میشود به زودی ...
این روزها شده ام زبان مهربان ...

+ مهربان خوب نیست، حوصله ش سر رفته از زندگی، میروم که خودم را از ریشه در بیاورم جای خودم یک مرد خوب بکارم، بعد مهربان هر روز آبش بدهد و مراقبش باشد تا سبز شوم و ...

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/٢/٥ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ نظرات ()

به بهانه تبریک تولد آبجیِ کوچک خانه ( دل درد گرفته ای )

میگویند اردیبهشت گل ها، گل میدهند، قبل ترش باید بلندشوی بروی بیلچه را برداری بیاوری بیفتی به جان گلدان ها و بعدش منتظر بنشینی تا اردیبهشت بیاید و گل بدهد، شاید یک بار که مادرِ خانه مشغول آشپزی بود، و صبح بود و برنج را گذاشته بود و قُل قُل میکرد و خودش رفته بود پای تلفن، باید بلند میشدم میرفتم همان بیلچه گِلی گلدان ها را برمیداشتم و شروع میکردم به زیر و رو کردن برنج، کارم که تمام میشد صدایش را در نمیاوردم و منتظر میشستم تا اریبهشت بیاید، خدا را چه دیدید شاید سر اردیبهشت گل میدادیم !
ولی نشد، شاید چون قدِ من به آن گاز بی قواره مان نرسید که نشد، شاید آغلام بیلچه را ته انباری که تاریک بود گذاشته بود که دستم نرسید، خلاصه سر اردیبهشت منتظر گُل دادن نشستم، شده بودم مثل درختی که ریشه اش خشک است و آبش نداده ان، از درون عطش را حس میکردم، قبلش مدام تکرار میکردم اردیبهشت پشت در باید بماند، اردیبهشت پشت در باید بماند، هنوز ما نکاشته ایم گلی که سر اردیبهشت گل بدهیم، ولی سر اردیبهشت بود که صبحش رفته بودم مدرسه، سر ظهر برای اولین بار بابای خانه آمد دنبالم، سوار شدم مرا برد یک محله ای، از آن قدیمی ها که نفس کشیدنش بوی گوسفند میدهد، بعد رفت یک گوسفند بغل کرد و گذاشت صندوق عقب، تمام طول راه به بع بع کنان گوسفند گوش میدادم و به اینکه در خیابان کسی ما را نبیند با این صدای بع بع !
بیمارستان را دوست ندارم، بیمارستان ها نمیگذارند بچه ها بالا بروند، دم در سالن انتظار، همیشه یک آقای بداخلاق نشسته که حتی زیر چادر مادربزرگ ها هم نمیشود قایم شد و بالا رفت، بیمارستان را دوست ندارم، همیشه باید تنها سر صندلی بد بوی بیمارستان بنشینم تا همه از بالا بیایند، بیشتر دلم میخواست پیش گوسفندِ پشت ماشین میشستم و صدای بع بع او را میشنیدم تا صدای مزخرف تلویزیون سالن انتظار را، بالاخره آمدن، ولی بی خبر، ولی به در پوچ خورده، قرار شد مرا با گوسفند ببرن خانه، گوسفند را ببندن به درخت حیاط و مرا هم ببندن شاید به در خانه، وسط حیاط خانه مشغول ور رفتن با گوسفند بد بو بودم که صدای در آمد، همه آمدن، آقای چاقو به دستی آمد، گوسفند را کشت، خونش زمین که ریخت مادر خانه از رویش رد شد، بغلش چیزی بود، شبیه گل یا یک دسته گل، بعد که صدای جیغ جیغش در آمد مطمئن شدم که گل است، الان که بیشتر فکر میکنم میگویم شاید بزرگتر ها خودشان بیلچه گِلی را برداشته بودن و سراغ قابلمه رفته بودن و برنج را زیر و رو کرده بودن که سر اردیبهشت خانه ما گل داد ...

+ به سراغ من اگر می آیید برگردید کسی خانه نیست، یعنی هست، در را بسته نشسته پشت در، مشغول خودکشی بخشی از خود میباشد، آن بخش که مدام در گوشش میخواند: لعنتی الان فصل بدبختی نیست، الان فصل فکر کردن به زندگی فردایت است.

+ یه چند روز باید بشینم پشت موتور، تو این هوا، باید مخمو در معرض وزش شدید باد قرار بدم کمی باد بخوره شاید با هول روشن شد.  گاهی فکر میکنم کاش اینجا هم یه ختم عمه یجیب وبلاگ میشد گذاشت واسه حل مشکلات وبلاگ نویسا برای بانو عسل خیلی دعا کنید خیلی بعنی خیلی بیشتر از خیلی ! (دنیای خاکستری)    و یک دنیا خوشحالم برای قصه گویی که نوشته هایش شکل عروسی بخودش گرفته ! (دوباره بهار)

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/٢/٢ساعت ٥:٠٠ ‎ق.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم