هوا سرده، خیلی سردتر از چیزی که فکرشو کنی الان یه ماهه هر کی رو میبینم میگه امروز سردتر از دیروزه، دیگه عادت کردم که هر روز سردتره از دیروزه، انگار اخبارم دروغ میگه، شنیده بودم اخبار دروغ میگه ها ولی باور نمیکردم، یا شایدم فکر میکردم اخبار فقط چیزای گنده و سیاسی و فلان و دروغ بگه، ولی اینا گفتن دروغ میگه داره باورم میشه یه مشت احمق نشستن تو اخبار که همه ش دروغ بگن، خدا رو چه دیدی یه وقت دیدین جمعه هم گفت شنبه و همه پا شدیم رفتیم سر کار، خلاصه خیلی سرده مثل آدمایی شدیم که تو جییامون یه کم گرما داریم و هر روز که میره جلو کم کم گرماهامون داریم مصرف میکنیم و دیگه آخراشه، واسه همینم هست که هرروز فکر میکنیم از دیروز سردتره، ولی من سرما روبا روشن شدن یا نشدن ماشین میسنجم، روزی که ماشین روشن نشه خیلی سرده و لامصب باس پیاده برم، آها راستی یه کم از اوسا دارم یاد میگیرم، همین چند روز پیش بود هر کاری کردم ماشین روشن نشد و پیاده رفتم انقدر سرد بود مخم یخ زد، ظهرم که رفتم خونه اوسا گفت شمعاتو وا کن بذار رو بخاری یه ساعتی که موند با انبردست جا بزن تو آچار شمع و ببندش برو استارت بزن، خیلی حال داد مهربان تا شب هی راه میرفت و سوت میزد و هورا هورا میکرد !
راستی دستم شکسته، خیلی درد میکنه، نه اینکه مثلا زمین خوردم یا تصادفی کردم یا چیزی شده که دستم بشکنه و برم گچ بگیرم، نه، دیدین یه وقت هواستون نیست کاری میکنین مثله دستون در میره میخوره تو صورت یه بچه ای بعد زود میگین الهی بمیرم دستم بشکنه و فلان، اونجوری دستم شکسته، خیلی درد میکنه، الان سه روزه دستم شکسته، اصلا دادم مهربان بسته تش، فکر‌کنم باند و اینا رو باز کنم باد کرده باشه، دیشب که از درد هی بخودم میپیچدم، سرشبم نبات و زرده تخم مرغ گذاشتم رو دستم، دیگه صبحم یادم رفت بازش کنم، زرده تخم مرغش خشک شده مونده نباتای خورد خوردش، دستمو که تکون میدم حس میکنم یه چیزای تیزی میره تو دستم، حالا خون مون نیاد یه وقت، خلاصه ما یه کاری کردم و هی راه رفتیم گفتیم دستمون بشکنه حالا هم انقدر درد میکنه که با دست دردو بسته اومدیم سرکار خدا آخرشو به خیر کنه !
اینجا آدما میان چهارچرخاشون میذارن رو چاله و میرن پی زندگیشون تا چهارچرخشون راه بیفته و بیان ببرندش، چقدر جالبه آدمای سواره ای که شده برای یکیار هم پیاده برن و بیان، اوسای سر مکانیک ما دانشجو بوده، رشته هنرهای تجسمی، تهران درس خونده و حالا سرمکانیکه یعنی سه تا مکانیک زیر دست و پاشه، تازه فهمیدم هنر خونده، یکی دو روزیم هنگ بودم، البته قبلش هنگ کرده بودما، مثلا وقتی زنگ زد خونه به دخترش گفت نازنین بابا، یه چیزایی دستم اومد که نازنین بابا جمله ای نیست که از تو چاله سرویس گاراژ در بیاد، ولی خب اسم بچه ت میتونه هیچ ربطی به شغلت نداشته باشه، مثلا اگر من دختر دار شم و برم واسش عروسک بخرم حتما اسم یکی از عروسکاشو میذارم مثلا رحمان، اسم خودشو که جرات ندارم ولی واسه عروسکاش از الان نقشه کشیدم، پای جنگ و دعواهاشم هستم، از این اسم خارجکی سوسولیا نه میذارم یهد بگیره نه بذاره، فقط رحمان و رحیم و رباب و اقدس و بطول و تو همین مایه ها، از الانم باید شروع کنم قصه بنویسم اینجا، که فردا شب ها خواست بخوابه برم اینجا رو وا کنم و واسش بخونم تا بخوابه، حتما هم یکی از شخصیت های داستانم اسمش غلامه، آغلامم هر روز ماشینش خراب میشد میبرد پیش اوسا ولی، شخصیت های خوب و با ریشه ای انتخاب کردم واسه قصه هاش نه ؟

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/۱٠/٢٢ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ نظرات ()

صدای قرقر تراشکاری می آمد که صدای اگزوز این یکی هم بلند شد، اوضاع خوبه همین که انقدر سوت و کور نیست که خوابم ببره یعنی خوبه ولی خوابم میبره از خستگی.
موقع نوشتن میشه جوری نوشت که مخاطبت موقع خوندن حس کنه وقت نوشتن خنده رو لبات داری یا اشک تو چشمات، ولی چه جوری باید بنویسم شما که میخونید حس کنید دستام سیاهه یا روغنی ؟ الان ده روز که اینجام، اینجا یکیو میخواستن حساباشون کتاب کنه، البته قبل من یکی دیگه بود که حساب کتاب کنه خیلی پسر تیز و بزی م بوده ولی شانسش میزنه میره یه جای بهتر میشه حسابدار نمایندگی فلان، خب حقشه واقعا کار بلده، تو مغزش دو سه نفر نشستن فقط عدد حفظ میکنن لعنتی، دو سه روز اول بهش حسودیم میشد بعد کم کم عادت کردم حالا اون از اینجا رفته و شده حسابدار نمایندگی فلان من اومدم اینجا شدم حسابدار تعمیرگاه بهمان، اولین بار که حسابدار میشم، تجربه خوبیه، گردش مالی خوبی زیر دستات میره و میاد، میتونی با عددا بازی کنی، تازه حوصله مم که سرمیره پولا رو میارم میشمارمو شروع میکنم به دسته کردن، دسته کردن پولا حس خوبی به آدم میده، اینکه موقع شمردن هی برسی به تهشو تو دلت دلشوره باشه که صدتا میشه و میتونم ببندمش بذارمش کنار یا نه و همه نود و هشت تا شمردن واسه هیچی بوده. هیچ وقتم اخر شبا پولا رو نمیشمارم دفتر دستک و میبندم میذارم واسه فردا صبح، صبح وقتی قراره با پولا بازی کنی و یکی یکی جدا کنی بسته صدتایی درست کنی روحیه خوبی بهم میده، همینکه دستت فلان تومن پول داری پس دستت تنگ نیست ولی نمیتونی هزارتومنشو خرج کنی پس جیبت خالیه حسی بهت دست میده که تا حالا تجربه شو نداشتم، ولی خوبه خوشم میاد، با اینکه میدونم اخر ماه که حسابا رو ببندم کلی موجودی صندوق کم میارم ولی میگم باز خدا بزرگه.
میدونین چرا موجودی صندوق کم میارم؟ اخه شما فکر کن یکی میاد فاکتورش شده شصت و دو تومن با کلی پونصدی و هزاری پولشو میرسونه به شصت من چه جوری دلم میاد دو تومن ازش بگیرم؟ اون روزای اول یه لبخندی میزدم و میگفتم بسلامت و نمیگرفتم کم کم که رفتم جلو تازه دارم میفهمم چه خبره، البته هنوزم نمیگیرم، هنوزم لبخند میزنم و میگم بسلامت ولی تو دلم میترسم، هر روز که میریم جلو بیشتر میترسم ولی عیب نداره خدا بزرگه.
همین نیم ساعت پیش اوسا داشت ترمزای یه ماشین چک میکرد تو همین یه وجب حیاط گاراژ هی گاز میداد هی میزد سر ترمز، صدای خوبی داشت، صدای ترمز و خط ترمز، گفتم صدا، قبلنا خیلی عشق صدای موتور بودم، صدای زنگ گوشیمم یه فوردی بود که گاز میداد و با دلم بازی میکرد، دیروز نشسته بودم همینجا که صدای یه موتوری اومد، تاخودآگاه بلند شدم رفتم بیرون یه پرشیایی کاپوتش بالا بود و اوسا داشت گاز میداد ...
تو مکانیکی میشه بگی وبلاگ دارم؟ جایی که نه اینترنت دارن نه یه سیستم خوب، فکرشم نمیکردم شاگرد مکانیکا وقتای بیکاریشون از فیلتر شدن ویچت حرف بزنن و فیس بوق بازیای دیشبشون باعث غرورشون باشه، شایدم عکسای آواتارشون خوشگل تر باشه مثلا، خلاصه این ده روز تجربه های جدیدی تجربه کردم، صداهای خوب، حسای خوب، مکانیکایی که دستاشون سیاهه و زمخت، کم کم حس میکنم دارم زمخت میشم، فکر کنم باید بشم یه مرد زمخت دست زبری که صبحا واسه خانومش شیر میبره تا تو خواب بخوره و دوباره بخوابه، یا مرد سیاه و زمختی که جمعه که میشه، میشه خانوم خونه و آشپزی و نظافت و ...
اینترنت خونه هم قطع شده، سرکارم که خبری از این حرفا نیست، خلاصه یا سرکارم و اوسا هر لحظه ممکنه بیاد تو و بگه همه ش گوشیت دستته یا خونه مو از ترس مهربان نمیتونم گوشی دستم بگیرم و یه دل سیر وبلاگ بخونم !

+ مرد قصه تصمیم اکید گرفته برگردد به وبلاگ به کیبورد به تایپ کردن های شبانه ...

+ در زندگیم هیچ کاری را نه درست انجام دادم نه تا آخر تمام کردم جز دوست داشتن تو.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٢/۱٠/۱٠ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ نظرات ()

اولش خواستم یه پسر خوب باشم، یعنی اسممو بذارن یه پسر خوب و هی صدام کنن پسر خوب پسر خوب، همه چیزم حاضر کردم، رفتم مغازه گفتم آقا لباس میخوام، لباس یه پسر خوب، جوری پسر خوب ادا کردم که فروشنده هه فکر کنه پسر خوب یه چیزی مثل پسر شجاع یا مردعنکبوتیه و تو فکر خودش بیاد که خودش نمیدونه پسر خوب چیه و واسه اینکه ضایه نشه بگه من تموم کردم میرم از مغازه بغلی میارم، خلاصه با کلی بدخبتی یه دست لباس پسر خوب گیرم اومد و پوشیدم، وقتی تنم کردم مامانم تو ایینه خونه مون نگام کرد و گفت آفرین پسر خوبم، تا اومدم بخودم ببالم گفت ولی نه موهات هنوز خوب نشده، هیچی نگفتم رفتم تو اتاقمو موهامو گرفتم دستم شروع کردم حرف زدن، کارمو خراب کرده بود هر چی پنبه کرده بودم رشته شده بود، گفتم برم موهامم مدل پسر خوبی بزنه و بیام، شب شده بود ولی رفتم، همه جا بسته بود گفتم عیب نداره میشینم تا صبح شه بیان، خلاصه شب و تو خیابون گشتم تا صبح شد و اومد، اول صبح هنوز یخ مغازه ش وا نشده رفتم نشستم تو و گفتم مدل یه پسر خوب برام بزن، آرایشگرم یه خمیازه کشید و گفت باشه پسرخوب و روپوش انداخت روم، تقریبأ دیگه نفهمیدم چی شد تا دوان دوان تو راه خونه بودم، نزدیک خونه که شدم دیدم یه زنی چادر بر سر هی داره این ور و اون رو نگاه میکنه که تا منو دید با عجله و حرص اومد طرفم، گوشمو گرفت و گفت تو هیچ معلومه کدوم گوری بودی، تا اومدم بگم رفتم موهامو بزنم و بشم یه پسر خوب که دیدم دیگه فایده نداره شده م الواطی که شب خونه نیومده !
خلاصه قید پسر خوب شدن و زدم گفتم صبر میکنم تا بزرگ شم ریش و سیبیل دربیارم و بشم مرد خوب، نزدیکای عروسیمون بود که هر بار میرفتم مغازه دیگه چشمم دنبال تیشرت و لباسای جوون پسند نبود، همه ش دنبال لباس واسه یه مرد خوب میگشتم، تنها فرقش این بود که دیگه نمیشد به فروشنده بگم آقا لباس یه مرد خوب بهم بده، این دفعه دیگه حتمأ میخندید، واسه همین خودم افتادم دنبالش تا پیداش کنم، مشغول و لباس پیدا کردن و مدل موی یه مرد خوب بودم که عروسی کردیم و رفتیم سر خونه زندگیمون، صداشو در نیاوردم که هنوز نتونستم لباس پیدا کنم و ادای مرد خوب بودن و بازی کردم تا روزی که ...
تا روزی که خیلی عادی رفتم استعفا دادم و بهترین گزینه یه مرد خوب بودن که هر روز صبح پا میشه میره سر کار و سر ظهر برمیگرده رو از دست دادم، تقریبأ میشه گفت دیگه نا امید خوب شدن شدم و موندم گوشه خونه، خودمو حبس کردم تو خودمو و خونمونو و زندگیم، شبا تا صبح فیلم میدیدم و روزا هم تا لنگ ظهر خواب، درسته واسه یه مرد خوب شدن از بچی هیچ استعداد نداشتم ولی خدا رو شکر تو بدی هیچ حرف ندارم و هنوز نتونستم مرد خوبی باشم.
ولی خدا بزرگه و این استعفا و خونه نشینی و این حرفا همه ش چند روز دووم آورد و الان روز سومیه که صبح پا میشم و تو تاریکی و خواب اهل خانه لباس میپوشم و میرم سرکار، اه امروز شنبه ست، سه شنبه ستا ولی شنبه ست، همه روزهای تعطیلی که فرداش باید بری سر کار شنبه ست و اه حال بهم زن، نیم ساعت دیگه اوسا میاد و باید مغازه باشم حالا نشستم و میگم که هنوز دنبالشم، دنبال یه مرد خوب شدن ...

+ شغلم یه چیزی مثل شاگرد مکانیکی، باطری سازی، صافکاری یا یه چیزی تو همین مایه هست سرسیلندر عوض کنم؟ ماشینتون ریتم که نمیزنه؟

+ شاید یهبار زد به سرم و آهای دنیا رو تغییر دادم به روزانه نویسی های یک شاگرد مکانیک با دست های روغنی !

+ به کودکانتان شنا، تیراندازی، سواری کاری و بافتن مـــــــو یاد بدهید لطفأ.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٢/۱٠/۳ساعت ٧:۳٠ ‎ق.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم