راست میگفت، راه که طولانی باشد، خسته میشوی، از پا می افتی، بدنت مچاله میشود از خستگی، چشم هایت حتی کوفته میشود، نای حرف زدن برایت نمیگذارد خستگی، بر میگردی پشت سرت را میبینی، تمام راهی را که آمده ای، تمام عمرت را که راه آمده ای میبینی، حالا رسیده ای به یک در، خسته ای، از پا افتاده ای، میرسی به یک در، قرار است کسی پشت در منتظرت باشد، که تا تو زنگ نزده در را باز کند به آغوشت بکشاندت، و تمام خستگی راه را ...
میرسی به همان قرار همیشگی، همان جایی که در ندارد، ولی من باید پشت درش بایستم و در بزنم، صدای پا می آید، نه صدای پای کسی که راه برود، میدود و می آید، میخواهد بیاید حالم را بپرسد، آن هم از پشت در، من هم از همان پشت در جوابش را بدهم، انقدر حالم را نپرس، من به این سادگی ها، از پشت در، بدون تو و دستهایت و آغوشت خوب نمیشوم، میخواهد بپرسد خسته ام؟، نمیشود که به چشم هایش دروغ گفت، میبیند خستگی راهم را، مجبور میشوی سرت را پایین بیندازی، نگاهش تا عمق وجودت راه برود، باز هیچ چیز نگویی، سرت را پایین بیندازی، میخواهد بگوید، ببین خسته، کنار دستت، کنار سکوتت، کنار خسته گی و کلافه گیت، آرامم، آرام !
بعضی صداها نوای زندگی ان، یعنی زندگی ان شکل صدا بخودشان گرفته ان، مثلأ صدای صدا کردن اسمت از پشت در، به گوشت میرسد، مستقیم میرود در مغزت، از آنجا شروع میشود، می آید پایین تر، میرسد به لبهایت، لبهایت شکل لبخند به خودشان میگیرد، دوباره صدای زندگی میپرسد، این لبخند چیست، دوباره به صدای صدا کردن اسم فکر میکنم، دوباره لبخند میزنم، این بار سرم را بالا می آورم و میگویم، لبخند آرامش است آرامش !
شب شده، روشنایی شبم شده چشم هایت، حتی چشم های بسته ات، لحظات آخر است، نمیدانم چگونه تمامش کنم، نمیتوانی تمامش کنی، ساعت روی مخممان رژه میرود، هنوز من و تو پشت دریم، با عجله به خدایش میسپاردم و میرود، میروی، مرد خسته میگوید تنهام، پاهایم خسته است، راه تنهایی طولانی ست، نفسم از پا افتاده، سایه م دیگر دنبالم نیست، شب شده، روشنایی شب هایم نیست، صدای زندگی می آید سراغت، از احوالت میپرسد، از خسته گیت بخودش گله گی میکند، باز هم از پشت در، این بار دورتر، خیلی دورتر، و من فقط یک جواب بلدم بدهم، مهربان به خستگی ش می ارزید ...

+ راست میگفت فامیل دور: که با این درد اگر در بند در مانند، در مانند !

+ در را، مصداق همان در میشود خواند هم یک عدد بابائه !

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٢/۱/٢٧ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ نظرات ()

سیاه که میپوشم، خیالم راحت تر است، راحتم که همه رنگ درونم را میبینند، که دیگر نیازی نیست خودم را پنهان کنم و روسیاهی م را زیر لباس های رنگی خاک کنم، تا چندی پیش سیاه پوشیدن برایم خیلی راحت بود، مثل آب خوردن، به اندازه ای که بلند شوم بروم پیراهن مشکی م را بردارم و بپوشم به همین راحتی، بدون هیچ دلیل و بهانه و فلسفه بافی، اما الان نه، میدانم مهربانی هست، که شاید چشمهایش با دیدن سیاهی غم ناک شود، منی که حق ندارم چشمش را غم ناک کنم، پس به همین راحتی ها نمیتوانم بلند شوم بروم، سیاه پوش کنم خودم را، ولی خوبی مهربان این است که، میداند کی وقتش شده سیاه بپوشم و ...
فاطمیه امسال اصلأ خوب نیست، کم کم دارد شرمم میشود در خیابان راه بروم، حرف بزنم، شهری که بوی فاطمیه نگرفته جای مردن است، نمیدانم چرا دیشب هر چه با چشم گشتم وسط روضه همه جوون و نوجون های چند ساله دیدم، آدمایی که اصن هنوز نچشیدن طعم زندگی رو، طعم همسر داشتن، حتی طعم مرد یک نفر شدن رو، نمیدانم شاید باید یکبار بلند شوم بروم دست یکیشان را بگیرم بشینم صحبت کنم ببینم چی میبینیه تو روضه هایی که لمسشون نکرده، ولی میسوزه !
بگذریم. یکبار، دوبار؟ نه چندین باری شده، که آدم های مختلف، با سلیقه ها و شکل های مختلف، چه در خصوصی یا عمومی ازم پرسیدن که، چطوری این همه یکی را دوست داشتن بلدم، خب جوابی نداشتم واسه گفتنشون، تنها یه جمله ست که میگم: من بلد نیستم واسه خودم زندگی کنم، حتمأ باید کسی باشد که بخاطرش ...
ولی این جمله اصلش از کجا می آید؟ آدم ها زیادی از درون من رفته ان، قسمتهای زیادی از درونم خشک شده یا زنگ زده، عادت ها و رفتارهای زیادی از درونم کوچ کرده اند و رفته اند، و همه این ها شده که من از درون سیاه پوش شدم، وقتی تکیه میدم به مهربانی مهربان و گذشته هایم را مرور میکنم، چیزهای بر باد رفته و از دست رفته زیادی دارم که اگر بخواهم میشود یک عمر در غم از دست دانشان عزاداری کنم و خون گریه کنم، به مهربان نگفتم، شما هم نگویید، گذشته ام خودش با دستهای خودش گل های پژمرده وجودم را ...
اما تنها چیزی که از گذشته هایم برایم مانده و چسبانده ام به پیشانی و سرم را بالا میگرم و راه میرم، همین دوست داشتن کسی ست، همین که بتوانم کسی رو آنقدر دوست داشته باشم که خودش هم نتواند بفهمد، خب زیاد عجیب نیست، همه ش از اینجا شروع میشود که هوا گرفته ست، که مردی در خانه ش گم شده، که زنی در کوچه ها خاکی، که پسرک، گوشه چادر مادرش را، هم پناه خود میکند، هم پرده جلوی چشمش که غرورش نشکند، اینکه یک زن چقدر مردش را بخواهد که در تمام طول زندگی ش هیچ چیز از مردش نخواهد، اینکه یک مرد، نگاه کند به قد و بالای زنش، بخندد بخندد بخندد ... ، میدانی رفیق کجایش درد دارد؟ اینکه مرد باشی، تنها پا شی بری بالا سر مریضت که حالا دیگه نیست، که دست بزنی به بازوی کبودش، که هیچ کاری نتونی بکنی و شبانه همه زندگیتو خاک کنی و آرام و بی صدا برگردی و تا آخر عمرت، به شب که برسی پاشی بری وسط بیابون ناله بزنی و با چاه درد و دل کنی. پس بیخود نیست وقتی یکی میاد جلو، رو پیشونیش میچسبونم ناموسم، نمیتونم بغضشو ببینم، غمشو ببینم، بی حالیشو ببینم، یا تو چشماش نگرانی ببین، آره ما اینجوری بزرگ شدیم رفیق آره !

+ اینجا همون جاست که نمیتونم بفهمم، که از دیشب دارم توش میمیرم، او دو تا ملعون میان پیش حضرت امیر که میخوایم بیایم عیادت، آقا میره پیش حضرت زهرا و میگه اینا میخوان بیان، بانو فاطمه میگه نه من با ظالم ... میگن اینجا حضرت علی میگه فاطمه جان به من رو زدن، روشون زمین ننداز، بعد بی بی به مردش میگه: البیت بیتک والحرة زوجتک فافعل ما تشاء.

+ به گزارش حال و احوال پرس، یکی از بدترین وقت های زنده بودن همین الان است، که مهربان نیست.

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/۱/٢٤ساعت ٤:۳٠ ‎ق.ظ نظرات ()

همان جای همیشگی منتظر میماند تا بیاید، انتظار کشیدن را دوست دارم، اینکه هر ماشینی از کنارت رد شود، دلت آب شود که آمد، اینکه دلت میخواهد همه اطرافت را ببینی که از دور رد نگاهش را، قد و بالایش را، دید بزنی و نگذاری او نگاهش زودتر به تو برسد. همیشه من باید اول شوم، در دیدن، در سلام کردن، در ... ! می آید، میخندد و می آید، خنده ش زودتر از خودش به من میرسد، سلام میدهد، دست میدهد، حتی میپرد بالا روبوسی میکند و آنقدر شلوغ کاری میکند، که چشم هایم گمش کردن خودش را، و خودش زودتر رسید و سلام داد، حالا تا من بیایم خودم را جمع و جور کنم و اثرات روبوسی خنده های مهربانش را پاک کنم، جا ماندم ازش. میفهمی جاماندم چه کنم؟
آقا فیلم نبینین، آقا سینما نرین، آقا با هم نشینین فیلم ببینین، آقا جان بلند نشین با اونی که دوستش دارید برید حوض نقاشی رو ببینید، خب چه کاریه؟ دارید زندگیتون میکنید، میرید، میاید، چرا میخواید دستی دستی خودتون بدبخت کنین، این آقای کارگردان عزیز، وقتی میشینه یه گوشه و فیلمشو میسازه، یکی باید اونجا باشه که بره در گوشش بگه هی فلانی اول فیلمت بنویس دیدن این فیلم برای فلان ممنوع میباشد، خب دو دیوانه، دو عاشق، دو مهربان، به نظرتون وقتی بخورن تنگ دل هم چه صحنه هایی درست میکنن؟ در یک جمله بگویم اگر دستتان کوتاه است از دامن یار، اگر دیدن نگاه چشمهایش، برایتان جیره بندی شده است و شده اید شکل قحطی زده ها، دیدن این فیلم، آن هم دوتایی، یعنی کش دادن مرگ، یه چیزی مثل اینکه رگ دستتو بزنی و با چشمات بشینی زل بزنی به دستت و خونی که داره ذره ذره تموم میشه. پس اگر رگ دیوانگی در وجودتان هست و میخواهید رسمأ خودتان را بکشید و آب شوید در وجود دیگری، بلند شوید دوتایی بروید ببینید مازیار میری چگونه دفترِ نقاشیِ حوضش را رنگ کرده !
یک ملودرام ایرانی، دو زوجی که عقب مانده ذهنی یا کودک ذهنی میباشند، زیر یک سقف، با پسر بچه ای که مادرش گفت: دکتر گفته خدا یهویی اینو به ما داد، صحنه هایی از کار کردن دو عاشق پیش هم، و دل خوشی ها و خنده هایشان، و بعد یک خانه کوچک و ساده و اجاره ای، که هیچ وقت صاحب خانه ش را قرار نیست ببینی، پسر بچه ای که حالا بزرگ شده و بیرون خانه پدر مادرهای سالم را میبیند و آرام آرام دلش نمیخواهد دو عقب مانده پدر مادرش باشند، داستان جالبی ست با یک ایده جالب، که هم دوست داشتن دو نفر را به هم نشان میدهد، هم غیرت مرد را، هم عشق پدر و مادر به فرزند را، و حتی ترحیم (تحریم) این روزهای و بدبختی مردم را، فقط یک کارگردان چقدر باید هنرمند باشد که با چیزهای کوچک هم بتواند چشمت را خیس کند؟ مثلأ رنگ لاک ناخون، مثلأ دکمه های رنگی رنگی یا یک دفتر نقاشی ساده، یا مهم تر از همه با یک بوسه، یک بوسه ساده که لحظه ای میلیون ها بار در دنیا اتفاق میفتد، حتی اگر از پشت شیشه پنجره باشد، میتواند آنقدر دلت را بسوزاند که آن سرش ناپیدا.
دست آخر فیلم تمام میشود، بلند میشوی می آیی بیرون، مهربان رو میکند به تو میگوید: امروز را باید یک جا بنویسم که هیچ وقت یادم نرود، بعد من بگویم ته نوشته ت نقطه بگذار و بگذار من بمیرم همان جا.
بگذریم، یک وقت هست میشینی تو ماشین، هوا گرمه، شیشه رو میدی پایین، سرتو میبری بیرون باد بخوره به سرت، حال و هوات عوض شه، که میبینی همه چیز واستاده، آره عشقی کار از کار گذشته، ساعت دیگه جلو نمیره، یه صحنه ای هی مدام واست تکرار میشه، یه صدایی هی مدام تو گوشت یه سئوال ازت میپرسه، بارها باید یه صحنه ای از جلوت رد شه، انگار یکی زده رو تکرار، خب اگر صحنه ی بدی باشد، تلخ باشد، سرد باشد، در همان چند ثانیه ی اول پیرت میکند، آنقدر پیر که باید بلند شوی بروی جلوی آیینه تیغ را برداری ریش های سفیدت را با دست های لرزانت بزنی و صورت را صاف و صوف کنی، ولی نه، صحنه تکراری ما شیرین است، رویایی تر از این حرف هاست، هنوز پشت پنجره در خودت گمشده ای که صدای نفس هایش صدایت میکند، مجبوری رها کنی، چشمت را ببندی و سرت را بیاوری داخل، رو کنی به او که نشسته حالا کنارت، و هیچ چیز، هیچ چیز نگاهش را از تو نمیگیرد، و تکه ای از خودت را بدهی دستش و بیایی خانه، آن هم تنها، آدمی که تنها باشد، اگر روز هم باشد چشم هایش شب است ...

+ بعد از دیدن فیلم حوض نقاشی به این نتیجه میرسید که جشنواره امسال حیثیت خودش را زیر سئوال برده است.

+ این پست حرف ندارد ! (یکی باید باشد)        در راستای تمجید از اثر مازیار میری این هم بخوانید ! (هر روز صبح، یک قاشق مربا خوری)

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/۱/٢۱ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ نظرات ()

آن ته مه های ذهن و وهم و خیال، یک چیزهایی دوست داشتنی و شیرینی هست، که از اول کودکیمان بوده، هر چقدر قد کشیدیم با ما قد کشیده و بزرگ شده، من سیبیل در آوردم، او هم سیبیل در آورد و بزرگ شد، درسته اسمش دخترونه ست، ولی چه کنم مال من است درون ته ذهن و وهم من چال شده، دوست دارد سیبیل داشته باشد و بزرگ باشد هر چقدرم که شما اسمش را بگذارید رویا ...
این رویای سیبیلو و خشن ما که از اول کودکیمان بیخ ریشمان چسبیده بود، از همان موقع که دراز میکشیدم جلوی تلویزیون و پاهایم را تکان تکان میدادم و کارتون ترسناک چاق و لاغر را میدیدم، در مخ ما هی راه میرفت و صدایم میکرد که من چقدر آن موقع دوست داشتم یک ژیان داشتم که درونش پر باشد اسلحه، که البته ژیانش بود، کمی رویایمان بهمان می چسبید ولی اصل قصه لنگش در هوا بود و دست نیافتنی، این رویاهای شیرینی از همان اول هم دست نیافتنی بودن و به نظرم خدا قسمتش را در مخ انسان گذاشت، فقط برای امتحان کردن قدرت تخیل آدمیزاد، که هر کس چه و چقدر میخواهد.
اما دست از سر رویا که برداریم، میرسیم به آرزو بانو، بانوی خوش قد و بالا که او هم پا به پای خودمان از اول آمده، بی وفایی نکرده، کم نیاورده، در جا نزده و به جز مواردی حتی اذیت هم نکرده، ولی راستش را بخواهید من فکر میکنم اشتباهی رخ داده است، اینکه من بنشینم یه گوشه ای و دست بانوی آرزوهایم را بگیرم و این ور و آون ور ببرم و ببینم چه خبر است و کمی باهاش بازی کنم، برایم شده رویا، یعنی میشود رویای آرزو بازی ! حالا رویا که دست نیافتنی بود، پس میشود که این هم ...
ای بابا، اینا واسه من نه میشه نون، نه میشه آب، ببین آرزوی رویایی من، زیباتر از آنی که رهایت کنم، اگر خسته ای از من، یک تمبر بخر، از این دو زاری ها، پستم کن به یک آدرس غلط، برگشت بخورم روی دستت، بمانم لعنتی. میدونی از خدا که پنهان نیست، ولی این را دوست دارم که تو باشی، در یک خانه جنگلی، خیلی دورتر از این حرف ها که دست کسی بهمان برسد، آنقدر راحت و آسوده، نفس بکشیم که ذهنم باز شود، من بی سواد بتوانم بنشینم سه عدد فیلم نامه بنویسم، یکی بشود مردی که دیوانه دخترکی پولدار شده و برای دیدنش میرود راننده تاکسی یا سرویس شود که شاید هرزگاهی یکبار معشوقه ش ... ، یکی بشود دخترکی که می آید دست جنازه ای را میگیرد نفس میدهد و دوباره زنده ش میکند، و یکی هم دلم میخواهد آنقدر ذهنم باز و آسوده و بدون دغدغه باشد که بتوانم یک چیزی مثل قلب یخی بنویسم، که قصه ش چند عنصر داشته باشد، و همه اینها بهم ربط داشته باشند، و قدم قدم ربطشان را به خورد بیننده بدهم. راستی یادم رفت در تمام اینها یکی باید باشد که چایی داغ بیاورد و دستم را بگیرد، هرزگاهی که دلم گرفت سازش را بردار و برایم بنوازد، میفهمی بانو؟ وقتی که دلم گرفت، راست میگفت، نامم را که از دهان تو شنیدم، شعر شدم، عشق شدم، حالا بارهاست این دهان و آن دهان میچرخم لعنتی ... !

.: این پست به احترام مهربان کمی تعییر کرد :.

+ در یک رب مانده بخوانید ! (دکترای استخوان شناسی)

+ باید یکبار دست مهربان را بگیرم ببرم زاینده رود به شرطی که آبش باز باشد ! (دیگر به تنهایی لم نمیدهم)    من هنوز زمستانم، سردم، فرقش این است خودم دارم کم کم آب میشوم ! (زمستان یعنی سردم است، مرا در آغوش بگیر)   میگفت زن که تمام شود شروع میکند به کوتاه کردن موهایش، ناخون هایش ! (زنی که تمام شده است)   کمی هم تعطیلات عید مرفهین بی درد :)  !  (عید امسال)

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/۱/۱۸ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ نظرات ()

گاهی آدم بین یکی از کامنتها یا پستهای یکی از این وبلاگها پناه میگیره، قفل میشه، میخنده، گاهی هم یک کامنت میشود باعث پوزخندش، که پوزخندی بزنی و یک آه افسوس ناک بکشی برای کامنت دهنده و راهت را بکشی و بروی و بگذاری خودش را زیر حرف ها و خاله بازی هایش در پلاس و فیس... و تویت... و فرن... و ... چال کند و عرعر کند !
بیخیال، تموم شدن تعطیلات واسه خیلیا یه خورده درد داره و باعث تلخیشون میشه، ولی واسه امثال من یعنی تازه شروع تعطیلی، یعنی شب تا صبح بیدار و اول صبح بخوابی با خیال راحت که هیشکی نیست مزاحمت بشه و برسی به زندگی خودت، واژه هایی مثل 13 به در، عید، ولنتاین، تعطیلات عید و میان ترم و ... برای آدم های تنها معنای خوبی ندارد، بخوای بهترم نگاه کنی یه سری حرفا حکم مرگ این آدماست، مثلأ بری به یکی که تنهاست بگی امروز چه بارون خوبی میاد، جون میده واسه پیاده روی، بعدِ گفتن این جمله خوب نگاه کن به چشم های طرف مقابلت، مردن را در چشم هایش میببینی !
این روزا جمع های شلوغ بدتر تنهام میکنه، بیشتر احساس تنهایی میکنم، حال بیرون رفتن و 13 را به در کردن نداشتم، ولی میدانستم اگر به مهربان بگم مخالفت میکنه و ... پس نگفتم و گذاشتم بر عهده زمان که ببینم چه میشود، قرار بود نروم، در دلم این قرار را گذاشته بودم، در عالم خواب دیدن بودم که حس کردم کسی رو شکمم بالا و پایین میپرد، زهرا بود، دخترک شیطون خاله، نشسته بود روی دل اینجانب که هی بهنام پاشو منو ببر بیرون، حالا ساعت چند؟ 8 صبح ! ما هم چیزی نگفتیم و راضی شدیم به رفتن، و زهرا از اول صبح تا آخر ماجرا دست مرا ول نکردن هم قصه ای شد که بماند، رفتن همانا و شلوغی ما را هُل دادن به سوی مردن و احساس از خودت بدت آمدن همانا !
احساس از خود بد آمدن میدانی یعنی چه؟ اول باید بهار شود، لحظه به لحظه ش جان بدهد برای عاشقی، بعد بهار آدم را به یک عدد توی لعنتی معتاد کند، بعد درست همان وقت که باید باشی که دستت را بندازی دور گردنم و من قد بکشم و بزرگ شوم و مَردت شوم، تو نباشی، یعنی بخاطر من و جد و آبادم نباشی، همین نبودن میشود همان حس که آدم برود جلوی آیینه بگوید از تو بدم میاید جنازه، آن وقت لباس هایی که بوی دود میدهد را میپوشی و بی هدف میزنی بیرون، بعد باید بروی یک جای شلوغ پیدا کنی و شروع کنی به پیاده روی، شب سیزده به در وقت خوبی برای پیاده رفتن آن هم تنها نیست، نروید !
از لابه لای شلوغی ها آدم های تنها میبینید، پسرکی که نشسته روی یک صندلی، به اندازه یک نفر آن طرف صندلی جا گذاشته میبینید، دخترک تنها روی زمین نشسته و خیره شده به گوشه ای میبینید، یک خانواده میبینید نشسته ان روی زیلو دور هم، جوانشان آن گوشه کز کرده میبینید، سر کوچه ی شلوغی پیرمردی عصا به دست، روی صندلی کهنه ش خوابش برده میبینید، میشود دید این جاهای شلوغ آدم های تنها، تنها میرن، تنها میان، هیچی نمیخورن، دست هیشکی رو نمیگیرن، موقع خستگی به هیشکی تکیه نمیدن، حتی وقتش که شود لوس شوند و نازکنند، برای هیچ کس ناز نمیکنند، حتی دخترکی که مویش بیرون زده کسی نیست با دستش موهایش را زیر روسریش کند، یا پسرکی که چشمش هی هیزی میکند کسی نیست چنگولش بگیرد و چشم غره ای برود ... آخ !
دیشب یک جایی سرم پایین بود چند قدم رفتم بالا، دوباره برگشتم پایین هی مدام تکرار کردم و منتظر بودم که حسین آقا بیاید، ناغافل چشمم خورد به دختر و پسرکی که از جمع جدا شدن، چند قدم این طرف تر آمدن، دست همدیگر را گرفتن، زل زدن بهم، دخترک خندید، پسرک خندید، دخترک دستش را گذاشت روی شانه مردانه پسرک، پسرک سرش را تا کرد روی دست های دخترک، چشم هایش را بست و چیزی گفت که دخترک هم چشم هایش را بست، از این جا معلوم بود دخترک لاک زده، لاک پوست پیازی، از آن پیازها که اشک آدم را در میاورد، که اشک ما را هم ... این خوب است که مهربان هنوز هم هست، قول داده ام وقتی قرار شد بیاید، سرم را بگذارم زمین به رسم سرخپوستان، گوشم را بگذارم و گوش بدهم صدای پای آمدنش را ...

+ به راستی که این کلاه قرمزی و پسرخاله ست که نوروز را زنده نگه داشته است. (منبع دارد)

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/۱/۱٤ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ نظرات ()

مراسم دید و بازدید و عید و عید بازی های اول سال که باشد، در خانه مادر بزرگه باز همه چهارتا خاله و دایی ها و تمام بچه های قد ونیم قدشان جمع میشوند و باز هم میشود از پشت در، سرو صدای چند نسل مختلف را بشنوی و بدانی که یا اینجا باز خبری شده یا سر آمده زمستان ...
الان چند سالی میشود که عید دیدنی برای ما معنای خاصی ندارد، یا همه دم عید میروند سفر و این طرف آن طرف تر و فقط ما میمانیم و هیچ جا نمیرویم، یا حال حوصله دیدن فک و فامیلی که سال به سال همدیگر را نمیبینم را نداریم، ما برای خودمان رسم و رسومات خودمان را داریم با همین شلوغ بازی های بچه گانه و تا صبح نشستن حرف زدن و ...
هنوز هم دلم نمیخواهد قاطی حرف ها و بحث های آدم بزرگا گم شوم، پس باز من میمانم و یه مشت بچه خورده ای که با یک شکلات آن چنان کارهایی میکنن که ... ! اول بسم الله زهرا دختر خاله شیطون و جیغ جیغوی خانه می آید جلوی همه با صدای بلند میگوید: بهنام تو اگه شوهر من بشی منو با چی میزنی؟ همه سر و صداها قطع میشه دوباره تکرار میکنه، بهنام من اگه زن تو بشم منو با چی میزنی؟ من همینجوری زل زدم به چشم های شیطون دخترخاله جان و در مخم دنبال جواب میگردم، کی گفته شوهرا زناشون میزنن؟ عه اذیت نکن دیگه بگو با چی منو میزنی؟ ببینم زهرا مگه بابات مامانتو میزنه؟ نه ! خب پس کی گفته مردا باید زناشون بزنن؟ میپره رو کلمو شیش هفتا میزنه و فرار میکنه.
فکرکنم مجبورم شروع کنم، یه گوشه میشینم یکی یکی نقشه های شوم تو مخم سر و صدا میکنن و منتظرم تا یه فرصت خوب، اول از همه میروم سر وقت مهدی، بزرگترین نوه بین این قد و نیم قدها، همه دور هم نشسته ان، بابای ساده مهدی آن گوشه شروع کرده به نماز خواندن، مهدی برای نقشه شوم حاضر میشود، آرام آرام میرود پشت بابای در حال نمازش و زیر شلواری بابا را ... (سانسور شد) حالا تمام خاله ها و عروس ها و همه بیست سی نفر نشسته وسط جمع خشکشان زده از داماد نماز خوان بی شلوار و ناگهان صدای منفجر شدن جمع می آید، این بابای ساده مهدی هم آنقدر دلش پاک و ساده هست که برای باطل نشدن نمازش دولا نمیشود و ... بگذریم این شد قصه ای و بماند برای بعد.
بعضی وقتا بخودم میبالم که چه راحت با یک بچه ارتباط برقرار میکنم و در عرض چند ثانیه چنان در مخ و اعمال و رفتارش نفوذ میکنم که همه مات مبهوت میماند، مثلأ شما فکر کنید تمام ننه باباهای این ورجک ها ساعت ها میشینن بچه را تربیت میکنن که وقتی رفتیم خونه مادر جون شلوغ نکنین و از همه مهمتر باید گوهر را مادر جون و از این الفاظ سوسولی صدا کنن، شما فرض کن بزرگترین نوه، یاهمین داش بهی خرس گنده در عرض چند ثانیه کاری میکند که یکباره تمامشان بجای مادر جون و این الفاظ گوهر صدایش میکنند و هر هر میخندن و به راحتی آب خوردن ساعت ها تربیت بچه ها را با لگد خراب میکنم و ...
باز هم بگذریم آخر شب بعد شام خوردن و شیطنت های این بچه خورده ها، زهرا و مهدی دست به دست هم می آیند سر وقت من و شروع میکنن که کف دستت را بده میخواهیم برایت فال بگیریم، کف دستمو میدم به زهرا و شروع میکنه: داداش میری زن میگیری، بعد بچه دار میشی، بعد میری یه ماشین میخری، بعد زنت نشسته رو بالکن داره لاک میزنه به ناخوناش، بعد تو برمیداری میبریش واسش رژ لب قرمزه که من خیلی دوس دارم میخری !
بعد دوتایی فرار میکنن به سمت اتاق بنده، بعد چند دیقه مرموز مرموز میاد بیرون و میشینه پیشم خیلی ساکت، میگم هی دختر مشکوکی چی کردی؟ میگه هیچی، میگم برو بگو چه دسه گلی به آب دادی، میگه رفتیم پشت در لباسات که آویزون بودن پاره کردیم و من با دهن گازشون میگرفتم و اینا ! میگم دروغ نگو، گفت نه بخدا ! کم کم باورم شد و گفتم میدونی چقدر کثیف بود اونا؟ باهاشون اینجا نشستم اونجا نشستم هر چی گفتم مهم نبود واسش، یهو گفتم بیچاره باهاش نشسته بودم وسط دشویی ! اینو که شنید سریع پرید بالا که نه دروغ گفتم، گفتم قسم خوردیا، گفت خب خدا خوبه الان بهش میگم قسممو پس بده، خدایا قسممو بده !

+ اگر جایی ابهام داشت، برای ابهام زدایی به (اینجا) مراجعه کنید.

+ بعد از 5 ماه فراموشی تنهایی و جایی به اسم (رفیق) اصلأ فکرشم نمیکردم با وجود مهربان بانو برم توش و آپش کنم.

+ مهربان راس ساعت 01:39 دیقه امشب آمد، باید سرم را بگذارم زیر بالش، هوا که خوب تاریک شد، نفس ها که دیگر در نیامدن، بلند شوم بروم بالا سرش بگویم ببین بامرام، ببین چه کرده ای با من، چشم های خوابالویش را باز کند، بمالد بگوید چی؟ بگویم هیچی، همین چشم هایت بیچاره م کرده ست.

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/۱/۱٢ساعت ٦:٠٠ ‎ق.ظ نظرات ()

چشام باز نمیشد، نه باز شد دلم نخواست بازش کنم، دنیام تیره و تاره، نه روز واسم معنی میده و نه شب، ساعت 6 صبح شده بود، من بیدار شده بودم، اینکه چرا انقدر من صبح زود بیدار میشم چند روزه نمیدونم، کلافه م میکنه، از صبح زود باید زندگی کرد، رفت اومد، این اصلا خوب نیست، نمیدانم چه شده که عادت کرده ام به صبح زود بیدار شدن و از همان اول صبح کلافه باشم، کلافه گی که به سراغم می آید نمیدانم چه کنم، کارهای عجیب و غریب به سرم میزند، ناخودآگاه به سرم زده از گردن به بالا همه چیز را با تیغ بتراشم، حس میکنم کله م باد کرده، باید هوا بخوره، صورتم، چشمم، سرم، همه جاهایی که جای خالی دستانی را حس میکند، میخواهم بتراشم.
آره من وصلم به درد، بعضیا رو وقتی بکاری تو باغچه ازشون گل و بلبل و میوه های رنگی رشد میکنه، آره منو بکاری تو باغچه درد میزنه بیرون، درخت درد. زخمام از جای جای بدنم داره میزنه بیرون، وقتی زخم مخم سر باز میکنه، چرک و خون ازش میاد بیرون، تمام فضای مخم، حتی فکر و خیالاتمم پر میشه از این چرک و خون، کلافه گی که به سراغم بیاد نمیدونم باید کجا رو گاز بگیرم، درد دارم، درد نبودن، یه بار گفت آقا جان ! درد داره کسی رو داشته باشی ولی تنها باشی، ولی دستت بهش نرسه، درد داره ... این روزا باید بیهوش شم، دلم میخواد بیهوش شم، چند روز تو بیهوشی به سر ببرم، چشامو باز کنم، بالا سرم باشی بگی آقاجان اینجا نه بیمارستانه نه هیچ جای دیگه، اینجا آغوش خودمه ! خنده م رفته، حوصله م رفته، بده انتظاری که نمیدونی اصلأ باید منتظر باشی یا نه، یه وقت هست قراره خبری برسه بعد میشینی منتظر یه چیز خاص، ولی الان نمیدونم حتی کی باید منتظر باشم کی قراره خبر بیاد اصن باید منتظر چی باشم ...
مرا جا گذاشته ای، گوش کن صدای پای رفتن می آید، شاید حق با پدرت باشد، شاید من زیادی گنده ش کرده ام، نه راست میگوید پدرت، شاید من حق ندارم بیش از این تو را درد بدهم، عذاب بدهم، الان وسط اتاقت نشسته ای چمدانت را باز کرده ای، یک پیراهن تنهاییت فقط درونش جا گرفته، نگاهش میکنی، یاد من میفتی، من باید بروم سرم را بگذارم زمین بمیرم، که نیستم که تنهایی که تو هنوز پیراهن تنهایی میپوشی بر تنت، شاید حق با من نیست بانو.
بانوی قصه هیچ چیز نمیگوید، ولی همه حرف های عاشقی را او فقط میزند، بانوی قصه میدانی عید شده؟ بیا کمی جلوتر بیا ببین هیچ جای من عید نیست؟ نه اتاقم نه خیالم نه حتی این گوشه دنیای مجازیم، هنوز بوی عید بخود نگرفته است، همان صبح کلافه گی و بی حوصلگی باز شب شده، نیستی، عید نیست، بهار نیست، سال نو نیست، عید من دخترک شیطون و مهربانی ست که روسریش چند رنگ دارد و در جیب مانتویش پر کرده گلبرگ های سرخ و صدای پایش با صدای باران که بپیچید درون لاله گوشم، بوی خاک نم خورده میدهد تنم.
دوس دارم وقتی بزرگ شدم، یعنی خیلی بزرگ شدم شغلم این باشد دستم را بگیری زیر باران پیاده روهای شهر را متر کنیم و تو هی بگویی کلاهت را بگذار و من هی دلم بخواهد مخم خیس شود و تو به زور خودت کلاهم را بکشی روی سرمو به روزهای جوانیمان بخندیم. راستی یادم رفت هر روز بزرگ که نه تمام میشویم.

+ دیشب در خواب عکس مرد سن بالایی را میدیدم که در دود سیگارش غرق شده بود و درون ماشینش مچاله شده بود و با زور مسافر کشی روزش را شب میکرد و آخر شب خودش را خسته و له شده میرساند گوشه خانه تاریکش. شمعی را جلوی قاب عکسی روشن میکرد و سرش را تکیه میداد به طاقچه و همان جا خوابش میبرد. قاب عکس آشنا بود مهربان بانوی قصه ام، قاب عکس آشنا بود ...

+ در یک رب مانده بخوانید ! (خانه خالی)

+ این حرف بانوی اسفند را باید با آب طلا نوشت ! (آره جونم)     در عصر یک جمعه چشمانت خیس میشود ! (یکشنبه های قدیمی)     احساس لطیف بانو سایه ! (7saye)   هدیه ای بارانی از سوی بانو سعیده ! (باز باران)    تولد بانو رها و نازدانه حکیم بانو از همین جا تبریک مارا بپذیرید ! (ثبت است بر جریده عالم) (هدیه خدا)

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٢/۱/٩ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ نظرات ()

مادربزرگم یه جزیره داشت، چیز قابل افتخاری نبودش، میتونستی تو عرض یه ساعت کله ش رو پیاده بگردی، اما هنوزم برامون مثل یه بهشت بودش، یه تابستون که واسه گردش اونجا رفته بودیم، یه جاشو دیدم که پر از موش شده بود، با قایق های ماهیگیری اومده بودن و نارگیلاشو خورده بودن، خب چطوری میشد از شر اونا راحت شد؟ مادربزرگم راهشو بهم نشون داد، یه بشکه رو زیر خاک قایم کردیم، بعدش نارگیل ها رو روش بعنوان طعمه گذاشتیم، و وقتی موش ها واسه نارگیلا میومدن، میفتادن تو بشکه، و اینجوری بود که بعد از یک ماه تونستیم همشون رو گیر بندازیم، اما بعدش باید باهاشون چیکار میکردیم؟ مینداختیمشون توی اقیانوس؟ میسوزوندیمشون؟ نه ! فقط دوباره همونجا ولشون کردیم، و بعد چند وقت اونا گرسنشون شد، و یکی یکی شروع کردن به خوردن همدیگه، تا اون وقتی که فقط دوتاشون باقی موند، بعدش چی؟ باید اونا رو میکشتیم؟ نه ! باید ورشون داشت و آزادشون کرد، و بعدش حالا میبینی که دیگه هیچ وقت دور و بر نارگیل های ما نمیرن، فقط موش میخورن، تو غریضه و ذاتشون رو عوض کردی ...

+ قسمتی از فیلم sky fall در اسکار 85 ام نامزد دریافت 5 اسکار بوده و اسکار صداگذاری و بهترین ترانه (Adele) را مال خود کرد.

+ آدم باید از یان فیلمینگ یاد بگیره، یه شخصیت جیمز باند 007 خلق میکنه که تو 12 تا رمان نقش داره و 23 فیلم ازش میسازن، عمرش قد نداد ولی تا عمر داشت تو تمام زندگیش از دونه دونه اجزای بدن این شخصیت خلق شده استفاده کرده و بخودش بالیده و زندگی کرده، من از دنیا فقط همینو میخوام که بذاره یه آلاچیق عاشقانه بسازم که نه تو 12 رمان باشه، فقط بالا سر خودم باشه و زیر سایه ش تا آخر عمر ...

+ آره، من وصلم به درد، شده زنجیر و چسبیده بیخ گلوم، آدما هر کدومشون یه جا گم میشن، یکی تو مه، یکی تو خاک، منم تو درد گم میشم، هوا گرمه؟ آفتابیه؟ بیخیال آدمی که دلش تنگه هیچ وقت گرمش نمیشه.

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/۱/۸ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ نظرات ()

چشمانتان را ببندید، صحنه های دلخراشی در راه است. در گوشم احساس سنگینی کردم، انگاری چیزی درونش جا مانده، مثل تکه دستمالی، گوگل میگوید شاید جرم پر شده، من میداینم یک حرف قلبمه گیر کرده، باید دست بکار شوم، اینجوری نصف صورتم سنگین تر از آن نصف دیگر است، بلند میشوم میروم دستشویی، شلنگ آب را بر میدارم تا آنجایی که رد شود، ردش میکنم در گوشم، شیر آب را باز میکنم، آب را با تمام فشارش به درون گوشم هدایت میکنم، احساس خنکی میکنم، کمی سوزش، انگار خالی شده باشد، آب را میبندم، می آیم همین جا، از نصف صورتم به ان طرف شُر شُر آب میچکد روی فرش، هنوز صدای چک چک آب را روی فرش نمیشنوم، تو هنوز نیامدی من هنوز تنهام، باز بلند میشوم میروم، این بار کله ی شلنگ چیزی میچسبانم، قطر خروجی آب باریک تر شده، فشارش بیشتر، اینبار بیشتر در گوشم رد میشود، آب را باز میکنم، احساس سبکی میکنم، لمس آب را با پرده گوشم حس میکنم، خوشحال از خالی شدن گوشم می آیم همینجا، باز تو نیامدی، به امتحانش می ارزید !
حالا راستش را بگویم؟ درون گوشم زخم شده، درد میکند، اولین صبح بهار که بیدار شدم نصف صورتم فلج شده بود، دهانم نمیتوانست باز شود کسی را صدا کند، گوشم درد میکرد، نصف صورتم درد میکرد، درد به فکم رسیده بود، ریشه دندان هایم هم درد میکرد، گوشم از تو میسوخت، فکر کن از درون مخت چیزی بسوزد، گوشم هم میسوخت هم درد میکرد، سرم درد میکرد، باید بلند میشدم میرفتم سردرد میگرفتم، مریض میشدم، تب میکردم، بعد تو زنگ میزدی میگفتم حالم خوب نیست، نگرانم میشدی، با دلهره میگفتی چه کنم؟ میگفتم خب بیا مراقبم باش، اگر گوشم درد بگیرد، سرم درد بگیرد مریض شوم شاید بیایی، حالا هم مریض شدم و چند روزی ست سمت چپ صورتم فلج است، هم تو نیامدی، آخر تو به من میگفتی همیشه خدای مواظبت هستم، ببین عشقی به امتحانش می ارزید !

+ سطح دیوانگی هایم از اینها هم فراتر است، از حال ما اگر پرسیده باشید با کمال احترام جوابش بی ادبی ست، ممنونم از همه که حالمو نمیپرسن تا منو تو چالش بین ادب و بی ادبی نندازن، الان دقیقأ 79 ساعته از مهربان بانو خبری نیست، نه صدا نه تصویر و نه هیچ چیز دیگر، خیلی دارم سعی میکنم که چیزی ننویسم و خفه باشم، تموم این ساعت ها و لحظه های نبودنش کارم شده آه کشیدن، دیشب تو آیینه دیدم دارم میشم شکل یه آه بزرگ، کم کم دارم میترسم ...

+ بعد از چهار ماه دوری از قافله سالار بالاخره تونستم برم توش و با مادر عید به روزش کنم.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٢/۱/٦ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ نظرات ()

فلانی دستش سبکه، نه بابا پارسال من از اون دشت گرفتم تا آخر سال بدبخت شدم، واسه من که خوب بود خدا خیرش بده پارسال همه ش تو دستم پول بود، حالا امسال دشت سر سالتو از اون یکی فلانی بگیر ببین چه دست خوبی داره، نه ما عادت داریم دشت سر سالمون از بابامون میگریم فقط !
این یک عدد مکالمه معمولی و بارها شنیده شده این روزهای عید و دید و بازدیدیه، من که نه از سبکی و خوب بودن دست فلان کسک سر در آوردم، نه از بد بودن دست اون یکی، نه سر در میارم نه میتونم بفهممش، ولی چیزی که اصل همینه و باید باشه اینه که:
یک شب قبل از سال تحویل بزرگ خانه، مرد خانه، بابای خانه بیاید لای قرآن به اندازه ای که توانش میرسد پولی بگذارد و بعد موقع سال تحویل سر سفره هفت سین که همه اعضای خانواده را دور هم جمع کرد، قرآن را باز کنه و یکی یکی دشت سر سال بدهد دست اعضای خانواده، این میشه دشت سر سالِ خوب، چه بابای خانه دستش خوب باشد چه نه فرقی نمیکند، فقط باید بزرگ خانه، مرد خانه، بابای خانه باشد ...
دیشب رفتیم منزل یکی از اقوام خانواده مادری، آخرش که دید و بازدیدها و تعریف ها تمام شد زن خانه بلند شد شروع کرد به دانه دانه دست بچه ها عیدی دادن، آخر سرهم اومد سراغ من خرس گنده، هر چی از ایشون اصرار از من انکار که نه مگه من بچه م و از این حرفا، آخرشم گفت دشت سر سال بگیر، همین جمله شد پتکی خورد وسط سرم، دیگه هیچی نگفتم پول گرفتمو و گذاشتم رو دسته مبل و همینجوری زل زدم به گل قالی، تا آخرشم دیگه هیشکی هیچی از من نشنید، شده بودم یه آدمکی که رفته تو گل قالی، راستی چرا امسال دشت سر سالمو باید از یه غریبه بگیرم؟ خانه ما هنوز بزرگ دارد، مرد دارد، بابا دارد پس چرا ... ؟
ببین مشتی جون هر چی مردِ، اگه روزی بزرگ خانه شدید، بابای خانه شدید حتی اگر زن بودید هم، نگذارید بچه هایتان دشت سر سالشان را از به غیر از بابایشان بگیرند !

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/۱/٤ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ نظرات ()

راست میگفت، ساعتِ سال تحویل امسال خیلی لوس بود، سال تحویل باید یه جوری خاص باشه، یه ساعت خاص، یه زمان خاص، مثلأ دو نصفه شب یا چهار صبح و این حرفا، سال تحویل باید زمانی باشه که اکثر آدمای دنیا خواب باشن، فقط یه عده بشینن منتظرش که بیاد، ما بقیم بگیرن بخوابن و واسشون مهم نباشه کی میاد و کی نمیاد، سال تحویل نباید عادی باشه، باید انتظارشو بکشی، باید بیدار بمونی پاش، واسه همینه که امسال به ساعت نیگا نکرده رفتم حموم وقتی اومدم بیرون دیدم نوشته 1392 ، من این مدلی سال تحویل بلد نیستم چی کنم، واسه همینه شاید تا پایان امسال از سولاخای چاله وسط حموم خودمو بشورم و تموم شم بره ...
امسال شاید بلند شدم رفتم واسه خیالم یه شناسنامه گرفتم، اسم گذاشتم براش، بعد سعی کنم خوب تربیتش کنم، بعد بزرگش کردم و فرستادمش مدرسه، مامانم که نداره مجبورم خودم بیفتم برم واسش این ور و اون ور دنبال دختر، خودم برم براش خواستگاری، زنش بدم، بچه دار شه، صاحب خونه و زندگی که شد برم بگم بسه دیگه. بفرستمش بره، خودم برم بشینم جاش بشم خیالات ذهن داش بهی، بعد اولین تابستون که اومد خیال کنم زمستونه، کابشن بپوشم، بلرزم، بخاری روشن کنم، جای زمستون حسابی خالی کنم، مثل آدمایی که عشقشون رفته و یادشون همیشه زنده ست و حتی تا عکسشو میبینن میزنن زیر گریه، امسال تابستون شاید یخ کردم، سرما خوردم رفتم نشستم کنار بخاری گرم شدم.
امسال باید برای من خیلی خاص باشد، اصلأ همین الان مینشینم تمام سال های گذشته را جمع و تفریق میکنم تهش مینویسم که چه کاره بوده م. 88 : سرباز کله کچل پدافند هوایی دزفول. 89 ، یک دانشجوی کیف بدست در راه تحصیل علم و اینا. 90 ، شده م شبیه کسی که سطل اشغال را میبرد آشغال بگذارد دم در، سطل را میگذارد دم در و آشغال را میاورد تو. 91 ، سال مهربان بانو و مشتقات رسیدنش ...

+ اوه گفتم مهربان بانو، این روزا خیلی تلاش میکنم که از توی تمام نوشته هام مهربان بانو رو بگیرم بکشم بیرون و سرو ته نوشته رو که نگاه کنی هیچ مهربان بانویی توش نباشه، این به این معنی نیست که میخوام از نوشته هام حذفش کنم، میخوام بخودم ثابت کنم که بدون مهربان بانو چقدر اینجا شبیه شب های سرد زمستانی یک گورستان متروک میشود ...

+ امسال به نوعی بهترین عیدی های عمرمو گرفتم، از بانو که چیزی را کادو کرد و داد در دستهایم و خودم شبیه آن شده م (مثلأ شدم شبیه شیشه عطری که زیر گردن فقط میزنن)، تا سینما و هنر که این چند روزه حسابی مرا شرمنده خودش کرده با:
(life of pi)  (Memorial Day)   (My Week with Marilyn)  (The Artist)  (Malena)
تا دیر نشده بهترین عیدی که میتوانید به آنکه دوستش دارید بدهید، بلند شوید بروید، دستش را بگیرید ببریدش سینما و بنشینید حوض نقاشی را تماشا کنید و بیاید ...

.: رفقای مجازی سال خوبی داشته باشید پر از عشق و دوست داشتن :.

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/۱/۳ساعت ٧:۳٠ ‎ق.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم