پـ ـسـ ـرکـ   دمـ   در مـ ـدرسـ ـه،

با کیف زوار در رفته اش که بند هایش روی خاک کشیده میشود ایستاده

نگران ست.

نه نگران دیر آمدن دنبالش، یا اینکه تمام بچه های قد و نیم قد پدر و مادرهایشان آمدند و رفتند و او تنها مانده دم در مدرسه نه،

چشمانش رنگ نگرانی دارد.

هنوز همان جا ایستاده ساکت و بی حرکت

چند ربعی میگذرد دگر محله ساکت شده نه صدای بچه ای نه صدای سرویس بچه ای و نه هیچ صدای دگر

سر ظهر است آفتاب است ولی سرد است

از آن روزهای سرد زمستان که آفتاب هست ولی گرمایش نه !

آنقدر محله سکوت کرده که صدای شروع شدن اخبار از تلویزیون همسایه روبه رویی می آید

ساعت دو شد به پایین و بالای کوچه مینگرد هنوز خبری نشده

چشمانش نگرانی را آب میکند میریزد بر گونه هایش ..

در این خلوت تنهایی ناگاه صدای گربه ای بازی گوش او را رو به راه میکند کیفش را بر دوشش می اندازد

راه می افتد رو به پایین کوچه.

کوچه سر پایینی ست تمامش، میرود تا ته کوچه دوباره می ایستد عقب را مینگرد

باز خبری نیست.

این بار مصمم تر بند های کیفش را بر دوشش محکم میکند و راه می افتد به ته کوچه رسیده، همان جا که میرسد به خیابان

از خیابان رد میشود به کوچه ای میرسد که درونش پارک دارد اما خلوت است و ترسناک

از ترس خلوتی و سکوت پارک تند تر میرود آنقدر تند که نمیفهمد کی پارک را تمام کرده در راه هر چه بغالی و نانوایی میبیند همه تعطیل است

دگر یادش رفته نگرانی فقط فکر رسیدن به خانه است !

برای رسیدن به خانه باید یک فلکه و یک خیابان بلند که بیشترش را خاکی و خرابه پر کرده رد کند

به آخرین خانه های خیابان که دگر خرابه ها شروع میشود میرسد هم سردش است هم گرمای از درون آزارش میدهد پسرک بیچاره را !

خسته شده می ایستد کیفش را از دوشش برمیدارد و درونش را میگردد دنبال شاید لقمه ای ...

یادش آمد صبح که بیرون آمد تمام اهل خانه خواب بودند یا اصلأ نبودند دوباره زیپ کیفش را میبندد و کیفش را بر دوشش می اندازد و راه می افتد

میرسد سر کوچه

خانه شات ته کوچه ای ست سر بالایی که از ابتدای کوچه پیداست

جلوتر میرود خسته شده باز نگرانی چشمانش را پر میکند هر چه جلوتر میرود نگران تر میشود درون چشمانش

جلوی درب خانه روی زمین سیاه شده

درست همان جا که شب ها پدرش ماشین قرضیشان را پارک میکند خستگی یادش میرود میدود تا زودتر سیاهی را ببیند

در خانه شان باز است مادرش روی راه پله های خانه نشسته

پسرک به سیاهی میرسد انگار چیزی اینجا سوخته هم خیس است هم بوی آتش ...

با شتاب میرود به طرف در باز خانه شان

مادرش را میبیند خسته بغض کرده،

و اما مادر درون چشمان پسرکش خشم، غیرت، نگرانی، بغض، خستگی همه را میبیند سئوال چه شده پسرک را جواب نمیدهد نمیخواهد جواب دهد ...

اما نمیتواند !

صبح ماشین پدرت سوخت ...

پسرک سرش را پایین می اندازد بر میگردد رو به سیاهی کف کوچه مینشیند

با انگشت کوچکش با سیاهی ها بازی میکند و هی مدام زیر لب میگوید:

ای بی معرفت بابا قرار بود بیایی برویم برای مادر کادو بخرم

باز من ماندم و یک دنیا شرمندگی از مــــــادر ....

 

♥.♥.از مرگ نمیترسم من فقط نگرانم که درشلوغی آن دنیا مادرم را پیدا نکنم .... ! ♥.♥.

 

 

روزگارم خوش است

میخندم

گه گاهی قه قهه

گاهی آنقدر بلند بلند میخندم که گنجشک های آویزان در شاخه درختها میپرند

 

روزگارم خوش است

دیگر کم تر میخندم

قه قهه نه هرگز

فقط هرزگاهی جلوی آینه میخندم که عکس لبخند لبانم از یادم نرود

 

روزگارم خوش است

قول داده ام بخندم

شاید قه قهه

ساعتها مینشیم زل میزنم به برگ برگ خاطراتم شاید چیز خنده داری بیابم

 

روزگارم خوش است

خـــــــــــــــــــــوش

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/٢/٢۱ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/٢/۱٧ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ نظرات ()

شب بود

اتوبوسی حرکت کرد بسوی شهر سهراب

یعنی اتوبوس هایی حرکت کردند بسوی شهر سهراب

افراد مختلف با عقیده های و نیت های مختلف

حتی با رنگ های  متفاوت کنار هم نشستند چنان جعبه مداد رنگی

من هم یکی از آن  آدم های رنگی

شب بود

حرکت کردم بسوی شهر کـ ـاشـ ـان !

 

شـ ـرح کـ ـامـ ـل ادامـ ـه مـ ـطـ ـلـ ـب . . .

 

 

گل را میکَنند درون خمره آب میکُنند

زیرش را آتش میزنند تا بجوشد

تبخیر شود

خلاصه گلاب شود !

و این میشود گلاب یه آتیشه،

دوباره آن گل را

آن گلاب را درون خمره میکنند

این بار بدون آب

زیرش را آتش میزنند تا ...

و باز هم گلاب !

و این میشود گلاب دو آتیشه

هه عاشق دو آتیشه چه به من می آمد روزها !


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/٢/۱٧ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۱/٢/۱۳ساعت ۳:۳٠ ‎ق.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم