گاهی وقتا آدم باید خوشو مُهر کنه و زیرش بنویسه: آخرین نفسای زندگی، بعد خودشو بایگانی کنه، مثل وقتی که کف پات رمل های داغو حس کنه، میدونی؟ گاهی آدم خیلی ساکت میشه، همیشه یه چیزایی پیدا میشه تو سکوت تلنگرت بزنه، یه چیزی مثل نزدیک عید بودن بخودت میارتت، نگاه کن نزدیک عیده، یعنی روزای آخر زمستون، یعنی کف پات داغ شده، گرفتی رفیق روزای آخر زمستون کف پات داغ شده، بخودت اومدی روزای آخر تابستون کف پات چه حالی میشه !
گاهی هم آدم انتخاب میشه، انتخاب میشه تا مخاطب نگاه یک مرد بشه، نگاه یه مردی که منتظر خیس شدن چفیه ش باشه، فرصت خوبیه برای تنهایی، برای راه رفتن، برای تنهایی، برای نفس نفس زدن، برای تنهایی، تنهایی فرصت میخواد، مکان میخواد، راستی تا حالا مستاصل شدی؟ تو تنهایی آدم زیاد مستاصل میشه، شاید اگه تنها نبودم مستاصل نمیشدم هیچ وقت، وقتی میبَرَنِت یه جا به اسم فکه، بعد مجبوری راه بری، نگاه کنی، گوش کنی، نهایت نهایتش این باشه که بشینی زمین و با رمل هاش بازی کنی. میدونی مثل چی میمونه؟ مثل اینکه یه گل بردارن بذارن تو شیشه بگن لمسش کن، حسش کن، بوش کن، تازه اگه ازش مراقبت نکنی پژمرده میشه و از دستش میدی، حالا بازی کردن با این رمل ها مثل بازی کردن با اون شیشه هست، تازه مراقبشم نباشی ...
آدم اینجا، این گوشه دنیا، تو تنهایی خودش، مستاصل میشه، کاش میشد از این شیشه هه رد شد رفت، دست کشید به گُله، لمسش کرد، راستشو بخوای جسمم باهام راه نمیاد، من بلد نیستم کفش دربیارم و پا برهنه بیفتم از این ور به اون ور، ولی یه بار زد سرم گفتم شاید این دفعه شد، وقتی جسمت با دلت راه نیاد، این میشه یه دردی که ته نشین میشه تو وجودت، وقتی نشستی یه گوشه قتلگاه و حسین داره ذره ذره با دستاش خاک میریزه روت، انقدر که دیگه پاهاتو نمیبینی و پاهات دفن میشه زیر یه مشت رمل، روحم از کف پام میزنه بیرون و شروع میکنه به گشتن همون زیر میرا، واسه اینکه ببینی اون جا چی هست واسه دیدن، باید چشم داشته باشی، باید گوش داشته باشی، همینجاست که میگم جسمم باهام راه نمیاد لعنتی.
همه یاد گرفتند به این جور جاها که دستشان میرسد، زودی خودشان را زمین میزنند و پیشانیشان را به خاک میمالند، من میگم واسه یه بارم که شده گوشتو بذار رو زمین، گوشتو بذار رو زمین ببین چی میشنوی؟ گوش کن، صدای مردانه ی پسر بچه های ده دوازده ساله می آید، صدای شنی های تانک های مهاجم، بکشیدشان، بکشیدشان، امانشان ندهید، صدای خس خس سینه، مهدی مهدی مهدی جان، جون مادرت منو ول کن، بچه ها تنهان، صدای جان دادن یک مرد می آید، الو الو، حاجی جان از خط رد شن بچه ها ... صدای گریه حاجی می آید، شنیدی؟ اینجا باید صدای غرورآمیز پاهای جامانده را شنید، باید صدای فاتحان غیرت و مردانگی را شنید، ولی شبهایش قصه فرق میکند، شبها صدای ناله و زجه مادرهای بی پسر می آید، صدای گریه دخترکان یتیم، میشنوی بابا باباهایشان را ؟
آدما رو پیشانیشان نشانه دارند، نشانه ای که نشان میدهد روزگار چه بر سرشان آورده، مثل عمو مصطفای خودمان، یا نه مثل همین دخترک چادر بر سری که جلوی عمو مصطفا ایستاده و از پیشانیش میشد فهمید چه بر سرش آمده و حالا اینجا وسط یک مشت خاک چه میکند، سرش را پایین انداخته، مثل کسی که گوشه کافه شاملو میخواند و آرام آرام اشک میریزد، گم شدن آدم ها بی سرو صدا اتفاق می افتد، آدم های غریب به راحتی آب خوردن گم میشوند، سرش را پایین انداخته مثل آدم های غریبی که میخواهند گم شوند، راستشو بخوای کسی از توی آدما خبر نداره چی میگذره، که چی میشه یهو طرف از همه چیز استعفا میده و شروع میکنه به ترک کردن خودش، دخترک سرشو بالا آورد، فکه شاهد است، عمو شاهد است همه شاهدن لبخند میزد، این لبخند از همان فکه برایش یادگارمانده.

وقتی ندانی که کجایی به هر راه بزنی گمراهی !

ادامه دارد ...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۱/۱٢/٢٩ساعت ٥:۳٠ ‎ق.ظ نظرات ()

به گربه هه گفتن چیزت شفاست، خاک ریخت روش، حالا قصه لری و این ریدر و اون گودر خدا بیامرزم واسم شده تداعی کننده همین مَثَل خودمون، من نمیدونم واقعأ این لری سیاستهاش در چه راستاییه و اهداف اوه صد سالش کجاست، ولی صبح که از خواب پا شدم، چشامو باز نکرده تو ذهنم اومد اینترنت بدون ریدر چه شکلیه؟ شکل دنیای فیسبوک میشه؟ باید شب تا صبح بشینم قربون صدقه عکس و فک و فامیلامون بریم؟ یه جورایی حس میکنم وبلاگامون بدون ریدر شکل بچه یتیما رو بخودش بگیره، یا شایدم بشه یه کارتن خواب بی سرو پا !
شایدم شنیده باشین خبر حذف ریدر از سبد گوگل، ولی اگر نشنیده اید الان این خبر را بشنوید و کمی در خود فرو بروید، چشمانتان را ببندید، و یک دیقه سکوت به احترام این عزیز قرار از دست رفته بکنید، لری خاک بر سر تمام تلاششو در پر زرق و برق کردن پلاس داره انجام میده، حذف ریدر و به جاش اضافه کردن یک امکان جدید در پلاس، این روزا وقتی میری تو پلاس هی پیغام و پسغوم میده که فلان کردیم که بهمان کردیم که نوتیفاتونم میخوایم واستون برقصونیم و این حرفا، ولی وقتی میری تو ریدر یه حسی بهت میگه خب دیگه بسه وقت مردنه !
برای شمایی که مثل من تمام دنیای مجازی در ریدر خلاصه میشه، بهترین گزینه ای که پیدا شده بجای ریدر خدابیامرز فیدلی میباشد، درون سایت بروید، افزونه ای به مرورگر موزیلا اضافه میشود دانلود کنید، و تنها خوبیش علاوه بر پشتیبانی از زبان پارسی، اینه که میشه با همون اکانت ریدرتون وصل شین و همه بند و بساط زندگی ریدرتون توش ببینید، و نیازی نیست به دونه دونه اضافه کردن فیدهای آر اس اس، شکل و شمایلش یه خورده سوسولیه و کمی حجمش سنگین تره و یه خورده سخت میشه باهاش ارتباط برقرار کرد، ولی چه کنیم خَرِ ما از کُرِه گی دُم نداشت ...
واقعأ نسل ما سوخته، همه سرش، همه تهش، ما هم باید از دست لری و یه مشت آدم خاک بر سر و کافر و ملحد و بی دین و اینا بکشیم و حرص بخوریم، هم از خودی ها و عمو فیلتر چی های عزیز و این حرف ها.

+ از گوگل ریدر یاد بگیرید، وقتی قرار است بروید، سنگین و رنگین خودتان مثل مرد بلند شوید فیس تو فیس به طرفتان بگویید تا این تاریخ هستم از اینجا به بعد شرمنده، فکری بحال خودت بکن نه اینکه ...

+ مادرانه های عسل بانو رو از دست ندهید ! (از دلخوشیها) و عیدی های بانو نازنین را هم از دست ندهید ! (mission completed) دومین داستان نویسی گروهی بچه های یک رب مانده تمام شد ! (کادوی تولد)

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/۱٢/٢٧ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ نظرات ()

از هور دل کندن مثال همان جان کندن است، بعد از هور، وسط اتوبوس شلوغ، لابه لای سر و صداها، جای خوبیست برای نامه نوشتن، نامه نوشتن برای خودت، برداری بنویسی که چقدر دلم برایت تنگ شده، که کجایی این روزها تا ببینی من کجایم؟ چه میکنم؟ که این روزها چقدر دلم تنگ میشود، که بعد نامه را پست کنی، تا بزنی بگذاری در جیبت، فردا روزی که رفتی خانه، دستت به دست خودت رسید، بدهی دستش بگویی: بیا این را برای تو نوشتم. این روزها درون مخم بین لذت خاک و شادی خنده دوئل برپاست، البته که من دلم میخواهد خنده بِبَرد، ولی آخرسر این خاک است که بر سرو رویم میماند و سکوت میکنم.
برای مثل منی که فقط بلدم همیشه در همه یِ جمع ها یک گوشه بایستم و حرف نزنم و فقط با چشم هام از سرو کول ملت برم بالا و دست آخر یا به چشماشون برسم ببینم کجاها رودارن نگاه میکنن یا مخشون سوراخ کنم و برم توش ببینم چه خبره و فکرشون بخونم و واسه خودم کلی شخصیت سازی کنم، خیلی سخته الان وسط یه کاروانی هستم که نصف بیشترشون قابل دیدن نیستن، برام خیلی سخته که نتونم بگم هم سفرهای خوبی دارم یا بد، وقتی نمیتونم یه گوشه وایسمو زل بزنم به تک تک آدمای همراهم و شخصیتشون از تو چشماشون، خنده هاشون، حرف هاشون و نگاهاشون بکشم بیرون و بعد برچسب خوب است یا بد است بچسبونم رو پیشونیشون، ذهنم میریزه بهم، شلوغ میشم، الان قشنگ دارم حس میکنم یکی نشسته تو مغزم و داره دست و پا میزنه و از کلافه گی موهاشو میکنه، نمیدونم شاید دلم تنگ شده، قلبم داره تندتند میزنه، باید چشمامو ببندم، با چشم بسته میبینم.
هویزه دیوار دارد، در دارد، شیشه دارد، پنجره دارد، سقف دارد، باغچه و درخت و گل دارد، زائر دارد، شاید اینجا قرار است شلوغ ترین جایی باشد که من میبینم، وقتی تو هویزه بری یه گوشه بشینی و تکیه بدی به دیوار، میبینی آدمای زیادی میان از جلوت رد میشن و نگات نمیکنن و چیزیم نمیگن، هر کی دنبال یه چیزی میگرده، نمیفهمم چرا باید هر چی آدم میبینم که از اینجا رد میشه دختره؟ دنبال چی میگردن؟ بچه تر که بودم یکی در گوشم گفت اینجا چندتا دانشجو رگ غیرتشون باد کرد و ... اینجا، این گوشه، بدتر از تنهایی اینه که حافظه ت اتصالی داشته باشه، هی یادت بره هی یادت بیاد، آدم هی دلش میخواد برگرده به تنظیمات کارخونه ش، ولی هی نمیشه، آخر سر هم میرسی به اینجا که هویزه درشو روت میبنده و میذارتت پشت در، تا تو سرما بمونی و بلرزی، نمیدونم شاید چیزی رو فراموش کرده بودم بیارم که رام ندادن و موندم پشت در، راستی هویزه چیزی درونت کاشتم، تا قیامت سراغش را ازت بگیرم، یک زیارت عاشورای دو نفره.
حالا وقتشه که چشمامو باز کنم و ببینم وسط یه مشت خنده یِ بلند بلند نشسته مو دارم به جُکهای عمو مصطفا ریسه میرم، نه چشمامو بیشتر باز میکنم، سر یکی رو پامه، از جریان خون تو رگ های سرش میشه فهمید کِی آرومه کِی داره میخنده، حتی وقتی خوابش میبره هم میشه فهمید که خوابه، یه جورایی حس میکنم یه موزه سرشو رو پام گذاشته، شاید از معدود موزه هایی باشه که حرف میزنه، میخنده، راه میره، از همه مهمتر همیشه به روزِ و روش گرد غبار کهنگی نمیشینه، این لحظه نباید یادم بره، آدما تو زندگیشون خیلی پیش میاد که هی بخودشون میگن این لحظه رو یادت نره، مخ آدما یه قسمت بزرگیش جای همین لحظه هاست، که قراره یادشون نره، منم باید بهش بگم این لحظه رو یادت نره مخ لعنتی عزیز من ...
حالا یکی یکی پاشدن رفتن، هر کی سراغ کار خودش، دیگه خبری از یه مشت خنده ی بلند بلند نبود، تک و توک خمیازه بود که گوشه گوشه نشسته بودن، برای مثل منی که شب و روزم با نت تقسیم بندی میشه و نفس های عمیقمو با کانکت شدن میکشم، چند روز نداشتن نت یه درد زجر آوره، تمام این روزها وقتی جلوی آیینه میرفتم تا خودمو ببینم، حتی وقتی یه تصویر غیر شفاف از خودم تو شیشه اتوبوس میدیدم، حس میکردم شده م مثل آدمک دهان گشاد مسنجر که هی بالا پایین میپره و هی به من میخنده و آخر سر هم چشم هاشو میبننه و میخوابه، نمیدونم کجام، حتی نمیدونم چیزی زیرم انداختم یا نه ولی من خوابیدم.

ادامه دارد ...

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۱/۱٢/٢٥ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ نظرات ()

گاهی وقتا آدم میشه مثل یه بادکنک، یه بادکنکی که بادش تموم شده، مچاله شده و افتاده گوشه ای، اصولأ ظهرا بعد ناهار آدما هر جای دنیا که باشن میشن شکل همچین بادکنکی، شما حالا فکر کنید وارد یک اتوبوسی شده اید که روی هر صندلیش یک بادکنک مچاله شده افتاده، در چنین شرایطی بهترین راه درمان همان یک چرت آرام بهمراه حرکت های کلافه کننده ولی دوس داشتنی اتوبوس است که شما را سرحال میاورد و دوباره بادتان میکند، حالا وسط این گیر و دار یکی پیدا میشود یا برود سروقت ضبط ماشین و از مخ های تعطیل شده همه مان سواستفاده کند و صبرها را تا بیخ گلویمان برساند، یا یک عدد راوی شروع کند روی مخ خوابالوی ما راه برود و ... اصلأ ولش کن.
من هم حالا بعد از یک ناهار خوب افتاده ام این گوشه اتوبوس سفید، بادم خالی شده، آمدم به حرف قصه گو گوش بدهم و بشوم یک عدد نگاه و کارم شود نگاه کردن. میخواستم خودم را از پنجره اتوبوس آویزان کنم تا بهتر بتوانم نگاه کنم که یاد پنجره اتوبوس افتادم، همه از پنجره اتوبوس بیرون را نگاه میکنن و در خودشان گم میشوند، ولی چرا هیچ کس پیدا نمیشود که برای حتی لحظه ای خود پنجره را نگاه کند نه بیرون لعنتی اش را !
بعضی آدم ها هستن مثل همین حاجی بذله گوی کاروان، که من را یاد پنجره انوبوس می انداخت، هر وقت نگاهش میکردم خودش را نمیدیدم بیرونش را میدیدم آدم های درونش را میدیدم خاطرات و حرف های نزده اش را میدیدم، باورتان میشود تا الان حتی اسمی از این حاجی بذله گو نمیدانم و فقط تصویر بیرونش را به یاد دارم و بس.
هور، هورالعظیم، اسم یک تالاب است که من هور میخوانمش، لب آب هور نشستن از آن تصورهایی بود که میشود نشست و با تک تک تصویر ها خانه سازی کرد، بلند شدیم رفتیم در سوله ای که نه سر و داشت و نه ته فقط پرش کرده بودند نیزارهای خوش قد و بالا نشستیم، هر کداممان گوشه اش، این هم سفر همیشگی ما تا نشست، شروع کرد به بازی کردن با این نیزارها و ادای ماهیگیرهای ندید بدید را در آوردن، همین کارش کافی بود تا سه چهارتایی خادمی که لباس های خاکی پوشیده بودند، همان لباس هایی که به تنشان گریه میکرد، که دلشان اینجاها و بدنبال درست پوشیدن لباس و مرتب و تمیز بودن این حرف ها نبود، همان خادم هم سن و سالی که از کرمان آمده و بود و من برای اولین بار از نزدیک یک عدد آدم کرمانی در زندگی خودم دیدم و کلی خنداندیمش و آخرش هم راضی شد که بگذارد حسین با این نیها ادای ماهیگیر ها را در آورد و چیزی نگوید.
هیچی، دلم نمیخواهد هیچ کاری انجام دهم، نه خواندن زیارت در آن سوله ی تاریک و خنک نه حتی بدنبال قصه های عمو مصطفا راه افتادن و خودت را بدست قصه هایش سپردن. اینطوری که هوا خوب است و پنجره باز است و باران خوبی می آید، سر و صداهای لب آب آدم را صدا میکند که پاشو بیا کمی همین جا بنشین و به هیچ چیز فکر نکن، آخر آدم قرار نیست که همیشه خدا به چیزی فکر کند، گاهی لازم است خودت را ول کنی روی دستهایت بگذاری مخت کمی باد بخورد، اینجا کنار هور جای نشستن و قهوه خوردن و به دور دست ها نگاه کردن است، در هور نمیشود بلند شد و راه رفت همه ش این طرف و آن طرف را نگاه کرد، یا به حرف یک مشت راوی گوش داد، اگر دست من بود همان گوشه کنارهای هور، یک کافه ی سَرِ باز و بدون دیوار راه می انداختم و میگذاشتم همه بیاین تنها بنشینن و یک قهوه تلخی چیزی بخورن و بعد در تنهاییشان غرق شوند و به آن دور دست های هور نگاه کنند، هور جای حرف زدن نیست، آنجا فقط باید نشست نگاه کرد و به صدای باد گوش کرد، هور جای پیدا کردن خودت از خودت است.
چشم های من، چشم های هم سفر و حتی شاید چشم های همه هم کاروانیان ما عمو مصطفی قصه گو رو گم کرد، رفته بود بالای سوله روی خاکی ها کنار آن پرچمِ تنها، برای خودش با رفیق های قدیمی اش خلوتی درست کرده بود و نشسته بود، با ساعت دلش، وقت رد شدن عطر استخوان هایتان شده بود، با چشم میشد نگاه کرد که وجودش را در کف دستانش میگرفت، وجود خودش را نه، وجود تمام آنهایی که همین جا جا گذاشته بود، مشت مشت خاک بر میداشت، نگاه میکرد، انگار زل میزد به چشم های فلان رفیقش که یک پا نداشت، که شب آخر گفت: هی فلانی برو یک روز می آیی دنبالم، من میدانم این مرد خیلی روزها رفت بدنبال دانه دانه رفیق هایش ولی انگار هنوز مانده کسی، هنوز میگردد، اینبار نه با اسباب و اثاثیه ی تفحص، با چشم هایش با دستهایش با اشک هایش...
سر سفره ماست خوریِ وسط بیابان که خبری از عمو مصطفای ما نبود، من میدانستم گوشه ای رفته، تکه ای از خودش را جا بگذارد و بجایش یک تکه یادگاری بردارد بچسباند بخودش و بیاید که تا آخر عمرش از آن تکه بگوید که بگوید آن روز، آخرِ هور چه شد که عمو نبود، نبود که ماست تازه ی با شیر گاو را بخورد، باید بیاید بگوید که کدام تکه اش هر شب از هور صدایش میزند و خواب را از چشم هایش میگیرد !
آدم دلش میخواست دست های هور را میگرفت و میکشید به سمت شهر، به سمت شهر خودمان، یک گوشه ای از شهر جایش میداد، من میدانم این چیزها به درد روزهای مبادا میخورد، همان روزهای بدبختی و تنهایمان.

ادامه دارد ...

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/۱٢/٢٤ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ نظرات ()

تولد را بخش کنیم: تَ  وَ  لُد ،  همیشه خدا تولد سه بخش داشته از اول ابتدایی که خانوم روحانی معلم قد کوتاهمان با زور در مخمان میکرد تا همین حالا که 21 اسفند سال 91 است، تولد سه بخش داشته و دارد. حتی حالا که بیست سال از این داش بهی پنج ساله گوشه وبلاگ میگذرد هم تولد برای من سه بخش دارد:
بخش اول: ساعت هشت شده، من هنوز خانه م، پشت این سیستم لعنتی و مخم را رد کرده ام درون این ادیتور پرشین بلاگ، چیزی حدود هفت یا هشت بار حسین آقا عباسی قشنگه زنگ میزند و داد و بیداد که کجایی و مردم را علاف خودت کرده ای و این حرف ها، بالاخره حاضر میشوم دست از سر اینجا بردارم، بلند میوشم حاضر میشوم و میروم، یک رب بعد پشت در خانه بهمن عاشق پیشه ایستاده ایم و از باران شب تولدم لذت میبریم، مهربان بانو فیلش یاد هندوستان می افتد، زنگ میزند، در گوشم میگوید خوش باید بگذارنید آقا و این حرف ها، مرا به خدا میسپارد و قطع میکند، میرویم تو، مِشت حسین آقا بابا بزرگه بهمن از دسشویی وسط حیاط بیرون می آید، چند دیقه ای باید همان گوشه خشک شده بایستیم تا برود برسد به دری که همه ش سه متر فاصله دارد، میرویم طبقه بالا سرِ مشت حسین آقانان، بهمن شام کباب گرفته و برنج را خودش گذاشته، خوردیم و خندیدم و کلی اظهار نظرهای کارشناسانانه در هوا معلق کردیم، راز عاکادمی مسخره گوگوش و خواننده با حجابی که آمده بشکند قبح یک سری چیزها را کشف کردیم و رفتیم به سراغ کیک و قسمت های مسخره ش، آخرش هم بهمن عاشق پیشه باید بلند شود برود پشت سازش و با دلی بازی شده و کله ای در رویای تنهایی رها شده راهی خانه مان کند.
بخش دوم: ساعت نُه و نیم، گوشی زنگ میزند مهربان بانو هی داد و فریاد که بلند شوید دیرتان نشود و این حرف ها، سرش را گرم میکنم که بیدارم، گول میخورد، دوباره میخوابم، ساعت ده و نیم از خواب میپرم، دیر شده، یکی دو تا لباس هایم را میپوشم و میفتم در جاده ای که قرار نیست حالاحالاها تمام شود، ساعت یک و نیم، میرسم، مهربان بانو هم میرسد، یک رستوران خوب، یک ناهار خوب، هم ناهارش خوب است هم آنکه جلویت نشسته، ساعت چهار جلوی شیرینی فروشی، قرار است من تو نروم، ولی میروم، میروم که فضولی کنم، یک عدد کیکی که پنج نفره ست، قرار بوده مثل موهای خودم فری فری باشد، و بود، نیم ساعت بعد یک قهوه خانه سنتی با یک تخت فرش شده، یک سینی قوری و چایی نباتی جلویمان، کیک هست، شمع هست ولی کبریت نه، ولی چاقو و چنگال از پیش آماده شده نه، تقصیر خودش نیست، بار اولش بوده که قرار بوده برای یک نفر، خودِ خودش به تنهایی تولد برپا کند و تا ابد فیس به دلش بدهد که توانسته برای آنکه میخواهد تولد بگیرد و به هیچ کس هم مربوط نمیشود. حتی کبریت هم نمیتواند روشن کند، مدام میشکند، دلش میخواهد موقع فوت کردن شمع ها جیغ بزند دست بزند شلوغ کاری کند، نشد، نتوانست، همینگونه یک تولد دو نفره با هزار هزار نتوانستن و نشدن تمام شد و داغ خیلی چیزها را بر دل جفتمان گذاشت، یک سال که سهل است، ده سال و صد سال هم که بگذرد داغ است، تازه میماند، میبینی باران گرفته، شب شده، من باید بروم تو باید بروی، تو برو خودم داد میزنم سر این دنیای لعنتی که بی وفا هیچ چیز مثل تجربه اول نمیشود. همه این ها را بیخیال تولد بازی یک هدیه بیشتر نمیخواهد، آن هم آغوش است، تولد بی هدیه مثل ...
بخش سوم: ساعت یازده شب، تمام تنم درد میکند، یکی پای چپم را از بالای زانو گذاشته زیر تریلی و رد شده انگار، درون چشم هایم جوشکاری میکنند، قرمز شده، سرخ شده، میسوزد، کم کم باید منتظر بمانم تا آب شود، مادر خانه و خواهر خانه سفره رنگی جلویم چیده اند، دو جور غذا، دو جور ترشی، دو جور ... یکی دو لقمه لابه لای نفسم میگذارم و ردشان میکنم پایین، باید بیدار بمانم، باید سر حال بمانم، حتی آغلام هم یم آید، خودش که نه، ولی پیامکش میرسد، کیک هم خودشان پخته اند، دستپخت خانگی ست، از دور کیک را میبینم، جلویم که میگذارند دیگر نمیبینم، کور شده ام؟ چشمانم پشت رو شده اند و باید برشان گردانم؟ شاید هم برق رفته، صبح که بیدار میشوم خودم را همان جا میبینم که گوشی در دست و چشم به کیک دوخته شده خواب برده است.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۱/۱٢/٢٢ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ نظرات ()

باید متولد دهه شصت باشی و سرتهت سوخته باشد تا بفهمی چرا نُه روز مانده به عید بدنیا آمدن با همان روزعید بدنیا آمدن هیچ فرقی ندارد، باید متولد لحظه های جان کندن زمستان باشی تا سرما نفس های آخرش را در جانت کشیده باشد و همیشه خدا سردت باشد، باید یاد گرفته باشی دستهای یخ کرده ات را در جیب خودت گرم کنی و تنها قدم بزنی تا اسمت را بگذارند متولد اسفند !
ما اسفندی ها یک فرقی که با دیگران داریم همین است که خوب یاد گرفته ایم برعکس همه که خودشان را زیر خاک دفن میکنن، خودمان را زیر برف دفن کنیم و منتظر آب شدنش باشیم، امشب تا صبح که نه، تا ظهر میخوابم که لحظه بدنیا آمدنم بیدار نباشم، بیدار که شوم من یک سال بزرگتر شده ام، یاد آن روزها میفتم که باید تندتر راه میرفتم که قدم هایم از قدم های آدم بزرگترها عقب نیفتد، از همان اول هول بودم، همه چیز را باید زودتر از زمان خودش پیدا میکردم، این خوب نیست که تازه بیست و پنج ساله شده باشی ولی سال هاست که بیست و پنج سالگی را رد کرده باشی و به مرز پیری رسیده باشی، هول بودم، این هول بودنم را در موهای سفید شده ام هم میتوانید پیدا کنید، الان چند روزی میشود که زمستانم، یعنی هم سرد میشوم هم میبارم هم آب میشوم ...
درون هر کسی یک چیزهایی پیدا میشود، یک چیزهایی که وقتی آن آدم ها را تکان دهی صدا میدهد، خیلی هایتان را وقتی تکان بدهی هنوز سر و صدای کودکی می آید که بدنبال برف بازی و سر خوردن و این حرف هاست، ولی ما را که تکان دهید کودک درونمان، پالتوی کهنه ش را میپوشد و تنها خودش را به نیمکت دم خیابان میرساند و شروع میکند به سیگار کشیدن که یادش برود زنش مُرده بچه ش مُرده خودش مُرده آینده و گذشته ش مُرده، ما را که تکان دهید از لابه لای صداهای شکستنی اگر خیلی خوب گوش بدهید فقط یک صدای خنده می آید، که اگر این خنده مهربان بانو نبود تا الان با یک جنازه طرف بودید که فقط جسمش را این ور و آن رو بدنبال خودش میکشید.

+ دست تو اگر بود دست من دیگر در جیبم نبود.

+ گاهی یک کادو ناغافل میرود در جان آدم، آخ جای میگیرد آخ جای میگرد. (زیبای زمستان)  (دروغ تاریخی)

+ باید بروم سر وقت تقویم نوازشش کنم حتی یه سیگار روشن کنم بدم کام بگیره، بگم مشتی یه امشبه رو بیخیال ما شو حوصله تبلدمان را نداریم ! همه متولدین اسفندی که این روزها از دور نزدیک تولدشان را تبریک گفته ام و باز هم میگویم (بانو خبرنگار)   (بانو شکوفه برفی)   (حسنا بانو)   (باران)  (یوسف)

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/۱٢/٢٠ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ نظرات ()

نیمه راه رسیدن !
نیمه راه رسیدن همیشه خدا یک جای کارش میلنگد، شاید به بدی رفیق نیمه راه بودن نباشد ولی هر چه باشد در تمام قصه ها نصفه رسیده ای، یعنی تمام سفر یک نصفه ش را از دست داده ای و باید بگردی بدنبال نصفه ی دیگر و تو کسی نیستی که تمام سفر را بوده ای تو فقط نصفه ش را بوده ای و ... یه بار یکی ازم پرسید حس چشمات قوی تره یا حس گوشات؟ گفتم حس مخم ! عادت دارم همیشه قبل از رفتن به هر جایی در مخم یک تصویر خیالی از اشیا، آدم ها و تمام حرف و حدیث های آن نقطه در مخم رسم کنم و بعد پا به آنجا بگذارم، همین تصویر سازی برای همین اتوبوس سفید رنگ هم شکل گرفت، راستش را بخواهید احساس میکردم الان قرار است یک مشت دوربین عکاسی ببینم که دست عده ای را گرفتن با خودشان آوردن و من قرار است تمام طول سفر را با این دوربین ها حرف بزنم ژست بگیرم بخندم یا هر چیز دیگر، سوار که شدم چشمم فقط بدنبال صندلی خالی خودمان میگشت، تا رسیدیم و نشستیم نمیدانم که را دیدم با چه کسی سلام علیک کردم و با چه کسی نکردم.
قاطی آدم های اتوبوس شدیم، هنوز حوصله مهربان بودن با خودم را ندارم، من هنوز خالی ام هم خودم هم احساسم، آنقدر با خودم کلنجار میرفتم که نشد بفهمم که چه شد که رسیدیم به جایی که اسمش را گذاشته اند طلائیه ! اولش اینجوری میشود که فکر میکنی باد آورده ات که رهایت کند همان گوشه کنارها، بعدترش میبینی که نه خودت چسب بوده ای و چسبیده شده بودی به یک عده تا رسیده ای به اینجا، حالا وقتش است که تمام تلاشت را بکنی که روی دست همین یک عده نمانی و فقط بار اضافی نباشی، وسط جمع نشستم که گوش بدهم، ولی نشد خودم را کشاندم یک گوشه تا خودم را معرفی کنم، طلائیه آمد جلویم نشست مرا نشناخت، انگاری پیر شده باشد، نه خوب میدید نه خوب میشنید نه میشناخت، حس کردم زوال عقل و کوچک شدن مغز و سقوط طلائیه چندین هزار ساله پیش آمده که مرا نمیشناسد ...
نه راستش را بخواهید من غریبه بودم، ازم پرسید من و تو همدیگه رو گم کردیم؟ گفتم: فکر میکنم، من خودمم گم کرده م، شهرم، آدرسم، خون م، و بعد سکوت کردم. این سکوت یعنی حس معلق بودن، این سکوت را سال ها با خودم همراه دارم، هر وقت کسی میپرسد هی رفیق کجایی؟ همین سکوت را دارم که با این جوابش را بدهم، حالا جواب طلائیه را با آن همه طلاهایش را فقط با سکوت میدهم، مجبورم آنقدر سکوت کنم که تمام شود برود، باید بگردیم بدنبال سوله شماره دو که قرار است ناهارمان را بدهد.
غذا باید خوب باشد، غذای خوب یعنی هم سیرت کند هم مهربان باشد، وقتی سر سفره ای نشسته ای که هنوز وسطش یک مشت رودروایس پاشیده اند، غذای خوب را دستت میدهند، گرفتن غذا از دست آقای ادب جز فراموش نشدنی ترین کارهاست، آقای ادب تعریف کردنی نیست، راستش را بخواهید اگر بخواهم یک جمله در وصفش بگویم فقط همین که اگر گذرت بخورد به ایشان و قرار باشد چند لحظه با او سلام و علیک کنی، باید قبل از رسیدن و دست دادن در ذهنت هر چه واژه قلمبه سلبمه بلدی و شنیده ای بیاوری جلو و بگذاری دم دستت، که کم نیاوری و بتوانی حداقل لابه لای ادبِ این مرد، تو هم یکی دو واژه ای احوال پرسی کنی، اما این مرد خوبی های گفتنی و حتی قاب کردنی های دیگری هم دارد که همه ش را پشت ادبش پنهان میکند.
هنوز هم نمیشود سرت را از یک زاویه ای بیشتر بالا بیاوری یا تکان بدهی، هنوز پای رودروایسی در میان است، صدای دم دمای آخر بودن می آید، شاید باید شرط ادب را رعایت میکردم و بلند میشدم میرفتم سراغ طلائیه و یک ودای جانانه انجام میدادم و بعد خودم را از آنجا دور میکردم، ولی نرفتم، آدم یکجایی هر چه با خودش کلنجار میرود ربطش را با آنجایی که هست پیدا نمیکند، و فقط میشود یک بی ربط، قصه گو حرف یک پسرک بی ربط را گوش کرد، از اینجای قصه به بعد فقط کارش میشود نگاه و نگاه و امان از این نگاه !

ادامه دارد ...

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/۱٢/۱٧ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ نظرات ()

قرار بر این شد خودمان برویم، خودمان برویم که جا نمانیم که برسیم که دست هایمان بوی خاک بگیرد و چشم هایمان دلش بگیرد که نگاهمان جا بماند که روزگار به آخر خط برسد. انقدر وایسادیم تا شب شود، تا آخرهای شب شود و بعد دوتایی راه بیفتیم و برویم تا برسیم، وقتی تمام شهر ملایر خواب بود، از دور ما را که دید به سمتش میرویم، بساط پیک نیکش را جمع کرد و گذاشت زیر پایش، ماشینش سفید بود، یک آردی سفید رنگ، خودش هم انقدر صندلیش را صاف کرده بود که سیخ سیخ نشسته بود، درِ ماشین را که باز کردم از چشمای پف کرده ش میشد خوب فهمید که حسابی ساخته خودش را، انقدر شب بود و سرد بود و دیر شده بود که بیشتر از یکی دو جمله حال و حوصله چک و چانه زدن نداشتیم، قرار شد با دوازده تومان ما را برساند بروجرد و از آنجا هم دوتومن دیگر هم بگیرد و مارا برساند به پلیس راه و مابقیش با خودمان.
به آن ماشین زوار در رفته و عتیقه ش آنقدر گاز میداد که میشد صدای التماس موتورش را از کاپوتش شنید، نه من بدم میامد تند برود نه انگاری خودش حوصله آرام رفتن را داشت، بین راه خیلی دوست داشتم سر حرف را باز کنم، با یه مشت سئوال مسخره، آب وهوا، اوضاع کار و کاسبی خوبه و گرانی این حرف ها، ولی نشد شاید نتوانستم، اصلأ بلد نیستم با یکی الکی سر حرف را باز کنم الکی حرف بزنم و الکی هم یکی دو خنده ناقابل تقدیمش کنم، حسین که خوابش برد کارم شده بود زل زدن به چشم هایش، هم برای اینکه خوابش نبرد مردک راننده هم ته چشم هایش یک چیز آشنا داشت، آخر سر هم خودش گفت میترسی خوابم ببرد؟ که گفتم نه.
نفهمید و هیچ وقت دیگر هم نمیفهمد که آن شب، آن چشم های باد کرده مرا برد به اوه سال پیش که شب ها باید پیش بابایم مینشستم که خوابش نبرد، که چشم هایش را نبندد و ماشین عتیقه قرض کرده از رفقایش را به در و دیوار نکوبد و بدبختی جدیدی برایمان نسازد، خواستم بهش بگویم که همه بچه ها تعطیلات تابستانشان را فلان میکردند و بهمان میکردند، من باید تا صبح کشیک بابایم را میدادم که نخوابد و کار دستمان ندهد، خواستم بگویم میفهمم شب های سرد با پیک نیک گرم شدن یعنی چه، حتی آمدم بهش بگویم خب تو هم اگر پسرکی داری بیار کنارت بنشان تا حواسش فقط به بابایش باشد نه به شب و جاده و مسافران، خواستم در گوشش بگویم نه این کار را نکن مرد، خاطرات از یک جایی دیگر فراموش نمیشوند رسوب میشوند و تا آخرش ته پسرکت میمانند. خواستم بگویم مثل بابامی، که گفت رسیدیم، دم در ورودی بروجرد بودیم، حسین را بیدار کردم که پاشو رسیدیم، اگر میدانستم راننده با یک ایول من که چه خوب آمد و دمش گرم که به موقع ما را رساند، انقدر خوشحال میشد که کمربندی بروجرد را پرواز کند، زودتر میگفتم و بیشتر شیرش میکردم. ولی خب الحق که دمش گرم و روحیه ای به ما داد که نگران نباشیم میرسیم.
تا هم سفر کرایه این مردک چشم خمار رابدهد دویدم جلو اتوبوسی که پلاکش 14 بود و انگار وایساده بود که فقط ما دو تا را برساند، وقتی دزفول نگه داشت تازه فهمیدم اتوبوس دزفول بوده و نه اهواز و تازه باید یک ماشین دیگر میگرفتیم تا برسیم به اهواز، برعکس تمام شب که باید خیلی دیر سپری شود تا ما خوب برسیم، اینجا باید یک ساعت در سمندی بشینیم تا یک نفر بیاید و تکمیل شود و ما را نتواند به موقع به سه راه خرمشهر برساند، و فقط بخاطر سه دیقه ناقابل باید سی تومان اضافه بدهیم که اتوبوس سفید رنگی را تعقیب کند و ما را به جمع کاروان برساند که چه؟
که ما بلند به یک مشت آدمی که نمیشناسیم بگویم سلام علیکم !

ادامه دارد ...

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۱/۱٢/۱٦ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ نظرات ()

پشت پاهای زُق زُق میکند، پشت پاهایم دقیقأ از قوزک پا شروع میشود تا نرسیده به تا شدگی زانو، درست همان جای پای چپم، هم درد میکند و هم زُق زُق (همان سوزن سوزن خودمان) میکند، باید بلند شوم بروم یک باند کشی گیر بیاورم ببندمش آنقدر محکم که خون به ته پایم نرسد، رگ هایم باد کند اولش پایم رنگش بپرد سفید شود کمی بعدترش کبود شود و سِر شود و به غلط کردن بیفتم که درد این بهتر بود با همان زُق زُق خودش !
وسط مغزم ویز ویز میکند، وسط مغزم دقیقأ از پشت چشم هایم شروع میشود تا نرسیده به همان جا که باید الان روی بالش بگذارمش و کمی برای خودم بخوابم، درست همان یه تیکه مغز و اعصابم هم درد میکند، هم ویز ویز میکند، خواستم بلند شوم بروم یک باند کشی گیر بیاورم و آنقدر سفت ببندمش که خون به بالای بالایش نرسد و تعطیل شود برود پی کارش و من هم مثل خیلی ها بشوم یک مخ تعطیل درست و حسابی، بعدش راهیم کنن گوشه ی اتاقکی تا نقاشی خودم را با موهای بلند بکشم و یادم برود که قرار است زندگی با من چه کند. ولی نمیشود، یعنی نه باند کشی هست که بشود رد کرد در مخت، و مغزت را بست تا کبود شود، نه چشم های منتظر مهربان بانو میگذارد دست به چنین کاری بزنم، پس با همین دردی که نه میشود حرف زد، نه میشود حرف نزد، نه میشود تمرکز کرد، نه میشود فکر کرد و نه خیلی چیزهای دیگر، باید سر کنم تا فردا روزی میان انبوه دلتنگی های صاحب مغز و روح و اعصابم، خودم را گم و گور کنم و خودم باشم !
گوشه قلبم جیرِ جیر میکند، دقیقأ گوشه قلبم یعنی همان جا که صاحب دارد، که باید دست نخورده و سالم انقدر نگهش دارم تا برسانم بدستش، صدای جیرِ جیرش شبیه همین درهای روغن نزده و قدیمی خودمان که از ترس صدای جیرِ جیرش کسی بازشان نمیکند و بحال خودشان رهایشان میکند، درست فهمیدید، آنجای قلبم که باید درش باز شود، خون پمپاژ کند برود تا برسد به جای جای بدنم. جیرِ جیرش تا اینجا هم می آید. باید مسواک بزنم، یعنی باید مسواک را بردارم رد کنم از روی سینه برسد به قلبم و بعد شروع کنم به مسواک زدن، تازه باید بلند شوم بروم جلوی آیینه خوب ببینم کجایش مانده و مسواکش بزنم، میدانید چرا حالا گفتم مسواک؟ مسواک را بخاطر خودش نگفتم که، همه ش بهانه بود که بگویم دیده اید موقع مسواک زدن عطر و رایحه خمیر دندان، فضای تنفسی را جلا میدهد و خنک میکند ؟  دقیقأ الان همان گوشه قلبم یک نفس سرد عمیق و خنک میخواهد، هوا اینجا سرد است ولی این سردی به توکِ قلبم هم نمیرسد چه برسد به آن گوشه که برای خودش دب دبه و کپ کپه ای پیدا کرده، فردا که رسیدم، باید مثل آن پسر بچه ای که انگشتش را از سوراخ ته نون خامه ای رد میکند و بیرون میکشد تا خامه نوک انگشتش را مزه مزه کند، باید مزه مزه کنی مزه همان گوشه قلبم را !

+ آمدن از سفر، یعنی چمدانت پر است از سوغاتی های رنگ و با رنگ، آمدم. چمدانم خالیست، فقط یک تکه از قلبم را پر کردم از سوغاتی های دلتنگی تا فردا برسانم دست صاحبش.

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/۱٢/۱۳ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ نظرات ()

این روزها که دستم به هیچ جای چادر مهربان بانو بند نمیشود و کسی قرار است مثل شیر جلوی دل من یک وجب و نیمی را بگیرد، احساس میکنم کسی در مغزم های های ناله میکند و کارش شده زجه زدن، راستش اگر مهربانی های دخترک چادر بر سر نبود، میرفتم میشستم گوشه ی کافه فنجون و قصه پایان خودمو لابه لای دود سیگاری های کافه روی دستمال کاغذی روی میز، برای خودم مینوشتم و تا میکردم میذاشتم تو جیبمو میرفتم یه جای دنجی گوشه ی کوچه ای گیر می آوردم و خودمو همون جا میپاشوندم کف زمین و از من فقط یک قصه با پایان روی دستمال کاغذی جا میموند.
پاشیدن آدم ها از هم، حتی شنیدنش هم درد دارد و بی هوایت میکند، بی هوایی همان بی نفسی یا کم نفسی خودمان است، مثل پیرزنی که نفس کم آورده و گوشه کوچه نشسته تا نفسش بالا بیاید، یا مثل آدم تنهایی که یک آهنگ غمگین گذاشته در گوشش حال و روز خودش را هم نمیفهمد و فقط منتظر است که بگذرد، که این روزها بگذرد و تمام شود. اصلأ باید بلند شوم بروم پی ش بگردم، پیدایش کنم، محکم در آغوشش بگیرم  زیر گوشش بگویم خسته م خسته، و باز صدایم بگیرد و بگویم خسته م خسته.
من قیافه م به خیلی چیزها نمی آید، مثلأ به یک عاشق، یا حتی قیافه م به منتظر بودن هم نمیخورد، امروز سر صبح که تازه تونستم از شر این دنیای لعنتی کنده شم و بخوابم، گروهی به اسم اصحاب رسانه سوار بر یک اتوبوسی، راهی جایی شدن که چند روز پیش کسی همه آنها را با بدن های تکه تکه و استخوان های جامانده شان، بصورتم کوباند و مجرمم کرد که من عاشقم !
امشب بعد از تمام شدن عروسی داداش بزرگه حسین اقا عباسی قشنگه ما دو تا هم خودمان راهی میشویم که فردا صبح بهشان برسیم و جا نمانیم، نمیدانم چرا هنوز نتوانستم بلند شوم بروم مسواک و شانه و خرت پرتهایم را جمع کنم، فقط این را میدانم این بار که میروم مأنوس شب هایم پیشم نیست و دستش را داده ام به دست مهربان بانو. از سفر که بیایم دو سه سالی پیرتر به خانه بر میگردم.

+ پست زندگی جا ندارد واسه زندگی از اینجا حذف و به هرزگرد منتقل شد، فقط به جرم اینکه من از این دنیا فقط دوست داشتن یاد گرفته ام و نه هیچ چیز دیگر ...

+ این خوبه که وسط تنهاییت بخوری به اینجا کمی زنده شی ! (رژیم سوپ کلم)    بانو عسل میگه دل یک زن قویترین فرمانروای وجودشه ! (فصل سرد سخت)   این خیلی بد که گم شی تو دردهات و نتونی تبریک بگی تولد دوستای مجازیتو ! (تازگی)  حکیم بانو آدرس جایی را داد برای خواندن که ارزشش را داشت فقط باید قابل باشید مثل ما تا رمزش را به شما هم بدهد :) ! (من و دخترم)

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/۱٢/۱٠ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ نظرات ()

یلاقبا بودن ...
شما برای پیدا کردن معنی کلمه ای که شاید ظاهرش را بشناسید ولی معنا و مفهوم دقیق آن را ندانید چه میکنید؟ شاید اگر مثل منی باشید به خودتان زحمت بدهید و یک صفحه گوگل باز کرده و هر چه مشتقات از برای پیدا کردن معنایش به مختان برسد را در کادر سرچ گوگل بزنید و بدنبال معنای واژه سنگین یلاقبا باشید.
خب من هم چنین کاری کردم ولی هیچ چیز دستم را نگرفت، حتی در فرهنگ معین و دهخدا هم بدنبال معنایش گشتم تنها چیزی که دستم را گرفت همین جمله بود: هیچ موردی متناظر با یلاقبا پیدا نشد. راستش را بخواهید از اینجای قصه به بعد کمی درد دارد، اگر خودتان به اندازه کافی درد آوار شده در زندگیتان، یا قلب آرام و لطیفی دارید لطفأ نخوانده بگیرید.
یکبار جایی نشسته بودم، از مردی که حداقل بیست سال از زندگیش را اسیر بوده پرسیدم چطوره که شماها لحظه به لحظه گذشته هاتون یادتونه و دونه دونه افرادی که با هم بودید رو به یاد میارید؟ یک کلمه جوابمو داد، من با گذشته م زندگی میکنم، همین الان میتونم روز به روز شش سالگیمم تعریف کنم واست، داشتم یه بار دیگه حرفشو تو ذهنم مرور میکردم که رفتم به شش سالگیم، که ببینم منم چنین قابلیتی دارم یا نه، راستشو بخواین همون جا تو شش سالگیم گیر کردم و موندم دیگه اصلأ نفهمیدم کِی رسیدیم و من پیاده شدم و از اون جمع جدا شدم، بعد که بخودم اومدم دیدم دیگه نیست تا جوابشو بدم، ولی گوشه ذهنم حک شد که مشتی گذشته ی شیرین و خوب و دلچسبی داری که با لحظه به لحظه ش داری زندگی میکنی.
واسه منی که تا چشم باز کردم درد دیدم و تلخی و زهرماری و یک کلام هم تا همین الانی که اینجا نشستم حرفی نزدم، یه خورده سخته که بخوام یه دفعه بیام بشینم از اتفاقی بگم که بعده ها جز یکی از دردهای گذشته ی لعنتیم میشه.
دیروز نوشتم رفتن، آخر شب مهربان بانو رگ غیرتش باد کرده بود که چرا این همه کامنت سر رفتن و نرفتن و این حرف ها داری :) خب این واکنش طبیعی ست وقتی کسی چیزی را مال خودش میکند باید همه جوره مراقبش باشد و چشم ازش برندارد و حتی نگذارد گرد و غباری رویش بماند. ولی چرا گفتم یلاقبا !
دیروز راهی را که باید میرفتم رفتم، تمام راه که میرفتم تکه تکه از خودم را میکندم و از پنجره بیرون می انداختم که اگر گُم شدم کسی بتواند پیدایم کند، بعد رسیدم به یک دفتر شرکت خصوصی، که فقط در چند دیوار چند متری حدود شش کاغذ دیواری دهان باز کن چسبیده بود، و چیزی بالغ بر شانزده تابلو تقدیر و تشکر و گواهی نامه و از همین حرف ها، اینجایی که من نشسته بودم حتمأ جای مهندسی دکتری یا کارخانه داری بوده و من اشتباه نشسته بودم، همیشه من اشتباه میشینم، جاهایی که مال من نیست مثلأ یکبار جای یک گلدان پشت پنجره نشسته بودم، یکبار هم بلند شدم رفتم ته گلوی یکی نشستم که نه میتوانست قورتم بدهد نه بالا بیاوردم، خلاصه این روزها زمستانم، برف میبارم، سرد میشوم، حتی کسی در مخم آب میشود.
فکر کنم سخت است بابای مهربان بانو به توی پسرک کوتوله بگوید یلاقبا و بعدترش رو کند به دخترش که این پسر هیچ چیزی ندارد جز اخلاق. و اصلأ یک انگشت کوچیکه توهم نمیشود، نه خانواده نه پدر نه مادر نه مال و ثروت و نه سواد، نه از سیاست چیزی سرش میشود هیچ هیچ، خلاصه ش کنم یک جوجه بی سر و پا. این وقت ها آدم بخودش دلداری هم نمیدهد، دلش میخواهد خودش را با تمام آبا و اجداد و گذشته اش بُکُند توی قوطی کبریت هی بالا و پایینش کند تا زندگیش بهم بریزد و بعد در قوطی کبریت را باز کند و همه زندگیش را در بیاورد و با مالیدن به گوگرد قوطی کبریت همه ش را دود کند برود رو هوا. دردم از آنجایش شروع شد که من مجرم شدم، و جرمم همین بوده که روی پیشانیم یک مثبت بزرگ کشیده اند و همه مرا با کلمه شهید میشناسند، و من مجرمم که گذشته ها از لابه لای دود مفنگی ها از خانه بیرون می آمدم تا برسم به تشیع جنازه یک غریبه ای که برای ناموسش همه چیزش را فدا کرد، و باز هم من مجرمم که بجای اینکه چشمم را هیز کنم بدنبال نوامیس مردم در کوچه و خیابون، فقط بلدم بدنبال عکس شهید بگردم و دیگر هیچ.
نمیخوام از حال و هوای خودم بگم یا حتی از این هم نمیگویم که چگونه مهربان بانو مردانه جلوی بابایش ایستاد و نگذاشت عشقش را زیر پایش له کند، فقط این را بگویم که این کلمه یلاقبا چشم هایم را بست و مرا کت بسته پرت کرد به همان شش سالگیم تا دانه به دانه روزهایم را مرور کنم و بیایم جلو تا به اینجا برسم که راست میگفت بابای مهربان بانو: من یک یلاقبای بی سرو پا، بیش نیستم.

+ اصلأ خوب نیست که صبح با صدای مهربان بانو بیدار شوی و ببینی دوباره آرزوی مرگت برگشته و گوشه تختت نشسته و منتظرِ تا تو بلند شوی بروی دست بدهی و برای صبحانه  و ما بقی زندگی تعارفش کنی.

+ بیش از چهار ماه میگذرد که (طعم سیب) را چشیده ام ولی تمام این ها را نوشتم تا بعده ها بدانم برای بدست آوردن یک چیز، چقدر راه سختی را پیموده م و چقدر غرورم را زیر دست و پای این و آن له دیده ام تا بیشتر قدر آن یک چیز را بدانم.

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۱/۱٢/٧ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ نظرات ()

آقا شما ماشینت چشه؟  هیچی صبح ها بَد روشن میشه، خب برو رو چاله.   ماشین شما چی شده باز؟ فرمونش میزنه هی میره تو خاکی، خب تو هم برو رو چال.  آقا شما چی؟ من؟ نمیدونم والا ریتم میزنم تو خاکی میرم روشن نمیشم پِرت پِرت میکنم دَرام گیژ گیژ میکنه برم رو چال؟ نه داش کار من نیست باید وایسی تا خود اوسا بیاد تو حالت خیلی خرابه !
نمیدونم ولی فکر کنم یه بار بلند شم برم رو اون تابلو بزرگه بین راهی نرسیده به اراک، برم رو اون بشینم بنویسم حرفامو، آدمای مثل من کم پیدا میشن که هر چند روز یه بار دلتنگیشون بریزن وسطِ کفِ آسفالت جاده و بیابون های خارج از شهر، خب ببین آدمایی که میزنن بیرون از خودشون و میرن، این احتمالش هست که دیگه بر نگردن، البته به اون جایی که میرن و پیش اون کسی که میرن بستگی داره، ولی اونایی که واسه خودشون میرن احتمالش خیلی کمه که برگردن، گم میشن همون طرفا !
حتی یه بار رفتم تهران و یه دونه از این نیازمندی بزرگا که چند میلیون تا صفحه داره گرفتم و شروع کردم به گشتن، میگشتم دنبال کار، کار تو انبار، آخه یه بار یه جایی خوندم یکی میگفت تو انبار ما همه چی پیدا میشه، از شیر مرغ تا جون آدمیزاد همه چی هست، حالا من کارم شده بود تو این آگهی های نیازمندیا میگشتم دنبال چنین انباری برم نگهبانش شم شاید خودمو پیدا کنم توش، آخه میگن اونجا همه چیز هست از شیر مرغ تا ...
خلاصه ش کنم وقتی حس میکنی اول صبح روشن نمیشی یا ریتم میزنی یا هی میری تو خاکی، باس بلند شی دست خودتو بگیری ببری رو چال، واسی تا اوسا بیاد کارشو تموم کنه، بعد که خوب سرویس شدی بزنی به بیابون و تنهایی با جاده یه کم اختلاط کنی و گم شی، آخرای گم شدنت یادت میاد با بابای مهربان بانو قرار داری و میخوای برنامه هزار و خورده ای سالتو بریزی وسط واسشون، بعدشم پاشی بری.
گفتم رفتن، واسه رفتن اول باید وسایلمو جمع کنم، ساکمو ببندم، از در و همساده خدافظی کنم، قرض و قوله های چندین ساله رو بدم، از همه مهمتر گوشی بردارم  با خاله و عمه و دایی و ...
اینا رو ولش کن بریم ؟

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/۱٢/٦ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ نظرات ()

حس میکنم تو زندگی قبلیم، من یه نامه بودم، دقت کردی؟ نه یه پاکت نامه یا یه تیکه کاغذ که قراره بعده ها روش چیزی بنویسن و بذارنش تو پاکت نامه، یه نامه نوشته شده و آماده که قراره بود به دست صاحبم برسم، نمیدونم چند روز و چند شب طول کشید تا اون دستی که منو نوشت بتونه بره خودشو برسونه به یه صندوق پست و منو بندازه توش و خلاص !
موقع نوشتن من نفهمیدم این کیه، حتی جنسیتش هم نتونستم تشخیص بدم، یک چیزی که یادمه هر شب قبل از خواب منو از زیر بالشش در میاورد و یک کلمه مینوشت و میذاشت رو چشماشو خوابش میبرد، آخر سر هم یه شب بارونی خودشو رسوند و به صندوق و منو انداخت توش و رفت. بعده ها از سر و صداهای بیرون متوجه میشدم که پستچی کارش شده از این ور به اون ور رفتن و منو با خودش بردند و دنبال یه ادرس خاص گشتن، تا رسیدیم به آدرس، ته یه کوچه بن بست، تو زیرزمین یه خونه و داد دست صاحب م.
مرا گرفت در دستهایش، از کیفیت دستها میشد فهمید که مَردِ، قبل از باز کردنم صورتشو انقدر جلو آورد که بوی گند سیگارشو حس کردم، بعدترش که یه گوشه از خودم خیس شد تازه فهمیدم مردی مرا در آغوش گرفته و مردانگیش را دارد اشک میریزد، شاید تا بحال نامه ای را ندیده باشید که بلند شود و بگوید فلانی مرا اینگونه خواند، اما من میگویم همان مرد تنهای خسته، یک کلمه از نامه را نخواند کارش شده بود فقط بو کردن دست خط و ریختن اشک، چند شبی را همان گوشه اتاق سر کردم تا یک شب مرد بلند شد و ساکش را بست و مرا گذاشت روی طاقچه لب پنجره ای که هر شب منتظر آمدن کسی مینشست و رویم چیزی نوشت و رفت. از این به بعد فقط صدای پای مردی را میشنوم که دستهایش را در جیب پالتویش کرد و پشت به همه دنیا رفت بسمت بلندترین ساختمان شهر، و از طبقه آخر خودش را پرت کرد پایین و الان سال هاست که به پایین نرسیده و بارها بین راه مرده، و حالا کارش شده برای جسدش چایی بریزد و فاتحه ای بخواند.
از آن مرد فقط یک دست خط روی من مانده که نوشته:اینطوریا هم نیست که آدم ها یا مرده باشند یا زنده، این وسط یک چیزی های دیگری هم وجود دارد مثل خسته، مچاله، مالیده. من همان مرد مچاله ای هستم که باید گزینه تمام شد را انتخاب کنم.

+ قد انسان ها هیچ ربطی به ژنتیک و آبا و اجدادشان ندارد، قد انسان ها را با تحمل میزان دردهای روزانه شان بسنجید، هر چه دردش بیشتر قدش خمیده تر و کوتاه تر.

+ مهربان بانو بعد از خواندن نامه دلش میگیرد که ال و بل و جیمبله بعد هم ما با کلی این طرف و آن طرف تر گفتیم که بانو این فقط یک مشت حرف زائد بوده که برای خالی شدن مخمان کاربرد داشته، نه نشان دادن تنهایی و این حرفها، بعدترشم همینجا باید بگویمش که مگر میشود دستت برسد به دست لبخندت و تنها بود؟

+ میانِ خانه ی ِ حسین نان، امشب مراسم شی کنیم شی نکنیمِ عروسیه داداش بزرگه ست. بشنوید مراسم شی کنیم شی نکنیم با صدای خود حسین آقا عباسی قشنگه ...

+ پست های خواندنی ! (شاید تو شاید من) (بودنت امتداد بودن من است) (من و این پنجره ها) (حس گل کاشتن) (خاطره) (زورگیری)

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۱/۱٢/٤ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ نظرات ()

برایتان پیش آمده که احساس کنید یک صدایی که یک وقت گوشش داده اید، حالا یک جای مختان گیر کرده و مدام دارد خودش را به در و دیوار مختان میکوبد و برایتان حرف میزند؟ بهتر بخواهم بگویم یا یک مثال ملموس تر بخواهم بگویم مثلأ آهنگی که گوش کرده اید، حالا ناغافل بدون آنکه از شما بپرسد که الان وقتش هست یا نه، خودش را درون مختان ول میکند و شما در طول روز، مدام با خودتان تکرارش میکنید و به حرفهای در گوشیَش گوش میکنید و آخر سر هم نمیدانید خودتان را کجا گم کرده اید.
ساعت چهار و ذره ای از صبح، که ناغافل چشم هایم باز شد درون مخم صدایی حس کردم، صدا دور تر از این حرف ها بود که با یک نگاه الکی بشود تشخیص داد که چه بود و چه نبود، بلند شدم و شروع کردم بدنبالش گشتن درون مخم، گوشه به گوشه و لایه به لایه، دست آخر در ته ترین نقطه ممکن در مغزم پیدایش کردم، صدای یک عدد خنده مهربان بود که خودش را آویزانِ ته ترین جای ممکن مخم کرده و بود و مدام خودش را تکرار میکرد، دستش را گرفتم و کنارش نشستم تا کمی برایم حرف زد، از حرف های خنده دار تا صاحب خنده که الان در خواب بود، هر چه در دلش داشت گفت، اخلاقش زیاد بد نیست فقط کمی خجالتی بار آمده که خودش را این چنین پنهان کرده بود، این را هم یادش داده بودم که جلوی غریبه ها بلند بلند نخندد و صدای مرا در نیاورد، جلوی تو هم که میرسد حرف هایش را غولط میدهد و میگذارد در نبودت آن چنان بلبل زبانی میکند که نگو، قبلتر از آنکه صدای خنده یِ خجالتی دوری که دستم به دستش نرسد درون مخم وِل شود، در عالم خواب وقتی که در تاریکی شب گم شده بودم صداهای دیگری هم درون مخم راه میرفتن، مثلأ صدای خرو پف بابای خانه ای که اصلأ شاید خانه نبود، یا حتی صدای دانلود شبانه این دانلود منیجر لعنتی، که انگار بایت به بایت دانلود شده ش را راه می انداخت درون مخم و مقداری از مخم را اشغال میکرد.
حتی بعد بیدار شدن هم همین صداهای وِل شده در مخم بود که دست مرا گرفت و آورد اینجا تا بگویم از خنده و صدای خر و پف آغلامی که نبود، ولی یک چیز را مطمئنم، بعضی صداها هستن بهت زده ات میکنند، خودشان می آیند زیر پوست بدنت خودشان را به خواب میزنند و تو اصلأ نمیفهمی کِی شکل این صداهای شبانه و خنده های مهربانش شدی ...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۱/۱٢/۱ساعت ٦:۳٠ ‎ق.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم