هنوز که هنوز است خودم روی دست خودم باد کرده ام، توی مخم عذابی لذت دار جوانه زده، یک جای مخم را سخت در آغوش گرفته، خیلی وقت است نه خودم نه فکر و خیالاتم در آغوش کسی پناه نبرده ایم و احساس امنیت نکرده ایم، ولی این جوانه درد آور حالا خیالاتم را بغل کرده و گرمای نفسش را به زیر گلوی مخم میرساند و همین جا، درست همین جایش است که لذت میبارد و از چشمم خارج میشود، آبکی و خیس !
یک صبح زود زمستان، قرار بود بیدارم کند تا بلند شوم و راه بیفتم، یا ایراد از گوشی سایلنت من بود که بیدار نشدم یا از آن یک عدد بیدار کننده لعنتی !  در جاده ای که تنها خودت باشی و هزار تا خیال و رویا، حواست نمیشود که هر یک ربع یک ربع آفتاب جایش را با ابر عوض میکند و شیشه جلوی رویت را لک می اندازد، راستش را بخواهی در راه مدام به این فکر میکردم که الان قرار است بروم قبر خودم را با دست خودم بکنم و خودم را همان جا دفن کنم و برگردم، همان دغدغه ها و حرف های درد داری که قرار بود فراموش کنم، همان ها خود من را فراموش کرده اند و گذاشته اند کنار، این جور مواقع که از پس گذشته های درد دار بر نمی آیم و سرم را به زمین میکوبند، حس میکنم قرار است منقرض شوم، آخر من برای قهر و دوس نداشتن و گله گی، هر روز صبح زنده نمیشوم که، پس امروز حق دارم که منقرض شوم.
خوب است دل آدمی وقتی گیر میکند لای در یا پشت پنجره کسی، یک چیزی را یادگاری برای خودش دزدیده باشد که در روز های دلتنگی، ناغافل از لای کتاب و از در دیوار خانه ت آویزان شود، حالا فکر کن تمام طول راه یک عدد خنده از آیینه شیشه جلو آویزان شده باشد و نگذارد نقشه یک دعوای درست و حسابی را در مغزت بکشی و تصویر دفن شده خودت را هم در خیالاتت ببینی، حالا بعد از کلنجار رفتن با خودت وقتی میرسی، میبینی یک جفت چشم هم هستند که تو روی هر چه که داشته و نداشته ای هم بتوانی خط بکشی، حرمت این چشم ها را نمیتوانی زیر پایت بگذاری و اینجا میشود همان نقطه ای که تو تازه زنده میشوی و یادت می آیید که تو فقط دوست داشتن بلدی نه گله گی و ...
چشم های آنکه بهانه زندگی کردن شما میباشد حرمت دارند در حفظ ونگهداری آن ها کوشا باشید.

+ به حساب من تا نوروز، به اندازه آمدن تو، مانده. پس حالِ من از الان تا آمدنت شبیه بیوه چادر به کمری میباشد که صبح ها به هیچ امیدی سماور را روشن میکند و بغض های تنهاییش را با دندان گوشه چادرش فشار میدهد.

+ عمو مجتبایِ صفر و نیمی وبلاگ گروهی یک رب مانده را سپرد به این داش بهی چموش و ناقابل، باشد زیر بارش کمر خم نشود ...

+ پستهای خواندنی ! (همه بچه های من) (پرویز را بخاطر بسپار) (کیک دست خط خود)        + این وبلاگ درسته خیلی وقته اپ نشده ولی با وارد شدن بهش حس خوبی به آدم دست میده ! (اتاق آبی)    + و یک اطلاع رسانی بزرگ بزرگ بزرگ ! (کتاب صوتی کودکان)

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/۱۱/٢٩ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ نظرات ()

وقتی آدم رفت جلو آیینه و دید با خودش احساس غریبگی میکنه، میفهمه به یه جایی از زندگیش رسیده که دیگه هیچ جایی واسش نیست، هیچ اسمی، هیچ ردی، هیچ نشونی، از جلو آیینه میاد کنار و یه گوشه ای خودشو جا میکنه تا صبح شه، صبح که شد با زور خودشو میبره ثبت احوال که خودشو از خودش جدا کنه، اسمشو از تو شناسنامه ش در بیاره، واسه همیشه، تا آخر آخرش، دست آخرم که کارش تموم شد مث دیوار وایمیسه جلو خودشو میگه هی غریبه اینجا آخرشه بسلامت !
امشب سر راه برگشت به خونه، یه چیزی رو شونه م سنگینی کرد، این موقع ها یا باید فرمونو بچرخونی و هی بری (که میبینی جایی نداری واسه رفتن)، یا باید بزنی بغلو  پیاده شی لب خیابون بشینی به فکر کردن، که این چی بوده که اخر شبی اومده سراغتو و انقدر سنگینت کرده، یادش اومد یه بار لای کتابی که قرار بود بخونه، کاغذی گذاشته بود که بمونه بعده ها بخوندش، عنوانش همین بود ولنتاین.
حق داشت ولنتاین یک واژه یا یک روز نیست، ولنتاین یک صفت زمخت و بد قواره ست که باید زنجیرش میکرد و مینداخت دور گردنش، اما حالا وقتش نبود، آمد که بلند شود برود، دید کمرش تا شده، و کسی نفهمید یک مرد چرا آخر شبی در راه برگشت به خانه کمرش تا شد، راشو گرفت که بره، سر همون فرعیه که میره به هیچ جا، یکی زود رو شونه ش، هی عشقی کجا !
برنگشت که ببینه، که چشاشو ببینه، سرشو انداخت پایین و گفت بیخیال، تاریخ مصرفم تموم شده، اومد زیر گوششو و گفت از عشقت دارم میترکم لعنتی کجا ؟
و همین یک کجای ساده و معمولی بود که پیدایش کرد، که کجا بوده، که کجا قرار است برود، همون جا سرشو گذاشت رو شونه ش و خوابش برد، بعدأ که بیدارش کردند رفت جلو همون آیینه اولی، دید شده شکل یه پلاک، یه پلاکی که یه زنجیر بهش وصله و افتاده گردن یکی، یکی که از تمام دیوانگی های عالم فقط دوس داشتن بلده و دیگه هیچی !

+ من اون بازیگر پشت صحنه ام، که تو فیلم نامه نقشمو نوشتن مُردن، حالا اون پشت دارم تمرین مُردن میکنم بی دیالوگ، یک عمر منتظرم، منتظر وقتی که کارگردان اشاره کنه که بیام رو صحنه و بمیرم واسه همیشه، و هیچکس نفهمید منِ بازیگر قرار است بمیرم برای همان دست مهربانی که دستم را گرفت و گفت کجا ؟

+ این آهنگ جدید اقای صدا جا داره، جا داره واسه نشستن، حتی اندازه دو نفرم جا داره، دو تایی پاشید برید بشینید توشو و گوشش بدید، این روزای عشق بازی، دو نفری برید هر جا که رفتید، حتی وسط یه آهنگم خواستید برید دو نفری برید.

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۱/۱۱/٢٥ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ نظرات ()

خب قصه از آنجایی شروع میشود که تو یکبار خودت را بلند میکنی و میبری خانه خودتان، یا همان خانه نَه نَه تان، و با صحنه ای عجیب روبه رو میشوی که در آن گوشی تلفن دست نَه نَه شما را گرفته هی از این ور خانه به آن ور خانه میکشد و هی بلند بلند در گوش نَه نَه شما چیزهایی میگوید و به تناسب همان حرفا ها یک چیزهایی هم میشنود، حالا توِ تازه آمده خانه هی باید منتظر بمانی تا گوشی تلفن دست از سر نَه نَه تان بردارد و ...
قصه همین جا تمام نمیشود که، نَه نَه ما یک اپلیکشنی در خود اضافه کرده و قابلیت این را دارد که تمام مکالمات در حال رژه رفتن در کل خانه را حالا یکبار برای ما با تمام ریزه کاری ها تعریف کند و حتی لابه لای حرف هایش تحلیل های خودش را هم اضافه میکند و برای ما ارسال میکند. آخر سر تو میفهمی که نَه نَه خودت شده نَه نَه همه جوان های دم بخته، بخت برگشته وتمام انرژی و نیروی خودش را در رساندن دختر فلان خانوم به پسر فلانی و غیره انجام میدهد !
باز هم قصه فقط به وصال دو نفر بهم به پایان نمیرسد که، من خودم همین امروز با چشم های خودم دیدم که یک اپلیکیشن بسیار بسیار حرفه ای که در نَه نَه ما وجود دارد که باعث میشود انگشت حیرت در دهان حسرت بماند، خدمات پس ا ازدواج است ! خدمات پس از ازدواج یک چیزی شبیه گارانتی ست با سبک و سیاق خودش که از یک روز بعد از ازدواج تا گاهأ در آخرین مورد مشاهده شده تا هجده سال بعد از ازدواج هم این خدمات ادامه دارد و باز چیز دیگری که در لابه لای این خدمات من میبینم و متعجب ترم کرده همین است که این خدمات از نسلی به نسل بعد هم منتقل میشود ! یعنی اگر همان دو نفری که ازدواج کرده اند حالا بچه دار هم شوند این خدمات که شامل بچه داری و روش های مختلف تربیت و فرزند داری ست هم شامل میشود ...
خلاصه جانم برایتان بگوید شما فرض کنید وقتی می آیید خانه تان یا همان خانه نَه نَه تان باید از اولش خودت را آماده کنی که نَه نَه خانه را یا در حال رساندن دو نفر بهم ببینی یا بدنبال حل مسائل زناشویی، خب مشخص است در این شرایط تو باید یه گوشه خانه نَه نَه تان بنشینی و حالا حالا ها سماق بمکی !

+ پست های مادرانه ! (فرشته کوچک من)  (عید بی مادر)
+ بانو باران زائر بارانی آقای باران ها بود زیارتشان بر کامشان شیرین.

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۱/۱۱/٢۳ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ نظرات ()

خوب گوشاتو وا کن پفیوز !
دیالوگی که کل سینما را یکهو میخنداند درست وسط یک درام اجتماعی بسیار بسیار تلخ، و قرار است این دیالوگ، غیرت باد کرده یک مرد ایرانی را نشان دهد و برود پی کارش. فیلمِ تلخ، تلخ است، قصه ش هم تلخ است، سوژه های مورد استفاده در فیلم هم تلخ است، نگاه های در فیلم هم تلخ است، حتی نگاه های ملت ذوق زده به پرده جلو رویشان هم تلخِ تلخِ تلخ است !
نه اینکه با فیلم تلخ اصولأ مشکل دارم و معتقد باشم که نباید ساخت ولی من کسی ام که بعد از دیدن فیلم هیس دخترها فریاد نمیزنند دردم میگیرد، خودم، وجودم، غیرتم و حالا بعد از دو روز که از دیدن فیلم میگذرد غیرتم هنوز از درون دارد سرم فریاد میکشد که لعنتی چرا بلند شدی و مرا بردی یک فیلم تلخ را نشانم دادی که حالا حالاها باید جایش درد بگیرد ! و من چیزی ندارم برای گفتن و باید جلویش سرم را پایین بیندازم و هیــــــــــش (سکوت کنم) !
بابای فیلم که در دنیای واقعی مادر است، شروع میکند در فیلم با یک سوژه بسیار حساس و حیاتی، زیرکانه کار میکند و تمام احساسات مخاطبش را در دست میگیرد و کمی حتی شاید سواستفاده هم می کند که آخر کار یک چیز بزرگتر از یک سوژه هشت ساله را بدهد دست مخاطبش و فیلم تمام شود برود پی کاره ش. خب من خوشم نیامد نه اینکه از فیلم خوشم نیامد یا از خوش ساختیش خوشم نیامد یا از بازی با احساساتش یا حتی از بازی بازیگرانش خوشم نیامد، نه از همه اینها خوشم آمد فقط از اینکه مگر در دنیای ما قرار است چند مورد سوژه هشت ساله پیدا شود و آخرش به اینجای فیلم ختم شود ؟ که حالا ما باید بیایم این فیلم تلخ را بسازیم و ... از این خوشم نیامد.
اینها را بیخیال که شوم واقعأ بی انصافی ست از بازی های فیلم هیچ نگوییم، قبل از شروع فیلم یا حتی در راه از خانه تا سینما، مدام به نقش آفرینی شهاب حسینی فکر میکردم و منتظر بودم ببینم این بار چه میخواهد نشانمان بدهد این سوپراستار ته ریش دار خوش تیپ، که ناگهان مواجه شدم با طناز طباطبایی. فقط این را بگویم که در یکی دو سکانس مرا یاد بازی کریستانا نایتلی در فیلم یک روش خطرناک انداخت، شاید مثل سکانس های درون آن فیلم نشد ولی الحق خوب از آب در آمده بود و حالا به لیست بازیگرانی که من بخاطرشان باید بروم فیلم های بعدی و بعدیشان را نگاه کنم اضافه شده اند.

+ در یک رب مانده بخوانید ! (خواب ماندن)     + برای فهمیدن پست دیدن همین کلیپ هم کفایت میکند ! (هیس دخترها فریاد نمیزنند)  
+ تمام پست هایی که قبل از دیدن فیلم خواندم ! (تهران نوشت)   (درباره الی)  (اینجا مدرسه نیست) (فیلمِ روزِ دهمِ جشنواره)

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/۱۱/٢٢ساعت ٧:۳٠ ‎ق.ظ نظرات ()

درسته هر چی میرفتیم جلوتر به ادامه قصه سینما و جشنواره نا امیدتر و کسل تر میشدم ولی امروز دو کارگردان دو بازیگر خودشان را برداشتند درست گذاشتند جلوی چشمانم، تا من دوباره انگیزه ای بگیرم برای ادامه دادن و به اندازه تا پایان عمرم فیلم دیدن، فیلم ببینم آن هم فشرده در چند روز و چند ساعت ! طوریکه شب ها هم دیگر خواب نمیبینم همه ش فیلم است آن هم دیجیتالی ...
قصه اول قصه یک دختر وبلاگ نویسِ سادهِ شهرستانیِ به تهران آمده یِ به دنبال رشد و ترقی ست، که هم خانه ای دارد و هم خانه ش عروس میشود. دخترکِ سادهِ وبلاگ نویسِ ساده شهرستانی هنوز در تنهایی خودش غرق شده و در به در بدنبال رهایی از حال و احوال این روزهایش میگردد و شب عروسی هم خانه ش در لابه لای اشک و زاری هایش دست به دامن خدا و میشود و قول میدهد که نمازش را بخواند تا خدا کمکش کند و حالا این سر به مهر شدنش میشود رازی در وبلاگش در کامنتش در دلش در زندگی اش و ...
برای مثل منی که وبلاگ نویسی قسمتی از زندگیم شده و هر چند وقت یه بار مجبورم قسمتی از خودم را اینجا جا بگذارم، این دخترکِ سادهِ وبلاگ نویسِ شهرستانی که اتفاقأ بانوی خوش نقش سینمای ایران لیلا حاتمی میباشد، هم خودش هم بازی ش و از همه مهمتر هم وبلاگش دلیل میشود که من دوستش بدارم و به همه دوستان وبلاگی هم درد خودم سفارش کنم که حتمأ ببینید و بپسندید و تبلیغش را بکنید.
و اما قصه دوم یک کدبانوی با هنر، با ذوق، با سلیقه، خانه دار، مهربان، محجبه، الهیات خوانده و استاد حوزه های علمیه میباشد که باید به فریاد خواهرش برسد که مدیر دبیرستان دخترانه ایست که دانه دانه دختران مدرسه دست به خودکشی میزنند و هر روز روی یک نیمکتِ کلاسِ درس، تاج گلی برپاست ! و او باید نقش بشارت به یک شهروند هزاره سوم را بازی کند، برای دختران کلاس از دست رفته و مچاله شده.
و جالب تر اینکه در این هم حرف از وبلاگ نویسی و کامنت و فیس بوک میشود ولی از نوع بدش، سیاهش، تلخش، از همان ها که قرار است سر دختران سرزمین ما گول بمالد و هزارتا کار فلان و فلان و خاک بر سری کند و آخر سر هم دختران خودشان را بکشند. میشود در حین فیلم دیدن لابه لای یکی از سکانس ها خودت را جا بگذاری و همان جا بنشینی و دیگر ادامه فیلم را نفهمی، همانجا که کدبانوی خانه روی دیوار اتاق مرتب و منظمش چند گلدان بند انگشتی نصب کرده و هر روز صبح با بند انگشت بهشان آب میدهد و روح زندگی را از همان اول صبح در خانه میدمد که باز هم اتفاقأ کدبانوی خوش نقش و مهربان قصه همان بانوی سیمرغ گرفته سال پیش هنگامه قاضیانی میباشد و این خودش جذابیتش را هزار هزار بار بیشتر میکند.

+ در یکی از دیالوگ های امروز، حرف از تماس اضطراری شد، پلیس، آتش نشانی، اورژانس، همان جا بود که به مخم زد کاش میشد یکی از شرکت های محترم گوشی سازی طوری برنامه گوشی را میریخت که همان اول و بدون اختیار یک شماره سه رقمی بیخود و مزخرف نشود تماس اضطراری و مثل زنگوله آویزان از گوشی، بلکه اجازه بدهد فرد خودش بیاید شماره تماس اضطراریش را بزند و سیو کند و موقع اضطرار فقط و فقط همان یک شماره جلوی رویش باشد، حتی اگر قهر باشد، حتی اگر غرورش پایمال شود، حتی اگر .. آخر این ها چه میفهمند اضطرار که فقط آتش سوزی و زلزله و گم شدن در بیابان نیست، اگر کسی ته دلش شروع کرد به اتش گرفتن و جیلیز بیلیز کردن و فرد مورد نظر آب شد از تنهایی، اسمش اضطرار نیست؟ اگر کسی گم شد در نبودن یکی و دیگر نمیتوانست نفس بکشد و صورتش کبود شد و چشمانش به در خشک شد و کور شد این هم اضطرار نیست؟ نه نیست چون همه آن ها شب که از شرکت گوشی سازی خود به خانه بر میگردن آغوشی را دارن برای صبح کردنشان نه مثل ما آواره ...

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/۱۱/۱٩ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ نظرات ()

عزیز، داوود، ریحانه، ابراهیم، فرشته ... چقدر بعضی از فیلمنامه نویس ها تو انتخاب اسم شخصیت های قصه شون با سلیقه ان، فیلم احساسی ریتمش باید احساسی باشه میزان صداش باید احساسی باشه اسماشم باید ...
خب بالاخره در ناامیدی تمام از جشنواره سی و یکم بالاخره یه فیلم ذات دار به پست ما خورد، فیلم خاکستر و برف خیلی حرف برای تعریف کردن دارد از بازی بسیار متفاوت کامبیز دیرباز گرفته تا حتی گریم تاثیر گذار میترا حجار، انقدر فیلم با پدر و مادر داری بود که یکبار باید بلند شوی بروی به سینما گوش هایت را بگیری و فقط با چشمانت به هنر دست تصویر بردارش نگاه کنی یا حتی میشود اصلأ بنشینی به یاد گرفتن قاب ها فوکوس ها و ... یکبار هم باید بلند شوی بروی سینما چشم هایت را ببندی و فقط به صداهای فیلم گوش کنی که این مورد یک جو دیوانگی و جسارت خاصی میخواهد که در هر کسی نیست ! ولی میشود من توانستم آنجایی که زیر صدای ارامی می آید تو با چشم های بسته نمیدانی چه خبر است نا غافل یکی صدا میزند ریحانه و این اسمِ آرام و با احساس ریحانه آنچنان میرود در مخت خودش را جا میکند که نمیفهمی چه شد که این همه علاقه مند به اسم ریحانه شدی ...
هر چقدر اول امروز ما با فیلم خوش ساختی شروع شد و کلی احساس و ذوق هنری از دور واطرافمان حواله میشد، آخر شبمان را قصه عشق پدرم لگد مال کرد و به سیفون مضطرابی تبدیل کرد ! حداقلش این است که انقدر ارزش ندارد که بخواهی بنشینی در موردش فکر و کنی و بنویسی تنها چیزی که داشت دو دیزاین بسیار بسیار زیبا در گریم بهنوش طباطبایی میشد دید و بس.
اما در این دنیای واقعی خودمان قصه آدم ها فرق میکند، به خودم که نگاه میکنم همیشه یک جای قصه ام عجیب و غریب میشود، یا راه خانه دور است، یا منتظر کسی هستی که نمی آید، یا او هست ولی نیست، یا نفست دیرتر از وقت معین پیدایش میشود، در نهایت هم جواب احوال پرسیت فقط میشود یک آه و بس !
فکر میکنم به اینجای آدم ها رسیدن چیز خوبی نباشد، من صدای زنی را که به اینجایش رسیده بود انتظار، شنیدم ولی هنوز راه میرفت نفس میکشید حرف میزد میخندید ولی به اینجایش رسیده بود و حرفی نمیزد، حتی این خودِ من هم یکبار یه اینجایش رسید دقیقأ وقتی که جلوی خود من نشست و تمام مهربانیش را رو کرد برای خودِ من، رسم مهربانی پذیریِ وجود خودِ من به اینجاش رسید و شد بغضی که نشد خالیش کنم و همان گوشه کنار ها کز کرده و من هم خودم را در راه راه لباس تنش گم کردم و دیگر پیدایم نشد. به اینجای آدم ها رسیدن سخت است چه خوبش چه بدش.

+ کلأ از وبلاگایی که تو ایام جشنواره شکل و رنگ بوی سیمرغ میگیرن خوشم میاد ! (حکایت سیمرغ)   + دیدن صحنه ی کوبیده شدن سر یه بچه که از دنیا هنوز هیچ دردی رو نکشیده بیشتر متعجبم میکنه تا دردناکم ! (رها میشود ...)

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۱/۱۱/۱۸ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ نظرات ()

فیلم سیاسی؟ فیلم دینی؟ فیلم فرهنگی؟ یه شِبهه فیلمی که دور این سه ژانر وول میخوره و آخرشم به هیچ کجا نمیرسه و با سر میخوره زمین، یک مشت اشغالگر که همه کشت و کشتارها کارخودشونه، یه مشت عرب که واسه اربعین راهی کربلان، و این وسط یه خانوم بین این ور و اون ور هی بازی میکنه آخرشم نه پایان بازی سیاسیش نقطه میذاره نه پایان بازی دینی ش. یادمه یه زمان که میرفتیم کلاس زبان یه استادی بود میگفت واسه یاد گرفتن زبان هر ملتی اول باید فرهنگشون یاد بگیری بعد بری سراغ ادبیات و مکالمشون، راست میگفت در مورد فیلمم همینه وقتی میخوای از ملت عراق عرب فیلم بسازی یا از قشر نظامی های آمریکایی فیلم بسازی اول باید فرهنگ هاشون بفهمی و بعد بری سراغ ساختن ادا و ادوار های فلان ملت، که اگه بدون شناخت فرهنگ فقط بری سراغ اداها، فیلم میشه مجموعه ای از اداهای مصنوعی و اصل فیلم رو هوا میمونه.
مثلأ یک سرباز آمریکایی که بعنوان اشغالگر وارد یک مخیط غریبی شده و فیلم ساز از این شخصیت فقط به من تماشاگر ادای سیگار کشیدن سرباز آمریکایی را نشان بدهد و من گول بخورم که چه سرباز آمریکایی اشغالگر وحشتناک بدی است و همه چیز تمام شود، یا ادای در آوردن عینک دودی برای من ببینده میشود ژِنرال فلان فلان شده و بی دین و همه چیزه آمریکایی ؟ نه نمیشود و اینجاست که همیشه یک جای کار میلنگد و شخصیتی درست نمیشود و ببینده فقط یک مشت تیپ و اداهای مصنوعی را باید در ذهنش جمع کند و آخرش اسمش را بگذارد فیلم. اصلأ آخرش باید بلند میشدم و میرفتم یقه کارگردان ماجرا رو میگرفتم میگفتم آخه لعنتی قرار بود آخرش چی تو ذهنم کنی و نتونستی؟ همین جوری تو یه جمله بگو دست خالی نرم خونه خوبیت ندراه !
دومین اکران فیلم جشنواره برای من، قرعه ش به نام گام هایی شیدایی افتاد که تنها چیزی که در فیلم وجود داشت برای تعریف، فقط تصویربرداری و قاب های خوب آن بود و یک حس آلرژی که نسبت به محمدرضا شریفی نیا پیدا کردام که هر کجا میروم باید باشد با آن هیکل قلمبه و بازی یک نواختش و آخر سر هم یک مشت حرف که در سینما درِ گوش حسین اقا عباسی قشنگه تلاوت نمودم همین. مثلأ جمشید هاشمپور، دیدن کله کچل ش برایم دلچسب تر است تا موی بلند و این قرطی بازی ها، یا حتی بازیگر نقش اول زن هم اگر میدادند زبانم لال گلشیفته خودمان بازی میکرد یا ناتاشای قدیم قدیم ها خیلی بهتر بود تا این خانوم لوریت حنینو که صرفأ بخاطر بازی کردن چند سکانس با موهای نپوشانده بشود سرباز زن آمریکایی.

+ هی عشقی چشمهامو که میبندم تصاویر یکی یکی جلو چشام رژه میرن و منم یا واسشون دس تکون میدم یا واسه بعضیاشونم میشینم یه گوشه بغض میکنم و زیر چشمی نگاشون میکنم، این روزا رفتار دنیا با ما شده مث این زن های شلخته، در یه وقت های نامناسب یه سری شوخی های نامناسب تر سر راهمون قرار میده که خواستم بگم این تصاویر نمیشه واسه کسی گفت باید بشینی بنویسی و آخرشم یه نقاشی بکشیو بچسبونی به دیوار. یاد گرفتی ؟

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۱/۱۱/۱٧ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ نظرات ()

مراسم عقد آخرین خاله ت، یعنی همان کوچک ترین خاله ت که باشد در خانه مادربزرگه همه چهار تا خاله بزرگتر از این خاله کوچکه با بچه های قد و نیم قدشان جمع میشوند و اگر یکی پشت در خانه مادربزرگه بنشیند، سر و صدای چند نسل متفاوت و صدای خنده های دهه های گوناگون را میشنود.
حالا این وسط، تو هم سن خاله ها و دایی هایت که باشی هر چقدرم که نوه باشی ولی باز شکل نوه بودن بخودت نمیتوانی بگیری و باید یکی مثل همین خاله و ها دایی هایت باشی، حتی بقیه نوه های قد و نیم قد، دیگر به تو به چشم یک نوه هم سن و سال خودشان که بازی کنند و بزنند کله مغز خودشان رو خورد کنند هم نگاه نمیکنند و تو نوه ای هستی که نه نوه ای و نه دایی !
در این شلوغی پلوغی ها، وقتی دلم نمیخواهد خودم را آویزان کنم به خاله ها و دایی ها و خودم را بچسبانم به بزرگتر ها و بزرگتر شوم، دستم را میدهم به دستان کوچک این شش نوه قد و نیم قد که روی هم یک قد من هم نمیشوند و شروع میکنیم به کله مغز هم را شکستن، اول شروع میکنم به گول زدن امیرحسین توپولی که تمام صورتش فقط لپ است و بقیه اعضای صورتش در لپش گم شده که فلانی بلند شو برو تو بخاری !
تا حدودی موفق بودم تا پیش بخاری رفت درش را هم باز کرد حتی نیت کرد با کله ش از سوراخ بخاری هم رد شود و برود داخل، اما امان از آن کله ای که رد نشد و تمام نقشه ها نقش بر آب شد، نقشه دوم میشود قسمتِ زهرا و خنده هایش که بلند شوم بغلش کنم و بگذارمش روی بخاری تا امشب کباب زهرا بخوریم و تمام برو بچ با صورتی خندان و چشمانی متعجب منتظر نتیجه کباب شدن باشند، و قسمت آخر ماجرا هم میشود آنجایی که من میشوم چرخ و فلک و تمام بچه ها بروند از مادرشان پول بگیرند بدهند به داداش چرخ و فلکی که چند دوری در هوا بچرخانتشان و لذت خنده های کودکانه در هوای بالای سرشان محو شود و اشک شادی از چشم هایشان جاری ...
حالا همه ی سر و صداهای نسل های مختلف باید بلند شوند و حاضر شوند که راس ساعت برسیم به دفتر عقد و مراسم عقد بازی و این حرفا، یه محضرخونه بزرگ که دور تا دورش صندلی چیده و کلی فامبل عروس و کلی تر فامیل داماد نشسته اند دور هم. من فقط بلدم در تمام مراسمات غم و شادی، آخرِ همه، گوشه ای بایستم تا ببینم رد تک تک نگاه ها به کجا میرسد و بس، برادر بزرگ عروس یا همان خان دایی خودمان که پیشانیش عرق کرده و نگاه مضطربش به هیچ جا نیست، امیرحسین توپولو که گوشه نگاهش گیر کرده لای جعبه شیرینی ها، مادر داماد که رنگِ پریده ش را پشت خنده های زورکیش پنهان کرده و سر خودش را با عقربه های ساعت گرم کرده، زهرای خنده رویی که چشم از رنگ لاک های انگشتان دختر های بزرگتر از خودش بر نمیدارد و درون ذهنش هزارتا نقشه میکشد که فردا این رنگش را هم میخرم و ان یکی هم فردای فردا !
شاید دلم فقط برای نگاه های عروس و دامادی سوخت که از روی شرم و حیا نمیدانستند کجا را باید نگاه کنند و کجا را نه، و بدترین و متنفر آمیز ترین نگاه ها، نگاه هایی بود که فلانی به عروس فلانی میکرد که چه لباسی پوشیده یا بهمانی به شوهر بهمانی میکرد که ریش به صورتش می آید یا نه، فکر کنم ریشه همه چشم و هم چشمی ها همین جا باشد، کاش همان جا دکمه ی دیلیتی بود این نگاه های احمقانه را حذف میکردم و بعدترش میرفتم از سطل زباله هم حذفشان میکردم و خلاص !

+ خاله جان کوچک ما که در بازی های بچه گانه بیست سال پیش ما، همیشه او عروس من بود و من شوهرش، تا برسد به این نقطه که اسم عروس رویش بگذارند چیزی در حدود چند صد کیلو حرص خورد و چند صد هزار کیلو کم کرد از روی استرس و حرف و حدیث های خاله زنک بازی ! (به پای هم پیر شوند)   + یه وقتایی هست این ساز آویزون شده گوشه اتاقت صداش در میاد که لعنتی یه نگاهی هم به ما بنداز ...

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۱/۱۱/۱۳ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ نظرات ()

 آدم باید وقتی بر میگردد و پشت سرش را نگاه میکند، یک تصویری از گذشته خودش جلوی رویش باشد که ببیند چه بوده، من از آن آدم هایی هستم که وقتی برمیگردم پشت سرم را ببینم یک عدد من میبینم که زیر باران موهایش خیس شده و هنوز خیسی به مغزش نرسیده و مدام دارد قدم میزند و غرق شده در تنهایی خودش، آن وقت شبها که بر میگردی به خانه موقع عوض کردن لباست یک دست تنهایی هم بر تن میکنی و خودت را بر خواب میزنی، نیمه های شب هم تنهایی بلند میشود میرود آبی میخورد سیگاری پشت پنجره دود میکند و برمیگردد کنارت خودش را بر خواب میزند درست مثل تو، و مدام حس میکنی این لعنتی هم از دست خودت کلافه شده و مجبوری کمی دلت برایش بسوزد و تو از این جای زندگی به بعد فقط باقی مانده خودت هستی و بس !
وای بر آن روزی که روی پیشانیت مهر انتظار بچسباند روزگار، آن وقت لازم است یاد بگیری هر کجا که میروی پنجره هم با خود ببری تا تصویر یک منِ تنهایی که هنوز پشت پنجره منتظر نشسته در همه جای زندگیت نقش ببندد، این سبک زندگی یک نوع ماندن است. یعنی در همه جای زندگیت مانده ای، منتظر مانده ای، منتظر یک فرد مانده ای، مثلأ فرض کن میخواهی ناهار بخوری ولی میمانی، یا میخواهی بروی بیرون دوری بزنی آب وهوای سرت عوض شود ولی باز هم میمانی، اینجا همان آنجایی ست که همه اشیا دور و برت هم میمانند، مثلأ اگر تو با صندلی عقب ماشینت با او خاطره داری صندلی عقب ماشین برایت میماند، حتی یک لیوان چایی ساده ی معمولی هم برایت میماند، و تو بابد همه ی این چیزهای ساده که حالا در این فصل زندگیت همه زندگیت شده را در یک چمدان آماده داشته باشی که وقت رفتن چیزی از زندگیت را جا نگذاری که مجبور شوی برای برداشتنش یک دور همه ی این ها را زندگی کنی و ... این ها حرف هایی ست که نمیشود به هر کسی گفت.
من تازه امشب فهمیدم از آن دسته آدم هایی هستم که اگر برسم سر کوچه و تازه یک آهنگی که نباید پیدایش میشد، از لابه لای این همه آهنگ سر بلند میکند، باید سر ماشین را بچرخانم و آنقدر دور بزنم این گوشه آن گوشه تا آهنگ مورد نظر لعنتی کار خودش را با روح و روانم انجام دهد و برود پی کارش و آن وقت من تازه بتوانم برگردم دوباره سر همان کوچه ای که قرار بود برسم به خانه، تازه به سر کوچه که برسم، سر کوچه جلویم را میگیرد و رسوایم میکند که توبه شکسته دلم !

+ این دوران مراقبت بازی امتحان های فلان دانشکده هر چیزی برایم نداشته باشد حداقلش این است که الان من یک متخصص تشخیص نگاه های هرز از نگاه های سالم، و فوق تخصص تشخیص چشم های هیز از چشم های مظلوم هستم. (سنگینی نگاه های رنگ و با رنگ کمرم را خم کرده، بخندم به خنده هایشان آخر شب همه ش را باید بالا بیاورم، نخندم  آخر شب فردین درونم یقه م را میچسبد و ... یک روز مانده فقط !)
+ پنجشنبه دم دمای غروب یک پیامک از یک گوشه تهران طرفای شهرری رسید به گوشیم که برنده شدید، اول آب گلویم را نتوانستم غولط بدهم، بعدش زندگی را، چیزی برای گفتن ندارم فقط همین که قافله سالار م جز برگزیدگان ششمین طرح ملی بوی سیب شد و شرمندگیش ماند روی پیشانی من.
+ در یک ربع مانده بخوانید ! (آلبوم عکس)
      + باید مردی باشی که این وقت ها یک گوشه بایستی هر هر بخندی به مادر و دختر بعد بتوانی این پست را بخوانی ! (دخترک شیطون بلا)    + حرف دل یک طراح باسواد که حرف دل من نیز هست ! (تایپوگرافی)

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۱/۱۱/٩ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ نظرات ()

چشمانم نمیسوزد، خوابم نمی آید، حواسم جمع نمیشود، انگشتانم حروف را پیدا نمیکنند، قبلترش مغزم کلمات را پیدا نکرده اند، او نیست، من نیستم، ما نیستیم، برف نمی آید، شب تمام نمیشود، زندگی راه خودش را پیدا نمیکند، نمیرود، هیچ چیز سر جای خودش نیست، باید چشمانم بسوزد، خوابم بیاید، حواسم جمع شود، انگشتانم حروفشان را پیدا کنند، قبلترش مغزم کلمات را پیدا کنند، بایدِ باید او باشد، من باشم، ما باشیم، زندگی باشد.
باورت میشود من مرد روز نیستم، روز که میشود انگار همه چشم ها نگاهم میکنند، معنا کردن نگاه های هیزشان کار من نیست، خندیدن به روز و به چشم هایشان به من نمی آید، صبح به خیر برایم معنا نشده، روز آدم را خسته میکند، باید قانون زندگی عوض شود، باید شب روز شود، باید یاد بگیری در شب راه خودت را پیدا کنی، باید شب های بی حوصلگی یک عدد ماه داشته باشی تا زل بزنی، باید هر شب بوی خودش را بدهد، باید شب انقدر دیر بیایی خانه تا هیچ کس نباشد جز تو، آه چه گفتم خانه !
خانه باید بالکن داشته باشد، پنجره داشته باشد، گلدان داشته باشد، طاقچه و آیینه داشته باشد، خانه باید بوی چایی تازه دم بدهد، بوی قرمه سبزی جا نیفتاده، بوی ترشی های سر سفره، خانه باید صدای خنده داشته باشد، صدای بزرگتر، صدای جا افتاده ی چند پیراهن پاره تر کرده از من، خانه باید اتاق داشته باشد، اصلأ اگر هیچ چیز نداشت اتاق را حتمأ داشته باشد، یا نه حتی اگر فقط اتاق هم بود قبول، قرمه سبزی را همین جا روی پیک نیک بار میگذاریم، برنج هم بعدترش که خورشت جا افتاد میگذاریم، رخت خواب هم همان گوشه جایش خوب است، پنجره را هم بگذار باز بماند صدای خدا بیاید، اینها را ول کن خودت بیا یک دیقه اینجا بنشین ببین چه میخواهم بگویم،
خانه فقط باید زن داشته باشد ...
و اما زن، زن باید ... ( اینکه زن چه باید داشته باشد را شما بگویید لطفأ )
+ خالی شدن مغزی که خودش را زیر خروار خروار مو پنهان کرده و نتیجه ش میشود این خلاص ! (دو روزیست مراقب امتحانی فلان داشکده شده م و هزار هزار سوژه ای که هیچ کدامشان را بلد نشدم بنویسم، قرار بود از بابای مدرسه دوران ابتدایی م بگویم که امروز سر جلسه نشسته بود و برگه امتحان دستش دادم، قرار بود از پیر مردی بگویم که کف دستش تقلب ها نوشته بود لای بند بند انگشتش به ظرافت با حوصله بدون اینکه دستش بلرزد)
+ در یک رب مانده بخوانید ! (خودم را بستم)
           + احساس های پاک و کودکانه یک مادر ! (معصومیت از دست رفته)

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۱/۱۱/٢ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم