آدمیزاد است دیگر، هرزگاهی به یک جاهایی از زندگیش که میرسد کم می آورد، عادتم شده هر وقت کم می آورم فرو میروم در لاک خودم و از آنجا دنیا را نگاه میکنم، لاک خودم را بغل میکنم و فقط میبینم یک پسرک مو بلند زندگی میکند، میخورد میخوابد، حتی شب امتحانش که میرسد لای کتاب را هم باز نمیکند که ببیند قرار است این ترم چه درسی را پاس نکند، تقصیر خودش نیست دستش به کتابش نمیرسد دستش کیلومترها آن طرف تر لای یک درِ رنگی گیر کرده، من از اینجا خوب همه چیز را میبینم.
چقدر درد دارد دلتنگی، وقتی وسط دلتنگی تصویر خنده هایش سیخ میشود تا ته فرو میرود در چشمانم، یا خود همین دلتنگی که میشود یک جفت دست و میچسبد به بیخ گلویم و تنها هدفش این است که خفه ام کند، لابه لای درد کشیدن همین دلتنگی یکهو آرامشش چنان سیلی در گوشم میزند که .... بگذریم زنگ زد تا مهمانم کند، مهمان خودش.
طولی نکشید که حضور بودنش برایم عادت شد، به رفت و آمد نفسش در نزدیکی خودم عادت کردم، وسطای حرف زدنش بود که خودم دیدم یک نفر آن گوشه آرام آرام دارد از لاکش بیرون می آید و شکل من بخودش میگیرد، حالا من شده ام مهمان میزبانی که با تمام وجودش سنگ تمام برایم گذاشت، یعنی آخر مهمانی که رسید تمام وجودش را ریخت در کیسه ای و داد دستم که در راه برگشت احساس تنهایی نکنم.
وقت رفتن که شد، خود خودش گفت این بار وقتی آمدی ساعتت را کوک کن برای وقت رفتن، که من یادم نرود قرار است تو بیایی و بروی، راست میگفت آنقدر مهمان نوازی را خوب یاد گرفته بود که خودش هم نمیدانست وقت رفتن جای خالیش چقدر مرا خالی میکند، خالی از زندگی، خالی از آرامش، خالی از خودم، حالا من راه افتادم، جای خالیش هنوز از توی آیینه عقب زل زده است به من دارد مدام حرف میزند که من مبادا فکر کنم قرار است تنها به خانه برسم.
یادش به خیر گوشه ی کافه فنجون لابه لای دودِ دختر و پسرهایی که سیگار، فندک جلویشان گرفته بود و روشن کرده بودتشان تا اینها بسوزند و سیگار کامش را بگیرد، گوشه ی دفترچه یادداشتش آرام و بی صدا نوشتم: روی چشم هایت کار شده لعنتی !   راست میگفتم چشم هایش خیلی نافذ بود، نگاهش به عمق وجودم جوری فرو میرفت که هنوز جایش میسوزد و هرچه میمالم جایش را آرام نمیشود، شب با درد خوابیدم، او فکر میکرد درد خستگی راه و رانندگی را میگویم، ولی درد نبودنش بود که مرا به خواب برد، حالا که مثلأ بیدار شده ام از یک خواب پر درد، پیام میدهد که خسته گیتون در اومد ؟
و من فقط بلدم بگویم که خستگی با خواب نمیرود پی کاره ش، خستگی آغوش میخواهد، اندازه یک عمر خسته م لعنتی ...

+ در به رنگ چادرم بخوانید ! (با هم نویسی)      + درد دارد ولی خواندنش ضرر ندارد ! (دلخراش)

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۱/۱٠/٢٩ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ نظرات ()

تمام حرف فیلم: مردی مثلأ مشکوک، زنی کاملأ مشکوک، هتل، لابی، قرار داد، رستوران، پالتوی بلند، پالتوی کوتاه، چکمه بلندتر، صورت رنگی، صورت خیلی رنگی، گوشه دسشویی و شسته شدن صورت رنگی، نکته های ریزِ مستهجن و خاک برسری، خیانت، امانت، و ته تهشم صدای تالاپ تلوپ قلب بچه سه ماه و یک هفته ای ...
فیلم خوش ساخت و بدون انتهایی بود، ولی ته دلم میخواهد بلند شود برود یقه نویسنده و کارگردان ماجرا را بگیرد و بگوید آخه مرد ناحسابی مگر چند درصد مردان سرزمین من میتوانند زنان خودشان را رنگی کنن و بفرستن در میان جمع غریبه که مثلأ آبرو دار شوی یا نه اصلأ مگر میشود مردی که تا دیروز روی دنده غیرتش نشسته بود به یکباره تغییر کند و ... مثلأ نیمه سوم فیلم، فیلنامه کارگردان را بلند میکند و میبرد در گوش مرد قصه و میگوید زنت باید تغییر کند ولی من میگویم کارگردان باید در گوش مرد قصه میگفت بلند شو برو سیبیل هایت را بزن ابروهایت را تتو کن حتی و یک روسری شالی با چکمه های فلان بپوش !
راضی ام از دیدنش فقط حرف حسابم روی ابراهیم حاتمی کیاست، که انقدر قابل احترام و دوس داشتنی هست برایم، که در جمع های خودمانی هم باید حتمأ یک خان کنار اسمش بگذارم و ابراهیم خان حاتمی کیا صدایش کنم، دقیقأ همان کسی که قرار است وقتی در قبر میگذارندش یک نسخه از آزانس شیشه ای و یک نسخه از دیده بان و مهاجر را، رایت کنند و همراهش خاک کنند تا روز قیامت اینها را در دست بیگیرد و راست راست بچرخد، یا حتی خیلی اهل دل که باشی میتوانی یک گوشه ی آهنگ بوی پیراهن یوسف ابراهیم خان بنشینی و دنیا را نگاه کنی، حالا ابراهیم خان وسط یک فیلم مستهجن خوش ساخت چه میکند و اصلأ جایش اینجا نیست و فلان و بهمان، که فقط یک جواب میتواند داشته باشد که آن هم استاد فراستی خیلی قبلتر ها گفته بود: مزاجش عوض شده !
در هنر فن و دست طلا بودنش شک نیست ولی خدا کند فیلم " چ " رنگ تغییر مزاجی بابایش را برخود نگرفته باشد ...

+ در یک رب مانده بخوانید ! (داستان خودم)

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۱/۱٠/٢٧ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ نظرات ()

سلام عزیزم
خوبی؟ منم خوبم شکر نفسی هست، نه نه خودتو نگران نکن چیزی نیست، یه شکستگی کوچیکِ زود خوب میشه، آره آره رفتم دکتر گفتم شاید گچ بگیرن، نه آخه آقای دکتر گفت قلب رو که نمیشه گچ گرفت، نه چیزی نیست تیکه تیکه هاشو پیدا کردم ریخته بودن زمین برشون داشتم ایناها گذاشته بودمشون تو جیبم، آره عزیزم بیا بگیرشون بچسبونشون بهم همون شکلی که دوست داری درستش کن !
عه نگران نشو دیگه چیزی نشده که من الکی شلوغش کردم فقط یه کم از هم دوریم، و دلم برات تنگ شده همین، وگرنه این همه روز ندیدنت که چیزی نیست، من خیر سرم مَردم، قوی ام تحمل میکنم، خودمو جمع جور میکنم، چی اشک؟ گریه؟ کی من؟ نه بابا دروغه شایعه ست شما دیگه چرا باور کردی؟ آخه مگه چی شده که بخوام گریه کنم؟ تو نیستی؟ که هستی ! دستمو نمیگیری؟ که میگیری ! مراقبم نیستی؟ که هستی ! دوسم نداری ؟ که داری !
خب چه مرگمه پس  ...
نه رنگم نپریده، اینجا هوا یه خورده سیاه و سفید شده، تو خودتو ناراحت نکن چیز خاصی نیست، آره هوا یه خورده سرد شده ولی تو نگران نباش دستامو میکنم تو جیبم خودش گرم میشه، جیبامو کی گرم میکنه؟ وا چه حرفا میزنی شماها مگه جیب هم گرم شدنیه؟ یعنی میگی اگه الان تو اینجا بودی دست تو هم یخ میکرد، میگرفتم میذاشتم تو جیبم، جیب منم گرم میشد؟ به حق چیزای ندیده و نشنیده، شما امروزیا چه چیزایی که بلد نیستین، زمان ما پامونم دراز نمیکردیم حالا شما ... !
صدام که نگرفته نه، فقط چند شب پیش که پیاده میرفتم مثل همیشه و بعد نتونستم با تو حرف بزنم، وقتی حرفام داشت قلبمو ذره ذره خورد میکرد و میریخت کف آسفالت مجبور شدم یه خورده با خودم بلند بلند فکر کنم و حرفامو بخودم بگم، که سر و صدا زیاد شد و به گوشم نرسید حرفام، مجبور شدم بلند تر حرف بزنم که بشنوم که چی دارم میگم بهت، که یهو دیدم داشتم یه راه یه طرفه رو پیاده میرفتم، خلاصه مجبور شدم تا ته جاده برم تا بتونم دور بزنم بعد واسه اینکه تنها نباشم با تو هی حرف میزدم، بعد نه که یه کم از هم دوریم مجبور بودم بلند بلند بگم تا بشنوی، خلاصه همون شب فکر کردم فهمیدی صدام یه خورده گیر کرده ته همون جاده یه طرفه هه و الان همه صدام با خودم نیست !
شرمنده امشب که رفتم گذرم خورد به اون جادهه میرم پیداش میکنم میارمش، چی؟ تو هم فهمیدی یه تیکه از قلبم نیست؟ آره همون روز دکتره گفت یه تیکش نیستا گوش نکردم، میگفت اونجاش که مربوط به نفس کشیدنه گم شده، پس میگم الان چند روزه چرا نمیتونم نفس بکشم و شدم مث خاکستر سیگار و هر تکونی که چشات بهم میده یه خوردم میریزه رو زمین، چشم اونم نمیدونم کجاست ولی همین گوشه کنارا زیر دست و پاس پیداش میکنم.
آره قربونت، ببخش که بد موقع مزاحمت شدم عزیزم، از زندگی هم انداختمت، فقط میخواستم بهت بگم آدم یه دونه اسم قشنگ باید یه گوشه دلش نگه داره، یه وقت دیدی نیاز شد یه روزی ...

+ والسلام !  ( اینها فقط اراجیف یک بچه درس نخوان شب امتحانی در آخرین لحظات وقت درس خواندنش بود )

+ در یک رب مانده بخوانید ! (آسانسور معیوب لعنتی)      + بعد از خواندنش دلم خواست مادر شوم ! (روزمرگی)

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۱/۱٠/۱٦ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ نظرات ()

برای تمدید کارت گواهینامه ای که 9 ماه است اعتبار 5 ساله ش تمام شده و الان با یک حس ملتمسانه چشم به تو دوخته، ابتدا باید یک سری بزنی تا پلیس + 10 و یک عدد پوشه سفید که مدارک مورد نیاز را پشتش نوشته به قیمت 200 تومان بخری و از در آن مرکز بیرون بیایی و شروع کنی به جمع کردن مدارک مورد نیازی که پشت پوشه سفید نوشته شده.
بانک ملی، حساب سیبا، یک عدد فیش 100000 ریالی، یک عدد فیش 10000 ریالی و یک عدد فیش 50000 ریالی برای جریمه دیر کرد تمدید کردن گواهینامه ات که 9 ماه است باطل شده، 3 قطعه عکس 3 در 4 که جدید باشد ولی نشان ندهد که عمرت خیلی بیشتر از سِنَت گذشته و زندگی طایت نکرده، و مثل همه جا یک سری فتوکپی گرفتن از هر چیزی که دم دستت وجود دارد به اسم کارت شناسایی که قرار است تو را به همه بشناساند الا خودت !
همه را با هم در آن پوشه ی سفیدی که 200 تومان اولش خریدی میگذاری و میروی تا برسی به دفتر پلیس + 10 که ازدحام جمعیت تا دم در ورودیش کیپ تا کیپ ایستاده، حالا با یک ژِس آدمک مجازی بلاگر، از لابه بلای جمعیت میروم داخل تا برسم به بادجه ای که چند سال پیش سر میز چوبی دبیرستان بغل دستت مینشسته و تو هی مدام اذیتش میکردی و حالا مثلأ قرار است کار مرا راه بیندازد، برای چند لحظه احساس میکنی یک سکوت غافلگیر کننده ی همه ی دور برت را احاطه کرده، سرت را که بالا میاوری جمعیتی را میبینی که زل زده اند به تو همه بیخیال کارهای داشته و نداشته شان شده اند و حالا جوری تو را میبینند که برای یک لحظه بخودت هم شک میکنی که نکند من انقدر دیدنی بوده ام و خودم خبر نداشتم !
حتی پشت باجه نشین ها هم کارشان میشود زل زدن به تو، و تو بیخیال همه دنیا راحَت، راهِ خودت را میگیری و میروی با رفیق قدیمی ات دست میدهی و او تو را باب راست صدا میکند و تو هرهر میخندی و میگویی نه پسر دادماست و هنوز چشم ها به تو و مهم نگرفتنِ چشم هایشان زل زدهِ و تو بلندتر از جمله قبل میگویی، خب امشب میخوام براتون نقاشی یه مشت ادم بیکار بکشم که زل زده ان به من و همه مثل اتوبوسی که پارک میکند و یک صدای فیس دلربا از خود در میکنند و مشغول کارهای خودشان میشوند. آخرش هم ته دلت میخواهد کاش میرفتی مینشستی روی موهایت و کمی از دلت برای یک مشت آدم بیکار چشم چران زمزمه میکردی تا همه با هم همدردی کنن که چرا حس رفتن تا آرایشگاه را نداری ...
اینجا که کارَت تمام شود فقط میماند معاینه چشم که دم غروب بلند میشوی خودت را جمع و جور میکنی و میروی که برسی به دکتری که قرار است شیش و نیم برود، باز هم در راه، در سالنِ انتظارِ دکتر، در مطبِ خودِ دکتر، همان داستان صبحی برقرار است. خودم هم به خودم میگویم نکند جرمی را با خود جابه جا میکنم که ... ، اره راستش را بخواهی مجرمم، فقط مردم بیکار روی سرم را میبینند و جرمم را تشخیص میدهند، خودم صبح به صبح، تو آیینه، وقت صورت شستن، چشمامو میبینم. گرفتی ؟ جرمم چشمامه، که چیزی رو که نباید میدیده دیده و حالا تنها پناهگاهش سیاهی چادری بیش نیست.
بعضی وقتا به یه جایی میرسی میبینی واسه رسیدن، تاریخت گذشته، فقط باس دست کنی تو جیبتو پشت به همه، رو به نرسیدهات راه بیفتی بری و واسه دلت سوت بزنی.

+ در یک رب مانده بخوانید ! (وضعیتش در یاهو)

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/۱٠/۱٠ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ نظرات ()

خانه بودن، پیام دادن، قدم زدن، پیام خواندن، از گوشه ای گوشه یِ یک کتاب را دیدن، زاویه دیدت را عوض کردن، پیام دادن، صدای باران شنیدن، بوی نم باران به مشامت رسیدن، پیام خواندن، همان کتابِ دیده شده را برداشتن، ورق زدن، ناکام رهایش کردن، پیام دادن، کتاب دیگری برداشتن، با خودکار لای انگشتت بازی کردن، پیام آمدن، کتابِ دیگر را بستن، پیام را باز کردند، به بهانه خوابیدن درازکشیدن، پیام دادن، چند ساعت به یک عکس خیره شدن، ناغافل صبح شدن، پیام آمدن و خدا را شکر کردن.
باید خدا را شکر کنم که یک کسی هست که پیام بدهد که پیامم را بخواند که به بهانه ش خواب مرا نبرد که دعوایم کند که این شود برنامه یک روز من.
شروع شدن روز جدید من فرق میکند، من روزهایم با بالا آمدن خورشید خانوم آغاز نمیشود، شاید هوا شب شده باشد ولی روز من تازه شروع کرده باشد که جدید شود که من بیدار شوم. برای شروع شدن روزتان دنبال خورشید نروید، بگردید دور و بر خودتان بهانه ای بیابید که به بهانه چشمانش صبح زود بیدار شوید حتی اگر شب باشد.
حالا من یکی از همین روزها بلند میشوم می آیم اینجا سرکی بکشم و دوری بزنم در این تکه دنیای مجازی خودم که یک کامنت بلند بالای خصوصی خواب از سرم پراند، بگذریم بعد از چند کامنت خصوصی نوشتن و چند کامنت خصوصی خواندن رسیدیم به اینجا که قرار شد یک زائر اربعین، یک روز از سه روز پیاده روی به سوی کربلایش را به نیابت از ما راه برود.
برای رفتن تا به یک جایی رسیدن راه های مختلفی وجود دارد، یکیش همین پیاده رفتن است، که باید مَردش باشی. اگر سرک بکشی دَر دِلِ یک سِری عاشق که عشق دم دستشان نسیت یا یک مشت آدم که از بچگی تنهایی بخوردشان داده اند یا آنها که زندگی برایشان روی دنده لج روشن شده و از زمین و زمان برایشان درد میبارد، خیلی خوب میشناسند این پیاده راه رفتن تا رسیدن به یک جایی را، که کِی بروی، کجا بروی، با که بروی، چگونه بروی، چگونه برسی و یا چگونه نرسی ...
پیاده رفتن به حریمی که تشنه ات میکند تا سیراب شوی باید یک قانونی داشته باشد که آنقدر بروی تا نرسی، نمیدانم کِی، فقط میدانم یک یاس حسینی به بهانه یک نفر دیگر قرار است یک روز جای من راه برود و من آن روز قرار است نرسم به هیچ جایی نرسم.

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۱/۱٠/۸ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ نظرات ()

همه از آیینه وسط شیشه جلو ماشینشان یا عقب را نگاه میکنن یا آنکه را که عقب نشسته، ولی من با خودم که نشستم فکر کردم دیدم من به جز عقب ماشین را دید  زدن یک کار دیگه هم میتوانم با این آیینه بکنم آن هم این است که در آیینه خنده ببینم فقط، نه اینکه اول آن شخص عقب نشسته را ببینم و بعد صدای خنده اش را بشنوم ها نه، من میتوانم ببینم که یک خنده مهربان روی صندلی عقب نشسته و صدایش تا ته کوچه بن بست های دلم میرود و فقط گاهی حرف میزند !
این شد که دلم خواست کمی به آن خنده، یا نه به خنده های مختلف فکر کنم که چه میشود که یکی میخندد یا اصلأ ریشه این خنده چیست و از این حرفا. خب در این شکی نیست که خنده ها هم سن و سال دارند، یعنی خنده یک دخترک سه چهار ساله شیرین زبان که تنها کارش آب کردن دل پدر و مادرش است، یا خنده های مرد های خسته که انگار ساخته شده اند تا الکی به خانواده شان دلگرمی و دلخوشی بدهند.
با سن و سال ها کار ندارم ولی تلخ ترین نوع خنده که در اعماق وجود یک سری مُرده های آدم نمایی که هر روز بدنشان را به دوش کشیده اند وجود دارد خنده های تلخ اجباری ست، که مثلأ یک جایی گندی چیزی به خودشان زده اند و برای حفظ خونسردی با خودکار قرمز روی لبهایشان خنده میکشن که مثلأ لو نرون چه گندی زده اند، یا همان بچه های سردسیر و زمستانی که از کودکی یاد گرفته اند تنهایی در جیبشان باشد برای روز مبادا، مجبورند با دستهایشان این طرف و آن طرف لپشان را بکشند تا نقش خنده روی صورتشان بیفتد و کسی نفهمد که اینها از تنهایی پیر شده اند، و این نوع خنده را کور که نه، باید ابله باشی که نفهمی خنده زورکی چیست و چه طعمی دارد !
از آن سری خنده هایی که شاید هر کسی در زندگی اش حداقل یکبار آرزویش را کرده باشد که خندیده باشد، خنده یِ از سر دیوانگی ست، همان خنده هایی که از سر دلخوشی میخندن، از سر دلمردگی میخندن، از سر پوچی و بی هدفی هم میخندن. حتی صدا و نوع این خنده ها کلی فرق دارد، مثلأ یک نفر عاقل میتواند بنشیند یه گوشه ای و خنده یک دیوانه از سر دیوانگیش را ببیند و کلی درون ذهنش سوژه درست و کند و خوش بگذراند و بعد ها کلی برای رفقایش تعریف کند که خنده های یک عدد دیوانه را دیده و کلی آب و تاب اضافه ش کند که دیوانه ای بالای سر دیوانگی خود میدوید و قهقه اش آسمان را سوراخ کرده بود. طعم این خنده ها هم فرق دارد یک جورایی طعم ملس میدهد اگر تا به الان یکبار از سر دیوانگی نخندید بشدت توصیه میشود که رویتان را بکنید سوی دیوار و بخندید به هر آنچه فکر میکنید درد است و روی پیشانیتان چند لحظه ای برچسب دیوانه رو بچسبانید ...
تمام این حرف ها را زدم تا برسم سر این خنده قِسم آخر که فکر کنم یک روزی، یک جایی، باید یک کار خوب نزد خدای خودت کرده باشی تا او هم بگذارد این نوع خنده روی لبهایت جا خشک کند، تا تو با تمام آدم های دور و برت فرق کنی، و آن خنده های عاشقی ست، برای این قسم خنده اصلأ نیازی به جک و حرف های زنگوله دار نیست همین که نفس بکشی و صدای خنده ی یارت را قورط بدهی به راحتی میتوانی خنده عاشقی را با دست خودت برداری و بچسبانی روی لبت، این نوع خنده ها برای تولید مثل نیازی به جنس مخالف ندارند من شنیده ام گرده افشانی میکنن یعنی تا صدای خند اش به زیر گوشت برسد ناخوآدگاه روی لبهایت خنده مینشید از همان خنده هایی که دل را آب میکند و میریزد کف اتاق، اصل اصلش را بخواهی خنده اصلی همین یک قِسم است که حالا آن عشق میتواند عشق پدر و مادری باشد یا عشق دوستی و رفاقت، یا ته تهش که همه میمیرن برایش عشق شریک زندگیت باشد. و اگر یک روزِ تعطیل کنار شریک نفس هایت نشسته باشی باید سر شب دکوراسیون صورت هر جفتتان عوض شده باشد و نوبت به نوبت شروع کنید ماهیچه های لپتان را ماساژ بدهید از بس که خنده خورده اید !
و نوع آخری که دیده ام و اصلأ دوس ندارم هیچی در موردشان بگویم، همان خنده هایی ست که بعدش باید بلند شوی بروی لبهایت را آب بکشی تا طعم هرزه گی به دهانت نرسد.

+ و جواب این پست فقط خنده ای ست که از اینجا منشأ میگیرد.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۱/۱٠/٥ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ نظرات ()

 واقعأ که این گوش آدم را کجاها نمیبرد !
یک روز بلند میشوم خودم را با یک دوست و یک دوست دوست دیگر را میبرم استخر، که هم ورزش باشد هم آب بازی و همه اینها بهانه ای میشود برای بیشتر با هم بودن، بیشتر برای هم خندیدن و حرف زدن، دست آخر هم غواص یک پای جمع سه نفره ما امر میدهد که شیرجه فلان جور بزن که بروی و بچسبی کف استخر و حالا حالا ها بالا نیایی، ما هم گوش دادیم و چنان خودمون را بر کف استخر کوباندیم که الان یک ماه است میگذرد ولی هنوز فشار این ور پرده گوشم با اون رو پرده گوشم میزان نشده و میلنگد !
در طول این یک ما هم داستان ها دارم با این گوش سمت چپ مغزم، هر بار که حمام میروم، فقط ده دیقه بعدش را باید به این اختصاص بدهم که مثل پنگوئن از این ور خانه لنگون لنگون برم اون ور خانه تا شاید آب لعنتی گیر کرده در گوش سمت چپ مغزم بیرون بیاید و آنروز تمام واژه های رسیده به گوشم با گرفتگی صدا گوش ندهم !
امروز دیگر کلافگی روزگار از گوش سمت چپ مغزم سر باز کرد و من دیگر توان صبر و استقامتش را نداشته و این گوش لعنتی مرا به دکتر برد، دکتری که یکی دو واژه از الفبا را نمیتوانست ادا کند و من با زور و با گرفتگی صدا فهمیدم که میگوید گوشت قارچ زده و باید ساکشن کنیم و من مشغول سرچ در گوشه کنار مغزم شدم تا معنی این کلمه را بفهمم بعد ببینم ساکشن کردن یعنی چی اصلأ که دیدم پاهایم مرا راهی کردن به سوی در و بعد از آن داروخانه ...
خلاصه برگشتیم و آمدیم داخل مطب و این گوش مرا خواباند روی تخت و آقای دکتر سفید پوش را دیدم که مرا بیهنام صدا میکند که برگردم بسویش و بعد چیزی شبیه قیف ولی با ورژن خیلی کوچکتر گذاشت درِ سولاخ این گوش سمت چپ مغز ما، و بعد مایعی شر شر کنان وارد شد که حس کردم درون روزنه های گوشم قرص جوشان قل قل میکند و آماده میشود برای خوردن، کم کم داشت مزه ش زیر زبانم میرفت که شروع کردم به بستن چشم هایم تا لذت وافر این قل قل درون گوشم را از دست ندهم که ندیدم چه میله ای از همان قیف کوچک وارد گوش لعنتی سمت چپ مغز ما شد و آنجا بود که درد را با گوش خود شنیدم !
آخر سر هم که تمام شد و آمدم بلند شوم سر گیجه یک ربعی مرا سر همان تخت خواباند و بعد زا بلند شدن فکر کنم پروژه ی این گوش لعنتی سمت چپ مغزم بسته شد رفت پی کارش

+ در یک رب مانده بخوانید ! (دستمال)

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/۱٠/۳ساعت ۳:٤۱ ‎ق.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم