هر خانه ای یک قزبس خانوم درون دارد، قزبس خانوم خانومی ست که هنر دارد که میشورد میسابد آشپزی یا بلد است یا قرار گذاشته یاد بگیرد کم کم لیست خرید خانه دستت میدهد قزبس خانوم گاهی انقدر حساس و دقیق میشود که اگر یه کم لباس های در آورده ات را اشتباه پرت کنی رو به همان طرف پرتت میکند، قزبس خانوم چایی ش همیشه به راه است و ظرف هایش شسته است، قزبس خانوم از همان خانوم چادری هاست که موقع رفتن مهمانی از ماشین پیاده میشود و چادرش را درست میکند و زیر چادرش بقچه مانندی در دست دارد که یا شیرینی ست یا هدیه یا یک ساک لباس از همان لباس ها که قبل تر ها توصیفش کرده ایم فقط برای یک شب یا یک وعده غذایی، قزبس خانوم میتواند مادر خانه باشد میتواند همسر خانه باشد، مهم این است که قزبس خانوم باشد، قطعأ به جز سیگار و خواب و رفیق ناباب و الواتی یکی از مهمترین راه های رسیدن به آرامش قزبس خانوم است، قزبس خانوم خانه !
قزبس خانوم روی تک تک نقطه های خانه ش حساس است، مثلأ نمیدانم سقف دستشویی آن گوشه موشه ها ته ریش های تراشیده شده را چه جوری میبیند که از همان درون دستشویی جیغ میزند و عرصه را به آدم تنگ میکند، نمیشود با شستن مردها بعد از اصلاح خانه تمیز نمیشود ته تهش جای جای دستشویی حوضچه هایی پر از آب دارید که درونشان ریش های زده شده شناوراند، خود قزبس خانوم هم میداند که نمیشود روی شستن ما مردها حساب کردها ولی باز هر بار جیغ میزند و ...
قزبس خانوم خانه را جمع و جور میکند ولی همه ش تا یکبار بیرون رفتن  جواب میدهد، تمیزی خانه را میگویم، هنوز موقع رفتن به بیرون خانه منفجر میشود، قزبس خانوم که در آن لحظه کاری از دستش بر نمی آید پشتش را میکند به خانه و هی با خودش حرف میزند، قر میزند و چادرش را میتکاند، همه ی قزبس خانوم ها قبل از اینکه قزبس خانوم شوند و بروند سر خانه خودشان تمام مادر هایشان در گوششان گفته اند که فلانی دختر فلانی وقتی خانه خودشان بوده انقدر شلخته بوده و حالا که رفته خانه شوهر برق میزند و فلان و این یک عملیات روانی ست برای یک دختری که میخواهد قزبس خانوم شود، نمیدانم این حرف اولین بار که گفته شده ولی از همان ابتدا جواب داده و همه ی قزبس خانوم ها تحت تاثیر همین حرف همیشه خانه شان برق میزند چون فلانی دختر فلانی وقتی خانه شوهر رفته خانه ش برق میزند و ...
قزبس خانوم خانه ی ما هنوز یکی دو ترمی مانده تا یک قزبس خانوم تمام عیار شود و هنوز درس میخواند ولی ته ریشه های وجودیش یک قزبس خانوم همیشه فعال داشته که از کودکی بزرگش کرده و مثلأ اگر یک شب دیر بیایی خانه بدون توجه به آنکه کجا بودی ناخودآگاه میگوید برو همان جا که تا الان بودی و بعد زودی دستت را میگیرد میبرد خانه، واین یعنی هنوز مانده که قزبس خانوم شود و در را ببندد و از همان پشت در بگوید برو همان جا که بودی، قزبس خانوم عاشق هندوانه ست، عاشق گل، گلدون، عاشق سبزی تازه، و الان یک ماهی ست که عجبیب عاشق کالباس هم شده، همه قزبس خانوم ها یک عشق های پنهان کوچکی دارند، ساعت ده شب شده و قزبس خانوم خانه ی ما یک دوربین گرفته دستش و از این ور خانه میرود به آن ور خانه و از همه عشق های کوچک زندگیش عکس میگیرد برای اینستا. امشب هم شام تعطیل بروم بلندش کنم برویم بیرون، خدا رو شکر که هنوز قزبس خانوم ما تکمیل نشده که الان بگوید اه غذای بیرون خانه فلان است و بهمان و پا به پای تمام رستوران های شهر را می آید.

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۳/٢/۱۱ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ نظرات ()

روز زن شده بود و من هنوز درونم کارگران سخت مشغول کار بودند، اولین روز زنم، نمیدانستم چه خبر است شاید هنوز هم ندانم چه خبر است، گاهی آدمی جا می ماند، خیلی از زندگی جا می ماند و یکبار صبح که یکهو زودتر بیدار میشود هنوز دو ساعت مانده به ساعت سرکار رفتن لباس میپوشد حاضر مینشیند، مثل امل ها، شما فکر کنید یک نفر جامانده از زندگی که نمیداند کجاست و چه خبر است بی اختیار با لباس پوشیده میرود بالای سر خانوم خانه که بیدارش کند که کلاسش، میانترمش و ... دیرنشود، بعد خانوم خانه چشم هایش را باز کند یک ساعت مانده به همه اینها و ببیند یک نفر لباس پوشیده و حاضر بالای سرش نشسته، جلوی آیینه نرفتم امروز، یعنی تا همین الان نرفتم ترسیدم نکند این غریبه را نشناسد من، از همان اول صبح گیجی، منگی، نمیدانی کجای زندگی نشسته ای که عنگ بی حالی و بی حوصله گی مینشیند روی پیشانیت.
می ماند، رد خیلی چیزها میماند، رد حرف ها، رد نگاه ها، رد نوازش ها، میمامند، میمانی، گاهی پشت در یک کلمه میمانی و چند ماه گذشته از آن تو هنوز املی و هنوز حرف هایت بوی امل ها میدهد، مثل امل ها صبح بیدار شدم خودم را نشناختم نمیدانستم کجایم، جامانده بودم و صبحانه خورده رفتیم که همسر یک امل را بگذاریم جلوی در دانشگاه و تمام طول راه را حرف های املی بزنی و ... امروز نمیدانم چند شنبه ست چه کاره م !
الان بهترین وقت است، مهربان مهمان است، یک مهمانی زنانه از آن ها که فقط ظهرها برگزار میشود، که ناهار دعوت میشوند، که تا شوهر خانه نیست دور هم جمع میشوند و میخندند و ... الان بهترین وقت است که بیایم اینجا و ببینم چه خبر است، وارد وبلاگ که شدم حس پیدا کردن یک زیرشلواری گم شده ته کمد لباس ها و پوشیدنش را بدست آوردم، بیشتر بیایم اینجا، بیشتر بپوشم زیر شولواری کهنه قدیمی ام را.
لازم است، لازم است آدم گاهی خودش را بکشد، خودش را جوری بکشد که نفهمد مرده است، که فکر کند زنده است و راه میرود، لازم است هرزگاهی خانه نباشی، بیایم اینجا ببینم نیستی، دلم بگیرد، نه، قبل از آمدن همان موقع که میدانم خانه نیستی که بیایم همان موقع دلم بگیرد و آنقدر طولش بدهم که فکر کنم نمیخواهم بیایم خانه، نمیخواهم نبودنت را ببینم، همه ش منتظر باشم زنگ بزنی بگویی کجایی پس، لازم است گاهی بلند شوی بروی مهمانی زنانه و بگذاری دلم برایت تنگ شود و تمام طول راه صدای ضبط را آنقدر زیاد کنم که نشنوم صدای نفسم را، که دلم بگیرد، که خانه هوای تو را کرده، زودتر بیا بانو، برو بگذار قدرت را بدانم، که بدانم بودنت چیست، ولی زودی برگرد، الان نیستی و منتظرم زودتر بیایی، میایی؟
برو که دلم برایت تنگ شود، که قدر بودنت را بدانم، ولی فقط سالی یکبار، بلد شدی؟ خب !

+ شلخته ترین چیزی که نوشتم

+ وقتی روز زنت باشد، وقتی بار اول است که روز زنت است، گیجی، منگی، کارگران درونت مشغول کاراند، مراقب باشید خطر سقوط مصالح ساختمانی !

+ کاملأ دارم با زمان معاشقه میکنم اشتیاق دارم، اشتیاق آمدنت را

+ آدم باید در زندگیش باشد کسی که بلد باشد آنقدر محکم بغل کند که خستگیش در برود و همان جا خوابش ببرد.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۳/٢/٢ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ نظرات ()

دو ساعت مانده به عید من نشسته ام اینجا به شلخته ترین وضع ممکن و میخواهم بنویسم از سالی که گذشت، که گذشته ؟ اینجا دقیقأ ته 92 می باشد، همان آخر یک چیزی که میگویند همینجاست، دو ساعت مانده به عید و من یاد مسافری افتادم که روز اول 92 ساکش را بست نقشه دلش را گرفت در دستش و آنقدر این طرف و آن طرف رفت، آنقدر بیابان و صحرا گردی کرد، آنقدر شب ها تاریکی شب را بغل کرد تا رسید، رسید؟
هر گوشه دنیا که باشید، هر کسی بدون شک یک جاهایی را دارد به نام گوشه آرامشم، گوشه دنج دنیایم، این گوشه صرفأ خلوت هم نباید باشد، خیلی ها در شلوغی آرام میشوند، خیلی ها در تاریکی، در سرما، در گرما، همان مسافر قصه ها حالا رسیده، یک گوشه از دنیا را یافته که حالا مال خودش است، یک گوشه آرام دنیایش، نقشه ش را جمع کرده، کوله پشتیش را آویزان کرده و رفته نشسته روبه روی همان گوشه آرامش دنیایش، دو ساعت مانده به عید، مسافر خسته قصه های من آرامشش را گذاشته جلوی چشمهایش و نمیداند چه کند، قرار بود برود حمام شب عید، حمام آخر سال، آخرین حمام همین امسال تا گرد و غبار این همه رفت و آمد را از سر و کله ش بشوید، دو ساعت مانده به عید و من اصلأ نگران این نیستم که بعد از استحمام چه بپوشم، خب معلوم است، لباس های ما همیشه معلوم است، همین دیشب بود یک جایی وسط پاساژها و در شلوغی شب عید بازارها مهربان رفت یکجایی که من دم درش نیم ساعتی ایستادم تا بیاید و به لباس ها فکر میکردم، این زن ها چقدر لباس دارند، لباس تو خانه ای، لباس تو خانه ای راحت، لباس تو خانه ای خنک، لباس تو خانه ای گرم، لباس تو خانه ای وقتی مهمان می آید، لباس تو خانه ای وقتی میرویم یک جایی مهمانی، لباس بیرون، لباس بیرون های رسمی مثل دانشگاه و سرکار، لباس بیرون های مهمانی، لباس بیرون های راه رفتن و شام خوردن، لباس بیرون های مسافرتی که هم باید شیک باشد هم شلخته و هم راحت، لباس بیرون هایی که کثیف هم شد شد ولی نباید کثیف باشد مثل کوه و جنگل، لباس مجلسی، لباس غیر مجلسی، و خیلی دیگر از لباس هایی که نمیشود نام برد  و ولی هست، خوش بحال خودمان، ته تهش یک لباس داریم برای تو خانه که قطعأ شلوار کردی می باشد و یک عدد زیرپوش، یک لباس هم برای بیرون و سرکار، نهایتش هم یک لباس مهر و موم شده و پلمپ شده برای جاهای خاص !
دو ساعت مانده به عید و من نشسته ام اینجا که بگویم بزرگترین دغدغه ام همین شده بعد از امشب که ما مسافریم میتوانم مهربان را راضی که کنم که همان یک دست شلوار کردی ام را بیاورد و یک عدد زیرپوش، میشود ؟ مسافر قصه ی ما سال 92 اش را قاب کرده زده روی دیوارش، از عید بدم می آید، از تولد بدم می آید، از همه این چیزها که همه فکر میکنن یک چیز خاصی ست ولی نیست بدم می آید، تنها چیز خوب زندگی من خنده های مهربان است، که خستگی تمام روز و خستگی تمام کوه و دشت و کمرهای یک سال گذشته را از جانم میکند، دو ساعت مانده به تمام شدن سال 92 و من این سال برایم رویایی شده که از من بالاخره یکبار در زندگی م یک چیزی را انتخاب کردم که مال من شد، که نه یک عدد آقای قلدر تمام آقای قلدرهای قصه را زمین زدم و امسال و تمام لحظاتش را مال خودم کردم، دو ساعت مانده به عید و الان پنج ماه و پنج روز است که مرد شده ام، که زندگی م سایه دارد، که هنوز نمیدانم مهربان شلوار کردی سیاه بی ریخت مرا میگذارد در ساک ؟

+ همه ی رفقای مجازی پارسال همین موقع ها بود دعا کردم همه تان سال شادی داشته باشید و پر از دوست داشتن، حالا امسال هم باز میگویم سال خوبی داشته باشید و پر از دوست داشتن !

+ مقصد سفرمان، اهواز، شادگان، آبادان، خرمشهر

+ خب آدم دلش میخواهد گاهی خانه ش را عوض کند، از این ور آغوشت به آن ور آغوشت، خب ؟

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/۱٢/٢٩ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ نظرات ()

میشود قبول کرد که آدم ها دقیقأ به همین خاطر آدم بودنشان نمیتوانند کارهای خارق العاده انجام بدهند، و هر کس اندازه آدم بودنش میتواند آدم باشد، من آدم خیلی چیزها نیستم، آدم شلوغ بازی، آدم پرجمعیت، آدمی که تمامأ آدمیت باشد یا آدمی که تماما حیوانیت باشد نیستم، یک قسمتی از خودم را گذاشتم برای آدمیتم، گذاشتم وقتی یک چیزهایی را میبینم چشم هایم خیس شود، مثل همین امشب که وسط قصابی و گوش خریدن فکر کردم زنی با چادر سیاه و پولی که در دست مچاله کرده وارد قصابی شد و دویست و پنجاه گرم گوشت خواست، در قصابی که  نفر آخر هفتاد کیلو ران و سردست بی استخوان یک جاخواسته بود آمد تو و دویست و پنجاه گرم گوشت خواست، قصاب دویست پنجاه گرم کشید و پولش دویست تومان بیشتر از پول مچاله شده در دست آن زن بود و آن چنان آن زن به چشم های قصاب نگاه میکرد و منتظر بود که قصاب بخندد و بگوید خواهرم به سلامت و جلوی این همه آدم خرابش نکند و خوردش نکند، دقیقأ همان جا وسط نگاه های ملتمسانه آن زن چادری آن روی آدمیتم آنچنان گل کرد و چشمم خیس شد در حالی که اصلأ هیچ زن چادر بر سری نیامده دویست و پنجاه گرم گوشت نخواسته بود و من یک ساعت تمام زیر لب از خدا خواستم مرا هیچ وقت گوشت فروش نکند که طاقت دیدن این نگاه ها را ندارم، و یک قسمتی از بدنم را گذاشتم برای مقدار کمی حیوانیت، خیلی وقت ها خیلی جاها آدمِ آدم بودن نبودم، مثل همین دیشب که گند زدم به تمام چیزهایی که درست کرده بودم و حالا خدا میداند چقدر باید دنبالش بدوم تا دوباره بسازمش، من همیشه تنهایی را به ده نفره بودن ترجیح دادم، سرو صدا را در تنهایی بیشتر دوست داشتم، سوت زدن در یک سالنی که صدای سوتم را بپیچاند و هیچ کس نشنود، راه رفتن در خیابان های یک نفره، حرف زدن با یک نفر، خندیدن با یک نفر، از وقتی که سایه مهربان روی زندگی م افتاد شروع کردم خودم را عوض کردن، از لاک تنهایی بیرون آمدن، هر شب دست رفیق را میگرفتم میبردم خیابان های شلوغ قدم زدن، سر و صدا را شنیدن، جمعیت را دیدن، وسط خیابان های شلوغ چیپس و پفک خوردن، که یاد بگیرم  دیگر آدم تنهایی بودن نباشم، حالا که مهربان آمده و امشب و همان شب آخر مشهد تمام انرژی و خنده هایش را گذاشت که برایم تولد بگیرد و مرا شاد کند فهمیدم نشدم، هنوز من همان آدم تنهاییم که دلم میخواهد مهربان کادویش را در تنهایی به من بدهد تا به دلم بچسبد، و از تمام تولد گرفتن و کف و سوت زدن حالم بهم میخورد، و حالم بهم یمخرود از اینکه دیگران منتظر باشند یک چیزی را فوت کنم که نمیدانم چیست، نمیدانم این خصلتم روی آدمیت من است یا آن روی حیوانی که همیشه گند میزند به آدمیتم، در هر صورت همین ایام تولد گرفتن دوستان و خویشاوندان آن روی غیر آدمیت گل کرده و خیلی چیزها را برهم زده و من هنوز معتقدم تمام این اتفاقأ غیرعمدی ست و من هیچ نقشی در آن ها ندارم.
خب تمام شد، بیست و پنج سالم تمام شد و فکر میکنم افتاده ام در سرازیری بعد از آن، به اینکه بیست و پنج سال رفت و وارد چه شده م هیچ حسی ندارم، خب وقتی هیچ وقت از زندگی مرخصی نگرفته ام طبیعی ست که بعد از بیست و شش سال زندگی کردن بیست و شش ساله شده باشم، از اینجا به بعد منتظرم یک روزی یکی از من بپرسد چند سالت است و بی معطلی بگویم سی، نمیدانم این سی سالگی چه دارد که از الان منتظرش هستم، نه اینکه مشتاق به دیدنش باشم نه ولی حس میکنم سن که به سی سالگی برسد یه کوله بار سنگینی از دوشت برمیدارند و تازه میگذارنت زمین تا کمی زندگی کنی، یک حس معنوی هم هست چند ساله مرا گرفته که هر وقت جلوی آیینه موی سفید روی سرم ببینم هی بخودم میگویم نه موهایت را رنگ نمیکنی همین طبیعیش خوب است، و کاملأ عادی رفتار میکنم که انگار تمام جوان های بیست و پنج سال نشده همه موهایشان سفید شده و من هم مثل همه ام، بهرحال من الان مرد بیست و شش ساله ی مهربان بانو هستم که هیچ وقت بیست و پنج سالگیم یادم نمیرود و فقط کمی از موهایم سفید شده و به اندازه آدم بودن خودم آدمیت دارم و تمام آرزوی این شبهایم آرامش زندگی م است و سنگینی سایه ی خدا برسرمان.

+ چه آشِناس، لبِ، خنده یِ تـــــــــو ...

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/۱٢/٢۱ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ نظرات ()

مهربان خودش گفت که هانی مون را بیشتر دوست دارد تا معادل فارسیش را، من هم که نشستم فکر کردم دیدم در هانی مون حال بهتری دست میدهد تا ماه عسل، حالا آمدم بگویم از همین هانی مون که چه شد، که قبل تر ها اسمش سفرنامه بود، که تنها بود که من بودم و یک سری نوشته ولی حالا وضع فرق کرده این خانه بانویی دارد و این سفرنامه همسری، قصه سفرنامه نوشتن ما قصه چند دقیقه قبل تر و چند دقیقه بعدتره، آدم هایی هستند که زمانشون با زمان های آدمای معمولی فرق داره در چند ساعت قبل یا چند ساعت بعد از ساعتی که بقیه دارن زندگی میکنند، مثلأ یک ساعت عقب ن یا نیم ساعت از همه جلوتر، بخوام مثال بهتر بزنم مثل دیدن بازی فوتبال و صحنه گل زدن فلان تیم به بهمان تیم و جیغ و داد و با لگد زیر ظرف تخمه زدن و شادی کردنه، که همیشه ی خدا تلویزیون ما چند دیقه عقب تر از بقیه کشورهاست و همیشه چند دیقه دیرتر جیغ میزنیم و تو سر هم میکوبیم و هیجان زده میشیم، ماجرای سفرنامه هم همین شکلیه چند روز بعد داره تو ما زندگی میکنه و شما که میخونید چند روز بعد از خنده های مهربان خنده هایش را میبینید و ...
دو نفر بودیم از قبلترش میخواستیم قد دو نفر لباس برداریم و ساک ببندیم ولی نمیشود همیشه خدا زن ها لباس هایشان بیشتر است و رنگ و لعابشان بزرگتر، من همان یک دست که تنم میکنم و یک دست دیگر هم که نکند کثیف شود و نکند نشود پوشیدش برمیدارم و قد خودم را میدانم که بزرگتر از خودم جا نگیرم درون چمدان مسافرتمان، همه ش میشود برای بانوی خانه، یک نعمت است به جد میگویم شیشه تمیز اتوبوسی که قرار است کمی درونش بنشینی و برود وسط جاده یک نعمت است، که هر چه از درون اتوبوس میبینی خود خود آن باشد و نه خط و چرک های شیشه اتوبوس، حتی پیرزنی که تمام طول سفر کنار دستت نشسته است و هی خیار خوردن به رخت میکشد هی قرمه سبزی میخورد هی پاهای کوتاه و آویزان از صندلیش را تکان میدهد و جلب توجه میکند خود خودش باشد، که صندلی جلویت دو نفر نشسته اند یک زن و یک مرد و صندلی پشت سرت هم دو نفر نشسته اند یک زن و یک مرد، که تمام فرقشان این است که آقای صندلی جلویی آنچنان با تیغ به جان سر و صورتش افتاده که خودش را خونی و مالی کرده آقای صندلی پشت سرت ریش دارد میان صورتش، و تو اصلأ فکر نمیکنی هر دوی این زوج ها را میخواهی مشهد ببینی، که قرار است تا خود مشهد هم سفرتان باشند و حتی یک سلامی نمیدهی که بعده ها علیکی بشنوی از هردویشان. خستگی به جان پاهایت افتاده که میرسی وسط طهران و بدون اینکه بخواهی طهران گردی کنی میروی تا برسی راه آهن و قطارت نرود و جایت نگذارد.
راه آهن جای خوبی ست نه برای ماندن فقط برای رفتن، باید حوصله داشت و رفت نشست راه آهن و رفتن ها را تماشا کرد، چند نفر صورتهایشان خندان است و چند نفرشان غم دارند، چمدان هایی که نمیدانی درونشان چیست، پر کرده اند که بروند که بروند یا رفته اند که برگردند، اصل رفتن ها را فقط وسط دل همین راه آهن میشود پیدا کرد، یا همان خانوم پشت باجه که بلیط ها را چک میکند و اجازه رفتن میدهد، کاش حوصله داشت، کاش کمی خندان تر بود، کاش من بودم و هر کس که میرفت، یا نه هر کس که تنها میرفت جلویش را میگرفتم و میگفتم کجا؟ چرا؟ نمیشود برگردی؟ اصلأ بیا تمام پول بلیطت را من میدهم فقط برگرد شاید بشود، کاش من بودم کاش آن خانوم پشت باجه کمی حوصله داشت، کاش کسی از این باجه ها نرود که نرود، کاش هیچ کس نرود ...
سکوی شماره یک، یک کیف بزرگ چرخ دار به دست گرفته ام و میکشم، یک کوله ی بزرگ روی گرده م بار میکشم و با آن یکی دستم مهربان را گرفته ام نرود جایی، قطار نور، واگن اول کوپه چهارم، خالی خالی ست، میپریم درونش چرا همهش فکر میکنم قرار نیست کسی بیاید و تا خود مشهد و من و مهربان تنهاییم، بالاخره بانو دستش را ول میکند و میرود دنبال سوژه هایش که عکس بگیرد و من میمانم و یک کوپه خالی و این همه بار و بندیل که باید یکجا جایشان کنم تا نفس بکشیم، میشود همه چیز جا میشود خود من جا میشوم مهربان جا میشود، تمام حرف های نزده و مانده روی دلم جا میشود و مینشینیم روبه روی هم، همسفرانمان می آیند باز هم یک آقا و یک خانوم، از دیار زنجان، با یک وانت میوه و تره بار و خشکبار و خوردنی، که تا خود مشهد قرار است اینها برایمان تعارف کنند و ما هی بخوریم، شب شده هوا روشنایش رفته و روی تاریکش را نشان میدهد، عاشق شبم، تاریکیش، سکوتش، همه ش خواستم شب درون قطار باشم بروم پشت پنجره راهرو ش شیشه را بدهم پایین زل بزنم به تاریکی که هیچ چیزش معلوم نیست و از صدای رد شدن قطار از روی ریل ها بشود رفتن را فهمید و شاید هر یک ساعت یک چراغی یک سویی آن دور دست ها باشد، ولی نشد، نشد که بروم، همسفر بانویش بار داشت، از آن بارهایی که نمیدانی چیست پسر است یا دختر، که نمیدانی قرار است بیاید چه کاره شود، اصلأ عاشق میشود؟ به مهربان میگویم اینها بگذار هر جا راحت ترن، هر وقت خواست بخوابن میخوابیم، خواستن پایین باشند یا بالا میخوابیم، نخوابیدیم، خوابمان نبرد، چقدر بد است که شب زود صبح میشود و تا چشم باز کنی رسیده ای، و به همه نشان داده ای که اسفند هم میشود زیارت رفت، که روزهای آخر سال هم میشود کار و بار و همه چیزت را ول کرد و رفت گوشه حرمش نشست و التماسش کرد که ضامنت بشود، که ضامن خودت زندگی ت ناموست بشود، و خیالت راحت بشود که اشتباه نیامده ای، راه همین جاست، خانه همین جاست.
دو روز در مشهدی و نمیدانی دو روز یعنی چه، یک لحظه، یک چشم برهم زدن، یک روزش را که گند زدی به حال خودت و همسفر همیشگیت و تمام طول راه از حرم تا خانه هی گشتی دنبال رنگ چشم هایش، که وقتی قهر کرده و رویش را میچرخاند هی باید بگردی تا رنگ چشم هایش را بیابی و ببینی کدام رنگی بود، ابی بود چشم هایت ؟ عسلی ؟ سیاه ؟ نمیدانم آنقدر چشم هایش شکسته و رنگش پریده که نمیدانی چه رنگی ست، دلم راضی نمیشود، تمام طول راه هی سرم ررا میبردم جلو، هی میخواستم بگویم، هی نمیشد، هی نمیشنید، آخرش نمیدانم گفتم یا نگفته مهربان گفت فدای سرت و اوف یک نفس عمیق !
سه تا گوشی را کوک کرده ایم برای فلان ساعت قبل از اذان که برویم حرم، که نماز را همان جا بخوانیم، تا صبح هم همان جا باشیم و بعد بلند شویم دوتایی برویم استقبال آن مسافری که قرار است بعد از ما برسد و هنوز تنهاست، یکی زنگ میخورد نمیشنوم، آن یکی زنگ میخورد میشنوم نمیشود بلند شوم، آن یکی آن قدر دور زده شده به شارژ که اصلأ مهم نیست بگذار زر زر کند تا خودش خاموش بشود، دوباره زنگ میخورد این بار زنگ کوک ساعت نیست، پشت خط یکی ایستاده ایستگاه قطار و منتظر است ما برویم سراغش که بیاوریش که گم نشود و بداند کجا باید بیایید، پلک هایم میخواهند بشکنند، باز نمیمانند، صدایش که از پشت تلفن می آید خواب درون چشم هایم زهر مار میشود یکی دو جمله بلغور میکنم و میگویم خودت را برسان فلکه آب نزدیک باب رضا من همان جام و اصلأ نمیگذارم بگوید باشد یا فلان و بهمان قطع میکنم و میروم دنبال لباس هایم میگردم و بین راه مهربان را صدا میکنم که من رفتم که نکند از خواب بیدار شود و ببیند نیستم و ...
این اتفاق سه بار دیگر افتاد همین که سه تا گوشی مختلف را در جای جای اتاق بگذارم و برای سه زمان مختلف کوکش کنم که سحر بشود رفت حرم و گوشه ای نشست، نشد که نشد، زمین که میزدم آن چنان میخوابیدم که انگار صد سال است نخوابیده م، شب آخر آنقدر دیگر خوابم می آمد، آنقدر برایم مهم بود رفتن و نشستن در حرم که اصلأ تمام شب را نخوابیدم و بالای سر مهربان نشستم تا ساعت بشود سه و گوشی زنگ بخورد و بلند شوم حاضر شوم، و اصلأ امکان نداشت مثلأ یک دیقه زودتر بلند شوم، مثلأ دو پنجاه و هفت دیقه بلند شوم، همان سه که سه روز تمام کوک کردم و بیدار نشدم، بلند شدم و چراخ را روشن کردم و راه افتادیم این بار سه نفره، حسین را همان جلوی در باب رضا فرستادیمش دنبال تنهایی خودش و دوتایی رفتیم گوشه ای نشستن، شب آخر، زیارت آخر، سلام آخر و اشک های آخر، میدانستم آخرین لحظه هایی ست که درون حریمش نفس میکشم، خوابم گرفته بود، از حوصله سر رفتن که نبود، آن همه ادم های چاق و لاغر آنجا بودند، آن همه سر و صدا های مختلف با لهجه ی عربی ترکی و خیلی های دیگر که بلد نبودم، حرم یک چیزی کم دارد، مثلأ یک گل فروشی، یک گل فروشی با گل های تازه که هر وقت دلت خواست بروی یک گل رز سرخ رنگ بخری و جلوی همه ی آدم هایی که دارن با چشم هایشان تو را موهایت را و مهربانت را میخورند، بدهی دست همسرت و همان جا جلوی امام مهربانی نشانش دهی که زندگی چقدر دوست داشتنی میشود وقتی چون تویی درون آن هست و نفس میکشد، راستی آقای خوبی ها نفس مهربانم مدیون توست، همان هفت ماهگی که قلبش را سپردن به دست های مهربانت و حالا آنقدر بزرگ شده که به زندگی ام نفس بدهد و تا بیایم حرمت و بگویم سلام آقا ...
راستی تا همین یک هفته پیش فکر میکردم مشهد همان یک تکه حرم و چنتا خیابان این طرف آن طرفش است، حتی وقتی درون تلویزیون تبلیغ سرزمین موج های آبی را میدیدم همین خیابان های اطراف حرم را میدیدم و میگفتم حتمأ باید بروم یک سری توی این خیابان های نزدیک حرم بزنم و پیدایش کنم، یا همین پدیده شاندیز که در خیالم می آمد از کدام در حرم بروم نزدیک تر میشود تا بروم و با روند رو به رشدش بیشتر آشنا بشوم، همه اینها تا همین سه روز پیش بود که یک وبلاگ نویس با معرفت و مرد منش همه ی زحمت های یک دیدار دوستانه را کشید و رفتیم به سراغش و از آنجا ما را برد خیابان فرهاد و آن ته ته ش ناهار دعوتمان کرد کافه غذا و همه کوبیده خوردیم، همان جا بود که فهمیدم مشهد جاهای دیگر است و حرم یک تکه از آن، که همان یک تکه از هر دری که بروی و بیایی به هیچ کجای مشهد نمیرسی و فقط به حریمش میرسی، نمیدانم شاید از این به بعد روی بلیط مشهدمان خط بزنم و بنویسم حرمش، روز آخر هم زد به سرمان که برویم بگردیم و بازار گردی کنیم، خیابان سجاد راس ساعت پنج، شهر مرده ها بود، سوت و کور، همه مغازه ها بسته کرکره ها پایین، آنقدر آن جا را بالا و پایین رفتیم تا هوا تار شد، هر چقدر هوا تار تر میشد شلوغ تر میشد، باورتان میشود پاساژها تازه ساعت شش باز کنند و تا چند باز هستند راستی؟ همان جا پاساژ مروارید دو عدد آدم مجازی دیدیم که درون فکرم هم نمی آمد که ما اینها را حتی در برزخ ببینیم چه برسد به اینجا و چهارتایی یک عکس دسته جمعی بگیریم، شب جمعه بود و انگار باید همه میرفتن سر خاک مرده هاشان، شاید اینجا مرده ندارند، شاید مرده هاشان تمام شده اند، نمیدانم خدا همه ی مرده ها را بیامرزد که چنین شب جمعه ی با برکت و شادی را رقم زدند، و امشب با تمام خستگی بین انبود جمعیت این آدم های مشهدی خیابان گرد و هنوز چند روز مانده به روزش بیست و شش سالگی م را دیدم، بیست و شش سالگی که سرم را پایین تر میکرد و چشم هایم را خیس تر ...

+ به قول حسین همه ایران بخاطر شفاعت امام رضا میرن بهشت این مشهدیا بخاطر نفرین امام رضا میرن جهنم !

+ گزارش تصویری اینجا و اینجا و اینجا و وبلاگ بانو ...

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/۱٢/۱۸ساعت ۳:۳٠ ‎ق.ظ نظرات ()

سلام !
آمدم بگویم رفتنی شدیم، الان نشسته م میان این همه شلوغی و میگویم رفتنی شدیم، من و تو، تنهای تنها، آنقدر تنها که به چیزهایی فکر میکنم که تا بحال نبود، خدا کند هتلمان کمی دورتر از خودش باشد، میخواهم راه بروم بعد تو هی دستم را بگیری، بعد برسیم و دستم را گرفته باشی، همان جلو نشان بدهم ریشه ی قلبت کجاست؟ سلام، فکر کنم زیادی ذوق دارم از رفتن از با تو رفتن، از اینجا و همه جاهای دیگر رفتن، سلام، نمیدانم تو امدی و من رفتنی شدم، یا تو آمدی که من رفتنی شوم، نمیدانم فقط میدانم رفتنی شدم، من و تو تنهای تنها، سلام، میدانی تو نباید یک چیزهایی را ببینی، مثل چیزهای بد، مثل جاهای بد، مثل اشک های مرد، میدانی که نباید ببینی؟  سلام، پس قول میدهی اگر رسیدم زنده، اشک هایم را نبینی و بگذاری بمیرم برایش، برایت؟ راستی سلام، آمدم بگویم ساک را بستی؟ همه چیزهایی که گفتم یادت نرود برداشتی؟ جا نماند یک وقت؟ جا نمانم یک وقت !
سلام آقای من، زمستان است، برف نیاید، سرد نباشد، برای آسمان چه فرقی میکند، هوای حرم تو همیشه بارانی ست، میدانم زیارتت نه به همت است، نه به قسمت، میدانم زیارتت دعوت است، دعوتم کردی میدانم، به چه بهانه میدانم، آخرش قرار است چه بشود میدانم، تولدم نزدیک است میدانم، اصلأ قبول من برسم نزدیکت همان جا از مهربان قول میگیرم هر سال تولدم را پیش خودت بگیرد قبول؟ اسفند، اخر زمستان، راس ساعت 6عصر، قرارمان همان قطار همیشگی، قبول؟ ما به در خانه ت عادت داریم آقا جان، اگر بگویی بمان، همان جا میمانم اگر بگویی ...

+ رفقا حلال کنید ما را، عازم دیار سلطان هستیم.

+ خیلی وقته دلم میخواد برم بشینم گوشه حرم از زبان تک تک آدم هایی که نگاهشان به گنبد است حرف بزنم و بنویسم برای اینجا، نشد مرا نخواند، حالا خوانده، جای همه تان را خالی مکینم، جای مان را خالی میکنید ؟

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/۱٢/۱٠ساعت ٢:٢٠ ‎ق.ظ نظرات ()
........ مطالب قدیمی‌تر >>


آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم